روز اولے
روز اولے
که حوا دلش گرفته بود،
آدم نمیدانست که چه کند،
هرچه کرد حوا دلش سبک نشد،
آمد پشت سرش ایستاد
چشمهایش را بست
سرش را جلو آورد
موهاے حوا را بو کشید
حوا پا عقب گذاشت
خورد به سینه آدم،
آدم
دستهایش را جمع کرد دور حوا،
حوا سرش را خم کرد
روے بازوے آدم،
دلش آرام شد ....
که حوا دلش گرفته بود،
آدم نمیدانست که چه کند،
هرچه کرد حوا دلش سبک نشد،
آمد پشت سرش ایستاد
چشمهایش را بست
سرش را جلو آورد
موهاے حوا را بو کشید
حوا پا عقب گذاشت
خورد به سینه آدم،
آدم
دستهایش را جمع کرد دور حوا،
حوا سرش را خم کرد
روے بازوے آدم،
دلش آرام شد ....
- ۷۳۵
- ۰۷ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط