Part

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part"5"

مثل یه دیوار بود آخ سرم ....

تهیونگ : ببین چیکار کردی لیوان آب از دستم افتاد هزار تیکه شد ( با حالت جدی میگه حرفاشو)

نمی‌خواستم بحث کنم پس...

هانا : ببخشید......خودم جمعش میکنم

خم شدم و خورده شیشه هارو جمع کردم اونم فقط منو تماشا می‌کرد و پوزخند میزد ...زمین رو هم با دستمال خشک کردم ، کیفم رو برداشتم اما همین که خواستم برم....
بازومو محکم گرفت که باعث شد فاصله صورت هامون کم بشه توی چشم های سردش نگاه کردم....

تهیونگ : کار هارو تموم کردی یا نصفه موند؟؟

هانا: تموم شد...عااام...فقط یه تمیز کردن میز های حیاط و مبل های بیرون مونده ، اونا هم کار سبکی هست فردا صبح زود تمیز میکنم ...دستم رو کشیدم و گفتم با اجازه ( تعظیم کرد)

تهیونگ : صبر کن .... اینجا هیچ چیز نباید نصفه بمونه!! حقوق مفت میگیری؟!
برو کارهارو تموم کن ( حالت سرد گفت )

‌☆از زبان هانا ☆

بقض گلومو چنگ زد با چشمای اشکی به چشمای مشکی بی رحمش خیره شدم
دهنم رو باز کردم که چیزی بگم که گفت

تهیونگ : اما و اگر و چون و چرا نداریم ، بچسب به کارت حتی اگه تا صبح طول بکشه !!

به زمین خیره شدم ، چشام رو محکم بستم ، اشک هام بی اختیار سرازیر شدن
سریع اشکم هارو پاک کردم و چشم هامو باز کردم و گفتم

هانا : خیلی خب باشه ... اما بزار زنگ مادرم بزنم اون یکم مریضه

تهیونگ : خیلی خوب باشه امااا زوود!!

دستمال و وسایل مربوط تمیز کاری برداشتم ، چشم غره ای به آقای کیم رفتم ، داشت با پوزخند نگاهم میکرد همین طور که وسایل های تمیز کاری دستم بود گوشیم رو بیرون آوردم و زنگ مادرم زدم...

هانا : الو...مامان ؟ خوبی!؟ ....باش مادر من امشب کارهام زیاده توی عمارت یکم دیر میام ...منتظر نمون باشه خوب استراحت کن ...باش مراقبم مامان ...فعلا

گوشیم رو قطع کردم و از کنار تهیونگ رد شدم ، از کجای این حیاط بزرگ شروع کنم؟؟ ( کلافه و خسته )
از میز وسط حیاط شروع کردم ، هرچند خیلی خسته بودم و بدنم کوفته بود اما باز سعی کردم با حوصله کار کنم....

ادامه دارد ....

بنظر شما تهیونگ مزاحم کار هانا میشه یا دلش براش میسوزه و اجازه هانا میده بره خونه؟

نظر شما چیه قشنگا؟؟ منتظر کامنت هاتون هستم💮🎀
دیدگاه ها (۵)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"4"‌☆از زبان راوی☆هانا از افکارش خارج شد و مشغول کا...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"3"تهیونگ: برام قهوه بیار اتاقم .....‌☆ویو هانا☆دیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط