اعتماد پارت|۱۴۴|
۱۴۴
ا/ت
–خیلی..خیلی خوشگل شدی
بوسهای به گونهی جیسان زدم
–مرسی عزیزم،الکی اعتماد به نفس نده بهم
–راست می..میگم
زنگ در زده شد،حدس میزدم جونگ کوک باشه
وقتی وارد شد تلفنش روی گوشش بود و داشت حرف میزد
هرلحظه اخماش بیشتر تو هم میرفت و من میترسیدم موضوع ربطی به مادرم داشته باشه،میترسیدم بتونه از پس جونگ کوک بر بیاد!
–تا چند دقیقه دیگه میام
اینو گفت و تلفنش رو قطع کرد،،نفسشو کلافه بیرون داد
–ا/ت
لبخندم کمرنگ شد
–چیشده؟
–یه مشکلی پیش اومده،باید برگردم شرکت
از حالاتش معلوم بود که موضوع مهمی پیش اومده.
–اما شام..
–جبرانش میکنم
لیان میگفت تحت فشاره،،پس باید درکش میکردم
لبخندمو حفظ کردمو گفتم:باشه،برو به کارت برس
دستمو بین انگشتاش گرفت
–زود برمیگردم
–مراقب خودت باش
پیشونیمو بوسید و گفت:مراقبم
با عجله رفت
–خوبی؟
نگاهی به جیسان انداختم
هنوزم لبخندم روی لبام بود
–عادت کردم..خوبم
با شونه هایی افتاده برگشتم بالا،موهامو باز کردمو لباسامو عوض کردم
آره،من شرایطش رو درک میکردم،میدونستم چرا رفت.
اما هیچکس از حال خودم چیزی نمیفهمید
مهم نبود چقدر دیر بیاد،منتظرش میموندم تا کاره این مدارک رو امشب برای همیشه تموم کنم.
ساعت ها با پتوی نازکی روی شونه هام تو بالکن اتاق نشستم،ترجیح دادم برای خوردن شام پایین نرم و کلا خوردن شام رو بیخیال بشم.
بجاش تیکهای از کیکی که دیشب خودم درست کردم و با ماگ قهوه خودمو سرگرم کردم.
دستامو دوره ماگ گرمم حلقه کردمو به آسمون زل زدم..
ستاره ها میدرخشیدن
صدای ماشین..سرمو خم کردم سمت باغ
بالاخره اومد.
منتظرش نشستم تا بالاخره دره بالکن باز شد
آروم به پشت چرخیدم
چهرش خسته بود،خیلی!
–اینجایی
لبخندی زدم و بلند شدم جلوش وایستادم
با آرامش پرسیدم
–شام خوردی؟
–چرا شامنخوردی؟
گزارش لحظهایم رو داشت
تعجب نکردم.
–میل نداشتم
موهامو از صورتم کنار زد
–میل نداشتی یا ناراحت بودی؟
سرمو تکون دادم
–نه..میل نداشتم
نگاهش روی ماگ قهوهی نیمه سرد،بشقاب کیکی که فقط نصفش خورده شده بود و پتویی که دور شونه هام پیچیده بودم چرخید
–لطفا بشین،باید باهم حرف بزنیم
بدون اینکه چیزی بگه پشت میز جا گرفت
سره جای قبلیم نشستم و به پوشه سیاه روی میز چشم دوختم
پوشه رو سمتش فرستادم
–همه چیز از این پوشه شروع شد
انگشتره دوره دستمو چرخوندم
–اگه ما مجبور شدیم باهم ازدواج کنیم..اگه مجبور شدیم همو تحمل کنیم،اگه تونستیم همو ملاقات کنیم،باعثش چندتا برگهی داخل این پوشست!
من تسلیم شده بودم.
–منظورت چیه؟
پوشه رو باز کردمو با دستای لرزون زیره همهی برگه ها رو امضا زدم
و بعد خودکار رو سمت اون گرفتم
–اینا چین؟
برگه ها رو خوند و هرلحظه اخماش عمیقتر شد
–برای چی این کارو میکنی؟
باده سردی وزید و موهاش رو به هم ریخت..
–آخرین برگ برندمو تسلیم تو میکنم،اینا از اولش متعلق به تو بودن..من فقط الکی مقاومت کردم
ا/ت
–خیلی..خیلی خوشگل شدی
بوسهای به گونهی جیسان زدم
–مرسی عزیزم،الکی اعتماد به نفس نده بهم
–راست می..میگم
زنگ در زده شد،حدس میزدم جونگ کوک باشه
وقتی وارد شد تلفنش روی گوشش بود و داشت حرف میزد
هرلحظه اخماش بیشتر تو هم میرفت و من میترسیدم موضوع ربطی به مادرم داشته باشه،میترسیدم بتونه از پس جونگ کوک بر بیاد!
–تا چند دقیقه دیگه میام
اینو گفت و تلفنش رو قطع کرد،،نفسشو کلافه بیرون داد
–ا/ت
لبخندم کمرنگ شد
–چیشده؟
–یه مشکلی پیش اومده،باید برگردم شرکت
از حالاتش معلوم بود که موضوع مهمی پیش اومده.
–اما شام..
–جبرانش میکنم
لیان میگفت تحت فشاره،،پس باید درکش میکردم
لبخندمو حفظ کردمو گفتم:باشه،برو به کارت برس
دستمو بین انگشتاش گرفت
–زود برمیگردم
–مراقب خودت باش
پیشونیمو بوسید و گفت:مراقبم
با عجله رفت
–خوبی؟
نگاهی به جیسان انداختم
هنوزم لبخندم روی لبام بود
–عادت کردم..خوبم
با شونه هایی افتاده برگشتم بالا،موهامو باز کردمو لباسامو عوض کردم
آره،من شرایطش رو درک میکردم،میدونستم چرا رفت.
اما هیچکس از حال خودم چیزی نمیفهمید
مهم نبود چقدر دیر بیاد،منتظرش میموندم تا کاره این مدارک رو امشب برای همیشه تموم کنم.
ساعت ها با پتوی نازکی روی شونه هام تو بالکن اتاق نشستم،ترجیح دادم برای خوردن شام پایین نرم و کلا خوردن شام رو بیخیال بشم.
بجاش تیکهای از کیکی که دیشب خودم درست کردم و با ماگ قهوه خودمو سرگرم کردم.
دستامو دوره ماگ گرمم حلقه کردمو به آسمون زل زدم..
ستاره ها میدرخشیدن
صدای ماشین..سرمو خم کردم سمت باغ
بالاخره اومد.
منتظرش نشستم تا بالاخره دره بالکن باز شد
آروم به پشت چرخیدم
چهرش خسته بود،خیلی!
–اینجایی
لبخندی زدم و بلند شدم جلوش وایستادم
با آرامش پرسیدم
–شام خوردی؟
–چرا شامنخوردی؟
گزارش لحظهایم رو داشت
تعجب نکردم.
–میل نداشتم
موهامو از صورتم کنار زد
–میل نداشتی یا ناراحت بودی؟
سرمو تکون دادم
–نه..میل نداشتم
نگاهش روی ماگ قهوهی نیمه سرد،بشقاب کیکی که فقط نصفش خورده شده بود و پتویی که دور شونه هام پیچیده بودم چرخید
–لطفا بشین،باید باهم حرف بزنیم
بدون اینکه چیزی بگه پشت میز جا گرفت
سره جای قبلیم نشستم و به پوشه سیاه روی میز چشم دوختم
پوشه رو سمتش فرستادم
–همه چیز از این پوشه شروع شد
انگشتره دوره دستمو چرخوندم
–اگه ما مجبور شدیم باهم ازدواج کنیم..اگه مجبور شدیم همو تحمل کنیم،اگه تونستیم همو ملاقات کنیم،باعثش چندتا برگهی داخل این پوشست!
من تسلیم شده بودم.
–منظورت چیه؟
پوشه رو باز کردمو با دستای لرزون زیره همهی برگه ها رو امضا زدم
و بعد خودکار رو سمت اون گرفتم
–اینا چین؟
برگه ها رو خوند و هرلحظه اخماش عمیقتر شد
–برای چی این کارو میکنی؟
باده سردی وزید و موهاش رو به هم ریخت..
–آخرین برگ برندمو تسلیم تو میکنم،اینا از اولش متعلق به تو بودن..من فقط الکی مقاومت کردم
- ۳۷۲
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط