🦢 پارت سوم | ساقدوش‌ها

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌ها

سه روز تا عروسی مانده بود.

خانه پر از رفت‌وآمد بود و همه برای مراسم آماده می‌شدند.

لیانا جلوی آینه ایستاده بود و لباس ساقدوشی‌اش را اندازه می‌زد.

مادرش از پشت سر گفت:

— خیلی بهت میاد.

لیانا لبخند زد.

— ممنون مامان.

همان لحظه در اتاق باز شد.

جنگکوک وارد شد.

— بابا گفت برای تمرین مراسم باید بریم پایین.

لیانا برگشت.

— الان؟

— آره.

نگاهش برای لحظه‌ای روی لباس لیانا ماند، اما سریع نگاهش را کنار کشید.

لیانا متوجه شد.

— چیه؟

— هیچی.

— پس چرا زل زدی؟

جنگکوک خونسرد جواب داد:

— داشتم می‌دیدم لباس اندازه‌ته یا نه.

لیانا چشم‌هایش را ریز کرد.

— خیلی هم طبیعی بود!

جنگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.

— زیادی حرف می‌زنی.

— تو هم زیادی اخمو هستی.

جنگکوک در را باز کرد.

— بیا.

---

حیاط خانه با گل‌های سفید تزئین شده بود.

پدر جنگکوک و مادر لیانا مشغول هماهنگی مراسم بودند.

مادر لیانا گفت:

— شما دوتا باید کنار هم وارد بشید.

هر دو همزمان گفتند:

— چی؟

— ساقدوش‌های اصلی هستید دیگه!

جنگکوک آهی کشید.

لیانا زیر لب گفت:

— چه بدشانسی‌ای...

جنگکوک شنید.

— منم دقیقاً همین فکر رو می‌کنم.

لیانا با اخم نگاهش کرد.

— خودشیفته.

— پرحرف.

— بی‌ادب.

— لجباز.

مادرشان از دور فریاد زد:

— دعوا نکنید!

هر دو ساکت شدند.

اما چند ثانیه بعد، لیانا خنده‌اش گرفت.

جنگکوک نگاهش کرد.

— به چی می‌خندی؟

— هیچی.

— پس نخند.

— نمی‌تونم!

جنگکوک برای اولین بار واقعاً لبخند زد.

خیلی کوتاه.

آن‌قدر کوتاه که لیانا شک کرد اصلاً دیده باشد یا نه.

اما از همان لحظه، چیزی بینشان کمی تغییر کرده بود.

هنوز دشمن بودند.

هنوز همدیگر را دوست نداشتند.

اما شاید...

این دشمنی قرار نبود برای همیشه ادامه داشته باشد. 🦢

پآیآن پآرت سوم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟻📝࿐
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶📝࿐
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻📝࿐
دیدگاه ها (۳۰)

🦢 پارت دوم | یک هفته تا عروسیصبح روز بعد، خانه از همیشه شلوغ...

🦢 پارت اول | بازگشتفرودگاه سئول ــ ساعت ۹ شبدرهای شیشه‌ای فر...

فصل دومپارت هفتم | حسادتِ شیرینسه روز بعد...لیانا و جنگکوک ط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط