بانو!

بانو!
تو هم باید از این همه بهار ، که می آید و بی تأمل می گذرد
از این همه تابستان
که ترانه و اثر را به خاطر ندارد
از این همه تگرگ
که شکوفه و شادمانی را غارت می کند
و این مهتاب پریشان که بر پیشانی ما می ریزد خسته شده باشی
تو هم باید رویاهایت را در 7 سالگی گم کرده باشی
که با آمدن باران گریه ات می گیرد!

بانو!
چرا یک تقویم بی پاییز در همه ی دنیا پیدا نمی شود!؟
چرا در میان شکوفه های بادام هم، باد بال پروانه ها را می لرزاند!؟
چرا ما می ترسیم در روشنایی دنیا راه برویم!؟
چرا تو در تن پوش بهاری‌ات نیستی بانو!؟

دلواپس تو نیستم
به خاطر بارانی که می بارد...
دیدگاه ها (۱)

زن زندگیست و مرد امنیت و چه خوب می شود وقتی مردی تمامِ مردان...

هنوز هم گاهی دلم برای روزهای ابری تنگ می شود...برای آسمانی ک...

دلــــم بالــکنے مــی خواهـــد رو به شهـــر . . و ڪمے بــآد ...

دوستان مهربون من این تصاویر جدید رو همه شو باکیفیت فول اچ د...

در حال دویدن پرواز می کنیم، گاهی دست در دست هم به دنبال پیدا...

پارت بیستم ویکسه هفته بعدزایمان سخت بود. آت شانزده ساعت درد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط