فیک یونمینp

فیک یونمین(p20)
از کجا به کجا...؟

صبح بعد، هوا بوی بارون داشت. پنجره‌ی استودیو هنوز نیمه‌باز بود و صدای قطره‌های آرام روی شیشه می‌آمد. نور خاکستری صبح شاید معمولی به نظر می‌رسید، ولی برای یونگی و جیمین، همه‌چیز فرق کرده بود.
یونگی زودتر از معمول بیدار شد. روی مبل استودیو خوابش برده بود، با پلیور خاکستری و هدفون نیمه‌افتاده روی گردنش. اولین چیزی که دید، فنجان نیمه‌خالی قهوه‌ی دیشب بود، کنار صندلی که جیمین نشسته بود.
و بعد خاطره‌ی بوسه دیشب مثل تصویری روشن برق زد.
لبخندی، بی‌اختیار، روی لبش نشست.
اون لحظه شبیه رؤیا بود، اما در ذهن یونگی، واقعی‌تر از هر ملودی‌ای که ساخته بود.
در همون حال، صدای درِ کوچکِ استودیو آمد. جیمین با موهای به‌هم‌ریخته و لبخندِ خسته اما آرام وارد شد.
«صبح بخیر هیونگ... اوه، یعنی یونگی.»

یونگی سرش را بلند کرد، کمی خجالت‌زده و کمی خوشحال.
«صبح بخیر... زود اومدی.»

جیمین گفت: «نتونستم خونه بمونم. حس کردم باید دوباره بیام اینجا.»

هر دو خندیدند، یه جور خنده‌ی کوتاه و پر از سکوتی دلنشین.
انگار هنوز نمی‌دونستن دقیقاً چطور باید با اون چیزی که بینشون اتفاق افتاده رفتار کنن.

یونگی گفت: «دیشب... همه‌چی واقعی بود، نه؟»

جیمین کمی سرش رو پایین انداخت: «آره... هنوز قلبم تند می‌زنه وقتی یادش می‌افتم.»

یونگی به فنجان قهوه اشاره کرد و گفت: «می‌خوای قهوه تازه درست کنم؟ برای تو فقط.»

جیمین لبخند زد: «فقط اگه قول بدی آهنگ امروز همون حسی رو داشته باشه که دیشب داشت.»

یونگی گفت: «قول می‌دم... اما باید با هم بسازیمش.»

جیمین جلو رفت، کنار میز نشست. وقتی یونگی از کنار شونه‌اش رد می‌شد، دستش بی‌اختیار به دست جیمیت خورد. یک تماس کوتاه، ساده، اما با برق عجیبی همراه.

جیمین به شوخی گفت: «با دستات ساختن موسیقی راحت‌تره یا با دل؟»

یونگی سرش را بالا گرفت، نگاهش عمیق شد و آرام گفت:
«فکر کنم از این به بعد با دل.»

چند لحظه بعد، نت‌های اول شروع شدند. پیانو صدایی نرم و پر از حس داشت، مثل نفس بعد از آرامش. جیمین با نگاهی نصف خجالتی و نصف راضی به یونگی نگاه می‌کرد؛ دیدن او در همین فاصله، با آن تمرکز و لبخند نیمه‌پیدا، باعث می‌شد قلبش لرز بگیرد.

وقتی آهنگ تمام شد، یونگی گفت:
«هر نتش یادآور اون لحظه بود.»

جیمین خندید:
«یعنی هر نتش یه بوسه کوچیک؟»

یونگی لبخند زد ولی چیزی نگفت. فقط به پیانو تکیه داد و گفت:
«شاید… یه شروع.»

در سکوت بعدی، فقط صدای بارون بود و نگاه‌هایی که هیچ کلمه‌ای نمی‌خواستند. رابطه بینشون هنوز تازه بود، اما ریشه‌اش عمیق‌تر از چیزی بود که بتوان نامش را "اتفاق" گذاشت اون چیزی که بینشون بود، داشت کم‌کم تبدیل به داستلن تبدیل میشد
دیدگاه ها (۰)

فیک یونمین(p21) از کجا به کجا...؟ روز بعد، هوا صاف شده بود و...

فیک یونمین(p22) از کجا به کجا...؟ بعد از اون ماجرای بیرون رف...

فیک یونمین(p19) از کجا به کجا...؟ شب بعد، هر دو انگار بی‌ارا...

فیک یونمین(p18) از کجا به کجا...؟ اون روز عصر، مثل همیشه قرا...

فیک یونمین(p23) از کجا به کجا...؟ شب بود و فقط نورِ کم‌رنگِ ...

فیک یونمین(p16) از کجا به کجا...؟ موسیقی که ساخته بودند، حال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط