یه سکوت خفه کننده… و بعد یه خندهی بلند از یونگی، و یه مش
یه سکوت خفه کننده… و بعد یه خندهی بلند از یونگی، و یه مشت ملایم از طرف هایون به بازوش.
«گفتم نگهم دار!»
یونگی هنوز میخندید.
«خب دارمت دیگه!»
اشاره ای به خودش و هایون کرد.
«الان نگاش کن، رمانتیک ترین اتفاق تاریخ!»
هایون سرخ شد. ولی نه از خجالت. از اون حسِ لعنتیِ آشنایی که از توی سینهش بالا میزد، هر وقت که یونگی اینجوری نگاش میکرد. انگار ته دلش منتظر همین افتادن بود.
یونگی آروم زمزمه کرد:
«میخوای فردا دوباره تمرین کنیم؟»
هایون نگاهش کرد. یه نگاه طولانی، عمیق، و بعد با لبخندی کج گفت:
«فقط اگه فردا نوبت تو باشه که بیفتی.»
یونگی که چشم های دختر مقابلش رو شکار کرده بود، پوزخندی زد.
«اگه بغلت مال منه، افتادن بد نیست خانومی.»
«گفتم نگهم دار!»
یونگی هنوز میخندید.
«خب دارمت دیگه!»
اشاره ای به خودش و هایون کرد.
«الان نگاش کن، رمانتیک ترین اتفاق تاریخ!»
هایون سرخ شد. ولی نه از خجالت. از اون حسِ لعنتیِ آشنایی که از توی سینهش بالا میزد، هر وقت که یونگی اینجوری نگاش میکرد. انگار ته دلش منتظر همین افتادن بود.
یونگی آروم زمزمه کرد:
«میخوای فردا دوباره تمرین کنیم؟»
هایون نگاهش کرد. یه نگاه طولانی، عمیق، و بعد با لبخندی کج گفت:
«فقط اگه فردا نوبت تو باشه که بیفتی.»
یونگی که چشم های دختر مقابلش رو شکار کرده بود، پوزخندی زد.
«اگه بغلت مال منه، افتادن بد نیست خانومی.»
- ۶۷۲
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط