پارت
پارت ۷۵
با تکونای شدیدی که کشتی خورد جیغ بلندی کشیدم .
صدای جیغامون سکوت کشتی رو شکست .
اشک تو چشام جمع شده بود و مطمئن بودم وضع آیدا هم بهتر از من نیست .
صدای هوهوی باد و امواج که با هم ترکیب شده بود صدای وحشتناکی ایجاد کرده بود .
ته دلم خالی شده بود و از ترس هیچ واکنشی نمیتونستم نشون بدم .
هوا هم ابری شد و صدای رعد و برقم به ترسمون اضافه کرد .
چشام رو محکم بستم و دست آیدا رو گرفتم و فشار دادم آیدا هم محکم بغلم کرد و با صدایی که به شدت میلرزید گفت : مش...مشک...مشکلی...پی...پیش...نم...نمیا...نمیاد...م...مگه...نه .
محکم تر بغلش کردم و سعی کردم جلوی لرزش صدام رو بگیرم و تا حدودی هم موفق بودم :
نترس من کنارتم مگه همیشه نمی گفتی وقتی ما دو تا با همیم از هیچی نمی ترسیم .
صدای غرش ابرها دلم رو لرزاند و با ترس به آسمون نگاه کردم پس این دو تا کجا بودن ؟
خبری از اون دو تا نبود و من و آیدا لب کشتی نشسته بودیم و از ترس نمیتونستیم تکون میخوردیم .
تکونای کشتی بیشتر بیشتر میشد و هر لحظه امکان افتادن ما بود پس باید می رفتیم وسط یا داخل اتاقک کشتی .
بلند شدیم و همین که به وسطای کشتی رسیدیم تکون شدیدی خورد و ما رو پرت کرد رو زمین .
چشام رو بستم و جیغ بلندی زدم و منتظر افتادن بودم که دستی محکم گرفتم .
بارون گرفته بود و قطره های بزرگ بارون مثل شلاق سرم رو هدف گرفته بود .
چشام رو آروم باز کردم و چشام قفل شد تو جفت چشای عسلی .
با تعجب نگاش کردم و لبخندی رو لبام شکل گرفت محکم بغلش کردم و همینطور که با نگرانی نگام میکرد لبخندی زدم تا نگرانیش رفع بشه .
عسلی چشماش آروم شده بود و با نگاهش دنبال آیدا می گشت .
از بغلش بیرون اومدم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم یاشار آیدا رو محکم گرفته .
آیدا صاف وایساد و یاشار دستاش رو ول کرد .
هر دومون از دیدن آرش تو این موقعیت تعجب کرده بودیم و با وجود بارون که هر چهارتمون رو به شدت خیس کرده بود ولی هیچکدوممون قصد نگاه گرفتن از بقیه رو نداشتیم .
آرش از آیدا نگاه نمی گرفت و آیدا هم قدماش رو بلند تر کرد تا به ما برسه .
این وسط یاشار هاج و واج ما رو نگاه میکرد مطمئنا آرش رو نمیشناخت که اینجوری به دستاش که دور کمر من پیچیده بود نگاه میکرد و همینطور به نگاهش که جز آیدا کسب رو نمیدید .
آرش دستاش رو از دور کمرم باز کرد و به سمت آیدا حرکت کرد .
آیدا لبخندی رو لباش اومد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟
آرشم با جدیتی که هیچوقت ازش ندیده بودم نگاهی به آیدا و من که حالا کنار آیدا وایساده بودم انداخت : این سوال رو من باید از شما بپرسم .
یاشار : میشه بپرسم شما کی هستید و تو این کشتی چیکار دارید ؟
آرش سرش رو بلند کرد و گفت: مگه جناب سرهنگ چیزی بهت نگفته ؟
با تکونای شدیدی که کشتی خورد جیغ بلندی کشیدم .
صدای جیغامون سکوت کشتی رو شکست .
اشک تو چشام جمع شده بود و مطمئن بودم وضع آیدا هم بهتر از من نیست .
صدای هوهوی باد و امواج که با هم ترکیب شده بود صدای وحشتناکی ایجاد کرده بود .
ته دلم خالی شده بود و از ترس هیچ واکنشی نمیتونستم نشون بدم .
هوا هم ابری شد و صدای رعد و برقم به ترسمون اضافه کرد .
چشام رو محکم بستم و دست آیدا رو گرفتم و فشار دادم آیدا هم محکم بغلم کرد و با صدایی که به شدت میلرزید گفت : مش...مشک...مشکلی...پی...پیش...نم...نمیا...نمیاد...م...مگه...نه .
محکم تر بغلش کردم و سعی کردم جلوی لرزش صدام رو بگیرم و تا حدودی هم موفق بودم :
نترس من کنارتم مگه همیشه نمی گفتی وقتی ما دو تا با همیم از هیچی نمی ترسیم .
صدای غرش ابرها دلم رو لرزاند و با ترس به آسمون نگاه کردم پس این دو تا کجا بودن ؟
خبری از اون دو تا نبود و من و آیدا لب کشتی نشسته بودیم و از ترس نمیتونستیم تکون میخوردیم .
تکونای کشتی بیشتر بیشتر میشد و هر لحظه امکان افتادن ما بود پس باید می رفتیم وسط یا داخل اتاقک کشتی .
بلند شدیم و همین که به وسطای کشتی رسیدیم تکون شدیدی خورد و ما رو پرت کرد رو زمین .
چشام رو بستم و جیغ بلندی زدم و منتظر افتادن بودم که دستی محکم گرفتم .
بارون گرفته بود و قطره های بزرگ بارون مثل شلاق سرم رو هدف گرفته بود .
چشام رو آروم باز کردم و چشام قفل شد تو جفت چشای عسلی .
با تعجب نگاش کردم و لبخندی رو لبام شکل گرفت محکم بغلش کردم و همینطور که با نگرانی نگام میکرد لبخندی زدم تا نگرانیش رفع بشه .
عسلی چشماش آروم شده بود و با نگاهش دنبال آیدا می گشت .
از بغلش بیرون اومدم و پشت سرم رو نگاه کردم که دیدم یاشار آیدا رو محکم گرفته .
آیدا صاف وایساد و یاشار دستاش رو ول کرد .
هر دومون از دیدن آرش تو این موقعیت تعجب کرده بودیم و با وجود بارون که هر چهارتمون رو به شدت خیس کرده بود ولی هیچکدوممون قصد نگاه گرفتن از بقیه رو نداشتیم .
آرش از آیدا نگاه نمی گرفت و آیدا هم قدماش رو بلند تر کرد تا به ما برسه .
این وسط یاشار هاج و واج ما رو نگاه میکرد مطمئنا آرش رو نمیشناخت که اینجوری به دستاش که دور کمر من پیچیده بود نگاه میکرد و همینطور به نگاهش که جز آیدا کسب رو نمیدید .
آرش دستاش رو از دور کمرم باز کرد و به سمت آیدا حرکت کرد .
آیدا لبخندی رو لباش اومد و گفت : تو اینجا چیکار میکنی ؟
آرشم با جدیتی که هیچوقت ازش ندیده بودم نگاهی به آیدا و من که حالا کنار آیدا وایساده بودم انداخت : این سوال رو من باید از شما بپرسم .
یاشار : میشه بپرسم شما کی هستید و تو این کشتی چیکار دارید ؟
آرش سرش رو بلند کرد و گفت: مگه جناب سرهنگ چیزی بهت نگفته ؟
- ۹۲.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۹۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط