کمی خودت را به شعر من بمال

کمی خودت را به شعر من بمال
بگذار بوی تو بگیرد این احساس
مثل همان پیراهنم
یادت است نمی شستمش
مبادا بوی آغوشت برود
دیوانه می خندی؟
بخند
من ِ عاشق
به یک لبخند تو دیوانه گیها کرده ام
قشنگ ِ دلم
کمی خودت را به مردن بزن
بگذار دلم باور کند نیستی
شاید فراموشت کند
خودمانیم
از فروردین تا اسفند
چند بهمن به پای تو سوخته است؟
چند پاییز به قدمهای مردی مغرور خندیده است؟
اخم نکن زیبا
ببین
می دانم تقصیر تو نیست
بی انصاف منم
که از عشق تو نمرده ام
وقتی مبتلا شدم
ساده بگویم
دیگراز این همه سکوت خسته ام
دیگر بریده ام
کمی کوتاه بیا و
بیا!!!!!!!!!!!!
دیدگاه ها (۳)

لبهایت به جان دیگری می افتددرد هایت به شب مناین مشروب ها بی ...

تنگ آمده کوچه های شهراز هضم دردهای تنمدرشب بی حاصل جمعهآنقدر...

نزدیکت مــــــــــی شوم بــــــــــوی دریــــــــــا مــــــ...

دلـــم برای معلــمم تنگ شدهانگــار فقط برای او مهم بودحـــاض...

پارت پنج دیر میزارم ویسگون هنگ داره

پارت سه

#تاج_و_طوفانپارت ۱۲۴: آغوش مادراتاق سوآ تاریک بود.فقط نور کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط