یه سکوت خفه کننده… و بعد یه خنده‌ی بلند از یونگی، و یه مش

یه سکوت خفه کننده… و بعد یه خنده‌ی بلند از یونگی، و یه مشت ملایم از طرف هایون به بازوش.
«گفتم نگهم دار!»
یونگی هنوز می‌خندید.
«خب دارمت دیگه!»
اشاره ای به خودش و هایون کرد.
«الان نگاش کن، رمانتیک ترین اتفاق تاریخ!»
هایون سرخ شد. ولی نه از خجالت. از اون حسِ لعنتیِ آشنایی که از توی سینه‌ش بالا می‌زد، هر وقت که یونگی این‌جوری نگاش می‌کرد. انگار ته دلش منتظر همین افتادن بود.
یونگی آروم زمزمه کرد:
«می‌خوای فردا دوباره تمرین کنیم؟»
هایون نگاهش کرد. یه نگاه طولانی، عمیق، و بعد با لبخندی کج گفت:
«فقط اگه فردا نوبت تو باشه که بیفتی.»
یونگی که چشم های دختر مقابلش رو شکار کرده بود، پوزخندی زد.
«اگه بغل‌ت مال منه، افتادن بد نیست خانومی.»
دیدگاه ها (۱)

بوی خاک نم‌خورده اولین چیزی‌یه که وقتی وارد کارگاه می‌شی، دم...

با صدای نازک اما زنانه‌ای صداش می‌زنی:«من کوکی آوردم... رزبر...

هایون نفسش رو آهسته بیرون داد. کف دست‌هاش رو به زانوهاش کشید...

سایه‌ی درختای بلند روی زمین سیمانی کشیده شده بود. هوا هنوز ب...

پارت چهارم:داستان از دیدگاه جیمین: بعد از نزدیک شدن یونگی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط