دستهایت هنوز میلرزیدند، اما بطری آب را گرفتی. با تردید
دستهایت هنوز میلرزیدند، اما بطری آب را گرفتی. با تردید لبهی آن را به دهانت نزدیک کردی. اول جرأت نکردی قورت بدهی؛ کمی آب را وارد دهانت کردی، قرقرهاش کردی و سریع بیرون تف کردی. تهیونگ حتی پلک هم نزد، فقط نگاهت کرد.
تو (با صدای لرزان و آرام): «…میترسم…»
تهیونگ یک قدم نزدیکتر شد، دستش را روی شانهات گذاشت و گفت:
تهیونگ (آرام و محکم): «نترس. من اینجام.»
این بار جرعهی کوچکی از آب را نوشیدی. گلویت خشک و گرفته بود اما همان مقدار کوچک آرامت کرد. وقتی بطری را پایین آوردی، نگاهت به تهیونگ افتاد. چشمهایش پر از برق نگرانی بود، چیزی که هیچوقت قبلاً به این وضوح ندیده بودی.
تهیونگ (با صدایی نرمتر): «آفرین… همین خوبه. ببین؟ اتفاقی نمیفته.»
او بطری را از دستت گرفت، مبادا دوباره بلرزد، و با پشت دست آرام عرقی که روی شقیقهات نشسته بود را پاک کرد.
تهیونگ با قدمهای سریع به سمت ماشین رفت و در همانحال نگاهش را از تو برنداشت، انگار میترسید ثانیهای تنهایت بگذارد. چند لحظه بعد با جعبهی دستمال کاغذی برگشت و زانو زد کنارت.
تهیونگ (با لحنی محکم اما مهربان): «اینجا… صورتتو تمیز کن.»
تو دستمال را گرفتی. هنوز صدایت میلرزید، هرچند نه به شدت چند دقیقهی پیش.
تو (زیر لب، لرزان): «ممنون…»
لرزش دستت کمتر شده بود، اما تهیونگ طاقت نیاورد. دستمال دیگری برداشت و خودش آرام کنار لب و چانهات کشید، آنقدر با دقت که انگار میترسید اذیتت کند.
تهیونگ (کمی نرم، مثل نجوا): «دیگه تموم شد… نترس. خیلی بهتر شدی.»
چشمانت پر از اشک خفیف بود، نه از گریه بلکه از اضطراب و ترسی که هنوز کامل رهایت نکرده بود. اما در حضور او، آرام آرام لرزش وجودت کمتر شد، انگار صدایش همان چیزی بود که به آن نیاز داشتی.
تهیونگ آرام شانهات را گرفت و کمک کرد تا به سختی اما آرام از روی زمین بلند شوی. هنوز کمی میلرزیدی و نگاهت به پایین بود. او بدون هیچ حرف اضافهای کنارت ایستاد تا قدمهایت را به سمت ماشین برداری.
وقتی به صندلی رسیدی، دستش را پشت کمرت گذاشت تا راحتتر بنشینی. خودش در را بست و دور زد، پشت فرمان نشست.
هیچکدامتان چیزی نگفتید. فقط صدای موتور ماشین بود که در سکوت پیچید.
تهیونگ دستش را به آرامی روی رانَت گذاشت؛ لمسش محکم نبود، تنها به اندازهای که حس کنی کنارت هست. با صدایی آرام و کوتاه گفت:
تهیونگ (آهسته، زمزمهوار): «آفرین بهت... دیگه نترس.»
هر بار که نفس میکشیدی، حس میکردی ضربانش با تو همزمان است. سکوتش سنگین نبود؛ برعکس، مثل سپری بود که تو را از آشفتگیات جدا میکرد.
تو (با صدای لرزان و آرام): «…میترسم…»
تهیونگ یک قدم نزدیکتر شد، دستش را روی شانهات گذاشت و گفت:
تهیونگ (آرام و محکم): «نترس. من اینجام.»
این بار جرعهی کوچکی از آب را نوشیدی. گلویت خشک و گرفته بود اما همان مقدار کوچک آرامت کرد. وقتی بطری را پایین آوردی، نگاهت به تهیونگ افتاد. چشمهایش پر از برق نگرانی بود، چیزی که هیچوقت قبلاً به این وضوح ندیده بودی.
تهیونگ (با صدایی نرمتر): «آفرین… همین خوبه. ببین؟ اتفاقی نمیفته.»
او بطری را از دستت گرفت، مبادا دوباره بلرزد، و با پشت دست آرام عرقی که روی شقیقهات نشسته بود را پاک کرد.
تهیونگ با قدمهای سریع به سمت ماشین رفت و در همانحال نگاهش را از تو برنداشت، انگار میترسید ثانیهای تنهایت بگذارد. چند لحظه بعد با جعبهی دستمال کاغذی برگشت و زانو زد کنارت.
تهیونگ (با لحنی محکم اما مهربان): «اینجا… صورتتو تمیز کن.»
تو دستمال را گرفتی. هنوز صدایت میلرزید، هرچند نه به شدت چند دقیقهی پیش.
تو (زیر لب، لرزان): «ممنون…»
لرزش دستت کمتر شده بود، اما تهیونگ طاقت نیاورد. دستمال دیگری برداشت و خودش آرام کنار لب و چانهات کشید، آنقدر با دقت که انگار میترسید اذیتت کند.
تهیونگ (کمی نرم، مثل نجوا): «دیگه تموم شد… نترس. خیلی بهتر شدی.»
چشمانت پر از اشک خفیف بود، نه از گریه بلکه از اضطراب و ترسی که هنوز کامل رهایت نکرده بود. اما در حضور او، آرام آرام لرزش وجودت کمتر شد، انگار صدایش همان چیزی بود که به آن نیاز داشتی.
تهیونگ آرام شانهات را گرفت و کمک کرد تا به سختی اما آرام از روی زمین بلند شوی. هنوز کمی میلرزیدی و نگاهت به پایین بود. او بدون هیچ حرف اضافهای کنارت ایستاد تا قدمهایت را به سمت ماشین برداری.
وقتی به صندلی رسیدی، دستش را پشت کمرت گذاشت تا راحتتر بنشینی. خودش در را بست و دور زد، پشت فرمان نشست.
هیچکدامتان چیزی نگفتید. فقط صدای موتور ماشین بود که در سکوت پیچید.
تهیونگ دستش را به آرامی روی رانَت گذاشت؛ لمسش محکم نبود، تنها به اندازهای که حس کنی کنارت هست. با صدایی آرام و کوتاه گفت:
تهیونگ (آهسته، زمزمهوار): «آفرین بهت... دیگه نترس.»
هر بار که نفس میکشیدی، حس میکردی ضربانش با تو همزمان است. سکوتش سنگین نبود؛ برعکس، مثل سپری بود که تو را از آشفتگیات جدا میکرد.
- ۲۷.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط