Jeonrina

𝐺𝑢𝑛
#Jeon_rina
#jeon_victor

#part۱۷
---
صدای خنده‌های بلند پسرا توی پاساژ می‌پیچید. قرار بود امشب یه مهمونی حسابی باشه و خرید لباس مناسب، اولویت اول بود. جونگکوک، نامجون، تهیونگ، جین، یونگی، هوسوک و جیمین، همگی طبق معمول، با هیجان بین مغازه‌های شیک می‌چرخیدن و لباس‌های عجیب و غریب انتخاب می‌کردن.

«هی اینو ببین! دقیقا مناسب مهمونی امشبه!» هوسوک یه کت براق رو جلوی جین گرفت.
جین چشم‌هاش رو گرد کرد. «وای خدا! اینو بپوشم شبیه دیسکوی سیار میشم!»

همین‌طور که سرگرم لباس دیدن بودن، تهیونگ که طبق معمول یه قدم عقب‌تر بود، ناگهان ایستاد. «وایسا، وایسا!»

همه برگشتند سمتش. تهیونگ با چشم‌هایی که داشت برق می‌زد، گفت: «بچه‌ها! یه لحظه صبر کنید.»

یونگی آه کشید. «باز چی شده تهیونگ؟ می‌خوایم لباس بخریم یا نمایش مد برگزار کنیم؟»

تهیونگ لبخندی شیطنت‌آمیز زد و به سمت یه مغازه‌ی بزرگ لوازم آرایشی که رد شده بودند، اشاره کرد. «باید یه سر اونجا بزنیم.»

نامجون اخم کرد. «لوازم آرایشی؟ ما اومدیم لباس بخریم، نه رژلب!»

تهیونگ دستش رو انداخت دور گردن نامجون. «آخه می‌دونی… دوست دخترم، آیرا، تازگی‌ها خیلی روی این رنگ رژلب جدیده حساس شده. گفت باید براش یه چیزی پیدا کنم که دقیقاً همون رنگی باشه. شاید اینجا داشته باشن.»

جیمین با شیطنت گفت: «آیرا؟ یعنی اون دختر با موهای آبی؟»
تهیونگ سر تکون داد. «آره خودشه!»

بقیه‌ی اعضا که دیدند تهیونگ انقدر مصمم است، مجبور شدند کوتاه بیایند. «باشه بابا، بیا بریم. فقط زود باش، وقت نداریم!» نامجون غرولند کرد.

وارد مغازه که شدند، قفسه‌های رنگارنگ و بوی عطرها، همه رو گرفت. آیرا، با موهای آبی فانتزی و لبخندی که انگار همیشه روی لبش بود، داشت بین رژلب‌ها می‌گشت. همین که تهیونگ رو دید، چشم‌هاش برق زد.

«تهیونگ! بالاخره اومدی!» سریع اومد سمتش و بدون مقدمه، لبش رو بوسید. «عاشقتم! پیدا کردی؟»

تهیونگ خندید و لبش رو بوسید. «دارم می‌گردم عزیزم!»

بقیه‌ی اعضا که حالا مجبور بودند در این فضای زنانه بایستند، سعی می‌کردند خودشون رو مشغول کنند. یونگی داشت با بی‌حوصلگی به کرم‌ها نگاه می‌کرد، جین داشت با دقت عطرها رو بو می‌کرد، و بقیه هم همین‌طور.

دقیقاً همین‌جا بود که جونگکوک، که داشت با بی‌حوصلگی توی قفسه‌ها می‌چرخید، چشمش به یه صحنه افتاد که انگار زمان براش متوقف شد.

مانلی.

کنار یه قفسه‌ی رژلب ایستاده بود. کنارش، سوهو بود. سوهو با اون لبخند همیشگی و مهربانش، داشت با دقت به دست مانلی نگاه می‌کرد. مانلی داشت یه رژلب رو روی پوست دست سوهو امتحان می‌کرد و سوهو با حوصله و اشتیاق، نظر می‌داد. صدای خنده‌ی آروم مانلی و نحوه‌ی نگاه کردن سوهو بهش، انگار یه جرقه‌ی داغ تو دل جونگکوک انداخت.

«این رنگ قشنگه، ولی به نظرم این یکی بیشتر به رنگ پوستت میاد، مانلی.» صدای سوهو که پر از صمیمیت بود، به گوش جونگکوک خورد.

مانلی با هیجان گفت: «وای راست می‌گی! چقدر قشنگه! ممنونم سوهو!» و با خوشحالی رژلب رو دستش چرخوند.

جونگکوک حس کرد یه چیزی تو گلوش گیر کرده. این صحنه، خیلی شبیه اون چیزی بود که خودش از مانلی دلش می‌خواست. این صمیمیت، این توجه، این خوشحالی…

یهو حس کرد باید کاری کنه. انگار یه حسادت ناگهانی و شدید، کنترلش رو به دست گرفته بود. استینش رو بالا زد و قدم برداشت که بره سمتشون.

«هی! مان-»

اما قبل از اینکه بتونه کامل جلو بره، نامجون دستش رو گرفت. «کجا داری میری جونگکوک؟»

جونگکوک با عصبانیت گفت: «ولم کن نامجون! اون مانلیه!»

نامجون با جدیت گفت: «آروم باش. اینجا جای این کارها نیست. تازه، ما اومدیم اینجا برای خرید خودمون.» نگاهی به اطراف انداخت. «ببین، الان وقتش نیست. بذار ببینیم چی میشه.»

جونگکوک با حرص به مانلی و سوهو نگاه کرد که هنوز داشتن با هیجان رژلب امتحان می‌کردند و انگار اصلا متوجه حضور اونها نبودند. یه حس ناخوشایند توی دلش پیچید.

---
پارت هدیه
دیدگاه ها (۴)

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۸---مانلی داشت با هیجان رژل...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۹---**روز قبل:**بعد از اون ...

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۶---مانلی داشت کیفش رو می‌ذ...

part15

𝐺𝑢𝑛#Jeon_rina #jeon_victor #part۱۳---روزهایِ دانشگاه، دوباره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط