بابت این همه تخیر متاسفم ولی من با ادامه فیک امدم
𝔭𝔞𝔯𝔱/𝟏𝟒
بابت این همه تأخیر متاسفم ولی من با ادامه فیک امدم
دوساعتی بود که برگشته بودن خونه اما ایملدا نمیتونست آروم بشه و منطقی فکر کنه یعنی چی این حرفا یعنی چی این مدارک ها حالا این خبر تلخ به همه رسیده بود جیمین تهیونگ هایون رزی ...
تهیونگ هم وضع بهتری نداشت و این داشت کلافه اش میکرد چرا هربار که میخواست خودشو نجات بده یه مانع پیدا میشد و همیشه اون مانع پدرش بود
هایون با رزي تماس گرفته بود و گفته بود زود به ادرسی که میفرسته بیان چون خیلی چیزا باید تا قبل از دیر شدن روشن میشد
و این ...
یه تغییر بزرگ توی زندگی همشون بود
رزی و ایملدا تهیونگ و جیمینو هایون
با رسیدن ماشین رو خاموش کرد از همونجا هم میتونست هایون آشفته و بهم ریخته رو ببینه همراه با جیمین پیاده شدن سمت هایون حرکت کرد و کنارش ایستاد
"خوب چرا باید میومدیم اینجا تو این شرایط خطرناک "هایون سرش رو بالا گرفت نگاهش رو به چشمای تهیونگ داد
"میفهمی فقط چند دقیقه دیگه "
حرف هایون تموم نشده بود که نور ماشین دیگه ای هم نزدیک شد
...
هایون رو میدید اما اون دو نفر
زودتر از رزي پیدا شد و نزدیک شد
با هر قدم لرز به بدنش وارد میشد
و آخرین قدم
نگاهش که مخلوطی از همه نوع احساساتی بود رو بین اون چند نفر میچرخوند
حسی مخلوط از دلتنگی عشق و ناامیدی ترس حرص خشم
وقتی مطمئن شد که واقعا توهم نمیزنه لب باز کرد
"اینجا چه خبره"
همه ساکت بودن جز هایون
"ایملدا بشین قرار شوک زیادی و تحمل کنی "
اینبار تهیونگ لب باز کرد
"هایون مسخره بازی درنی.."
ولی حرفش با داد هایون قطع شد
"گفتم بشین تهیونگ این همه مدت به حرف تو گوش دادیم و هیچی تغییر نکرد حداقل اینبار و تو گوش کن "
تهیونگ نگاهش رو با یه پوزخندی عصبی دور چرخوند و صندلی رو محکم عقب کشید و نشست لب زد "حالا خوب شد؟ "
هایون نگاه منتظرش رو به بقیه داد که آروم نشست و بعد ایملدا که هنوز تو شوک بود
هایون برگ هایی رو بیرون آورد روی میز قرار داد و نگاهش رو ایملدا داد
"ایملدا این برگه قرار قلابی تو با جیمینه که..."
تهیونگ باز وسط پرید و حرفش رو قطع کرد
"هایون داری خیلی بد میکنی "
اما ذره ای اهمیت کسب نکرد و هایون باز ادامه داد
"کسی باهاش قرار داد بستی این مرده کیم تهیونگ که فکر میکنی ولت کرده "
تهیونگ نفسش رو با حرص بیرون داد و دستی توی موهاش کشید و بهمشون ریخت
حتی رزي هم متوجه نمیشد و کاملا سردر گم بود و بدتر از اون ایملدا بود که هرلحظه رنگش بیشتر از قبل به سفیدی گچ میزد
"ایملدا تهیونگ تورو ول نکرد اون و پدرش..."
تهیونگ بلند شد جوری که صندلی عقب افتاد
اما کاری به هایون نداشت اون فقط نمیتونست آشفته حالی خودش رو کنترل کنه
"تهیونگ هیچ وقت ولت نکرد اگه اون روز تورو نمیفرستاد بری میکشتند"
بابت این همه تأخیر متاسفم ولی من با ادامه فیک امدم
دوساعتی بود که برگشته بودن خونه اما ایملدا نمیتونست آروم بشه و منطقی فکر کنه یعنی چی این حرفا یعنی چی این مدارک ها حالا این خبر تلخ به همه رسیده بود جیمین تهیونگ هایون رزی ...
تهیونگ هم وضع بهتری نداشت و این داشت کلافه اش میکرد چرا هربار که میخواست خودشو نجات بده یه مانع پیدا میشد و همیشه اون مانع پدرش بود
هایون با رزي تماس گرفته بود و گفته بود زود به ادرسی که میفرسته بیان چون خیلی چیزا باید تا قبل از دیر شدن روشن میشد
و این ...
یه تغییر بزرگ توی زندگی همشون بود
رزی و ایملدا تهیونگ و جیمینو هایون
با رسیدن ماشین رو خاموش کرد از همونجا هم میتونست هایون آشفته و بهم ریخته رو ببینه همراه با جیمین پیاده شدن سمت هایون حرکت کرد و کنارش ایستاد
"خوب چرا باید میومدیم اینجا تو این شرایط خطرناک "هایون سرش رو بالا گرفت نگاهش رو به چشمای تهیونگ داد
"میفهمی فقط چند دقیقه دیگه "
حرف هایون تموم نشده بود که نور ماشین دیگه ای هم نزدیک شد
...
هایون رو میدید اما اون دو نفر
زودتر از رزي پیدا شد و نزدیک شد
با هر قدم لرز به بدنش وارد میشد
و آخرین قدم
نگاهش که مخلوطی از همه نوع احساساتی بود رو بین اون چند نفر میچرخوند
حسی مخلوط از دلتنگی عشق و ناامیدی ترس حرص خشم
وقتی مطمئن شد که واقعا توهم نمیزنه لب باز کرد
"اینجا چه خبره"
همه ساکت بودن جز هایون
"ایملدا بشین قرار شوک زیادی و تحمل کنی "
اینبار تهیونگ لب باز کرد
"هایون مسخره بازی درنی.."
ولی حرفش با داد هایون قطع شد
"گفتم بشین تهیونگ این همه مدت به حرف تو گوش دادیم و هیچی تغییر نکرد حداقل اینبار و تو گوش کن "
تهیونگ نگاهش رو با یه پوزخندی عصبی دور چرخوند و صندلی رو محکم عقب کشید و نشست لب زد "حالا خوب شد؟ "
هایون نگاه منتظرش رو به بقیه داد که آروم نشست و بعد ایملدا که هنوز تو شوک بود
هایون برگ هایی رو بیرون آورد روی میز قرار داد و نگاهش رو ایملدا داد
"ایملدا این برگه قرار قلابی تو با جیمینه که..."
تهیونگ باز وسط پرید و حرفش رو قطع کرد
"هایون داری خیلی بد میکنی "
اما ذره ای اهمیت کسب نکرد و هایون باز ادامه داد
"کسی باهاش قرار داد بستی این مرده کیم تهیونگ که فکر میکنی ولت کرده "
تهیونگ نفسش رو با حرص بیرون داد و دستی توی موهاش کشید و بهمشون ریخت
حتی رزي هم متوجه نمیشد و کاملا سردر گم بود و بدتر از اون ایملدا بود که هرلحظه رنگش بیشتر از قبل به سفیدی گچ میزد
"ایملدا تهیونگ تورو ول نکرد اون و پدرش..."
تهیونگ بلند شد جوری که صندلی عقب افتاد
اما کاری به هایون نداشت اون فقط نمیتونست آشفته حالی خودش رو کنترل کنه
"تهیونگ هیچ وقت ولت نکرد اگه اون روز تورو نمیفرستاد بری میکشتند"
- ۶.۴k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط