[•] عمارت عشق [•]

[•] عمارت عشق [•]
part:  9
چویا سرشو به سینه ی دازای فشار میداد و بغلش میکرد.
دازای:«چویا... قبول میکنی باهام بری تو رابطه؟»
چویا با چشمای ذوق زده بهش خیره شد. این پسر.... بیش از حد جذاب بود و خب چویا هم بخاطر همین عاشقش شده بود.
چویا لبخندی زد نه برای رد کردن، نه برای شیطنت، برای اینکه بتونه با اون لبخند عشقش رو به دازای نشون بده.
چویا:«با کمال میل..... فقط... یوری چی میشـ.....»
دازای حرفشو قطع کرد.
دازای:«باهاش بهم میزنم. اون الان مهم نیست مهم تویی پرنسس من!»
چویا نگاهش کرد اولین بار بود اینقدر به اون پسری که دوستش داشت نزدیک بود.
در یهو باز شد. یه نفر با دوتا ظرف کیک اومد داخل. اون هومیکو بود. چویا یادش اومد هیچی تنش نیست و خودشو تو بغل دازای قایم کرد.
هومیکو:«دیدم نیومدین مهمونی اینارو براتون اوردم!»
با مهربونی گفت.
هومیکو:«مزاحم نمیشم بای بای! شب خوبی داشته باشید!»
از اتاق بیرون رفت.
چویا لرزش خفیفی رو حس کرد. باید یچی رو خودش میکشید یا لباساشو میپوشید سردش بود.
دازای:«سردته؟»
چویا سرشو به معنی "اره" تکون داد. دازای دستشو دراز کرد و یه پتو برداشت و انداخت رو چویا.
دازای:«میخوای با روش دیگه ای گرمت کنم؟»
چویا متوجه منظورش شد. و خب سرخ شد. خون زیر گونه هاش بشدت بالا رفت.
چویا:«نـ... ـه... نه لــاـ. لازم نــ... نیست!!!!»
با لکنت گفت.
دازای:«در هر حالت که یروزی اجازه میدی... چون من منتظر نمیمونم حامله شی... خودم حاملت میکنم! تو قراره بچه ی منو بدنیا بیاری!»
چویا تند تند پلک زد. چه پر توقع! دازای خندید.
دازای:«شوخی کردم!»
کمی مکث کرد. نگاهش روی چشمای اقیانوسی و درخشان چویا موند. لبخند نرمی زد.
دازای:«نمیدونم چرا اینو میگم.... ولی... نگاهت.... بوی تنت..... چشمات.... بغلت بهم ارامش میده چویا...! همیشه کنارم بمون!»
چویا:«نگران نباش تا وقتی که خودت ترکم نکنی کنارت میمونم اوسامو!»
دازای با شنیدن "تا وقتی که خودت ترکم نکنی" دلش لرزید. اون دخترای زیادی رو ول کرده بود و میترسید چویا هم ول کنه...
دازای سرشو تکون داد و بلند شد رفت سمت کمدش و یه هودی و یه شلوار که مال 16 سالگی خودش بود رو به چویا داد.
دازای:«امشب شهاب بارون اتفاق میوفته اینارو بپوش بریم بالا نگاه کنیم!»
.
.
.
.
ادامه؟!
دیدگاه ها (۶)

عمق نگاهش همچون ژرفای اقیانوس بود؛ عطرش، دلپذیرترین رایحه‌ای...

[•] عمارت عشق [•]                      part: 8چویا خشکش زد. ...

[]عمارت عشق[]Part:7چویا رفت خونه . هیکارو خیلی ازش کار کشیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط