مغزم داره گوز می ده نمی کشه فیک جدید بنویسم بریم فیک های
مغزم داره گوز می ده نمی کشه فیک جدید بنویسم بریم فیک های قبلی رو مرور کنیم🤣بعضیا شاید بار اولی باشه که این فیک رو می خونن 😍 و بهشون تبریک می گم 💘💋 بعضی ها هم نه😅بهشون تسلیت می گم 😭😅(نمی دونم چرا تسلیت چون تضاد تبریک بود 🤣)
جهت اعطلاع این مال پیج قبلیم هست که با تشکر از ویسگون عزیز به گا*ه رفت 🤧🤣
و یه هفت روزی هم با اجازه می رم مرخصی 🤣دیگه خودتون بگیرید اگه الان بنویسم اتفاق های خوبی نمی یوفته😅
PT/1
باز مثل هر روز رفتم سرکلاس استاد کیم اومد شروع کرد به درس دادن همش داشتم به این فکر می کردم چه جوری بهش بگم دوسش دارم از اول سال عاشقش شدم با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه اون خیلی جذاب و دوست داشتنی و غیر قابل پیش بینیه
لارا: ات ات استاد داره صدات می کنه هوی ات با دستش محکم زد پشت
ات
ات: ها چته وحشی
تهیونگ: حواست کجاست ات
یکی از بچه ها: پیش عشقش😂
همه: 🤣
تهیونگ: همه ساکت اینجا جای
مسخره بازی نیست هر کس می خواد بامزه بازی در بیاره می تونه بره بیرون ات تو هم حواست رو جمع کن
ات: چشم
تا پایان کلاس کسی چیزی نگفت کلاس تموم شد همه رفتن بیرون فقط ات تهیونگ بودن
ات: استاد میشه یه چند لحضه وقتتون رو بگیریم
تهیونگ: چی شده بگو
ات: راستش چشم هاش رو بست یه نفس عمیق کشید قلبش تند تند می زد استرس داشت همه ی جرعت خودش رو جمع کرد گفت من دوستتون دارم
تهیونگ: تموم شد.. من دیگه باید برم
ات: متاسفم که وقتتون رو گرفتم و سریع رفت از کلاس بیرون و شروع به گریه کرد پیاده توی خیابون ها می گشت تا رسید خونه اشکاش رو پاک کرد تا پدر مادرش نفهمن رفت داخل خونه
مامان ات: سلام
بدون هیچ حرفی سریع رفت داخل اتاقش شروع به گریه کرد تا خود صبح داشت زار می زد و بی صدا اشک می ریخت یه چند روزی کلاس نداشت پس راحت گریه کرده همش داخل اتاقش بود بعد چند روز کم کم بهش عادت کرد و گفت باید باهاش کنار بیام نباید بابا مامان بفهمن پس از اتاقش رفت پایین
ات: مامانی کجاییی خورشیدت طلوع کرده داره میاد اومد پایین که با اقای کیم مواجه شد پشماش ریخت باهاش چشم تو چشم شد ای بابا من بازدخیالات ورم داشته باز تو هم زدم
مامان ات: دخترهٔ چشم سفید برو لباست رو عوض کن
ات: مگه چشه استاد ادبیاتمون که اینجا نیست که برم عوض کنم من و توییم دیگه همینجور که حرف می زد رفت داخل اشپزخونه ابنبات کرد داخل دهنش لپش باد کرده بود خیلی کیوت خوردنی شده بود
مامان ات: دخترم کوری یا نمی بینی استاد ادبیاتت رو به روته
ات: رفت سمت تهیونگ بهش دست زد لپش رو کشید نه توهم نزدم مامان تو هم می بینیش
تهیونگ: اره می بینه
ات: وای خدا یه نگاه به خودش کرد یه کراپ و دامن کوتاه داشت سریع دوید سمت اتاق لباسش رو عوض کرد
ات: وای چه گندی زدم چه جوری جمعش کنم اون تمام بدنم رو دید چه جوری باهاش رو به رو شم اخه چرا گفتم مگه استاد ادبیات اینجاست این همه ادم اخه چرا استاد ادبیات لعنت به زبانی که بی موقع باز شود نمی تونم برم پایین اصلاً چرا اومده اینجا ؟ چی کار داره؟ نکنه می خواد به بابا و مامان بگه من بهش اعتراف کردم و بگه بچتون رو ادب کنید چه غلطی کردم اگه چیزی بگه جنازم رو باید جمع کنن وای به لارا یه چیپس بدن کل زندگیم رو می ریزه بیرون
که صدایی اشنایی رو شنید : خب پس ....
جهت اعطلاع این مال پیج قبلیم هست که با تشکر از ویسگون عزیز به گا*ه رفت 🤧🤣
و یه هفت روزی هم با اجازه می رم مرخصی 🤣دیگه خودتون بگیرید اگه الان بنویسم اتفاق های خوبی نمی یوفته😅
PT/1
باز مثل هر روز رفتم سرکلاس استاد کیم اومد شروع کرد به درس دادن همش داشتم به این فکر می کردم چه جوری بهش بگم دوسش دارم از اول سال عاشقش شدم با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه اون خیلی جذاب و دوست داشتنی و غیر قابل پیش بینیه
لارا: ات ات استاد داره صدات می کنه هوی ات با دستش محکم زد پشت
ات
ات: ها چته وحشی
تهیونگ: حواست کجاست ات
یکی از بچه ها: پیش عشقش😂
همه: 🤣
تهیونگ: همه ساکت اینجا جای
مسخره بازی نیست هر کس می خواد بامزه بازی در بیاره می تونه بره بیرون ات تو هم حواست رو جمع کن
ات: چشم
تا پایان کلاس کسی چیزی نگفت کلاس تموم شد همه رفتن بیرون فقط ات تهیونگ بودن
ات: استاد میشه یه چند لحضه وقتتون رو بگیریم
تهیونگ: چی شده بگو
ات: راستش چشم هاش رو بست یه نفس عمیق کشید قلبش تند تند می زد استرس داشت همه ی جرعت خودش رو جمع کرد گفت من دوستتون دارم
تهیونگ: تموم شد.. من دیگه باید برم
ات: متاسفم که وقتتون رو گرفتم و سریع رفت از کلاس بیرون و شروع به گریه کرد پیاده توی خیابون ها می گشت تا رسید خونه اشکاش رو پاک کرد تا پدر مادرش نفهمن رفت داخل خونه
مامان ات: سلام
بدون هیچ حرفی سریع رفت داخل اتاقش شروع به گریه کرد تا خود صبح داشت زار می زد و بی صدا اشک می ریخت یه چند روزی کلاس نداشت پس راحت گریه کرده همش داخل اتاقش بود بعد چند روز کم کم بهش عادت کرد و گفت باید باهاش کنار بیام نباید بابا مامان بفهمن پس از اتاقش رفت پایین
ات: مامانی کجاییی خورشیدت طلوع کرده داره میاد اومد پایین که با اقای کیم مواجه شد پشماش ریخت باهاش چشم تو چشم شد ای بابا من بازدخیالات ورم داشته باز تو هم زدم
مامان ات: دخترهٔ چشم سفید برو لباست رو عوض کن
ات: مگه چشه استاد ادبیاتمون که اینجا نیست که برم عوض کنم من و توییم دیگه همینجور که حرف می زد رفت داخل اشپزخونه ابنبات کرد داخل دهنش لپش باد کرده بود خیلی کیوت خوردنی شده بود
مامان ات: دخترم کوری یا نمی بینی استاد ادبیاتت رو به روته
ات: رفت سمت تهیونگ بهش دست زد لپش رو کشید نه توهم نزدم مامان تو هم می بینیش
تهیونگ: اره می بینه
ات: وای خدا یه نگاه به خودش کرد یه کراپ و دامن کوتاه داشت سریع دوید سمت اتاق لباسش رو عوض کرد
ات: وای چه گندی زدم چه جوری جمعش کنم اون تمام بدنم رو دید چه جوری باهاش رو به رو شم اخه چرا گفتم مگه استاد ادبیات اینجاست این همه ادم اخه چرا استاد ادبیات لعنت به زبانی که بی موقع باز شود نمی تونم برم پایین اصلاً چرا اومده اینجا ؟ چی کار داره؟ نکنه می خواد به بابا و مامان بگه من بهش اعتراف کردم و بگه بچتون رو ادب کنید چه غلطی کردم اگه چیزی بگه جنازم رو باید جمع کنن وای به لارا یه چیپس بدن کل زندگیم رو می ریزه بیرون
که صدایی اشنایی رو شنید : خب پس ....
- ۳۹۳
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط