به نام خداوند
بـــه نـــام خــداونــد
اسم رمان : عشق همراه با قدرت
پارت اول
لی میائو میائو . ( دختر اصلی رمان )
بچه بودم که مادرم از دنیا رفت ،هنوزم یادآوری اون روز برام آزاردهندست
، وقتی مامانم از دنیا رفت ، بابام حتی صبرم نکرد و رفت زن گرفت و همیشه باهام بد رفتار بود ، انگار که اصلا من بچش نبودم
تا اینکه تصمیم گرفت منو از خونه بیرون کنه
چون نامادریم ازش خواسته بود و میدونین اون خیلی عاشق نامادریم بود
بعد از دو سال که بابام زن گرفت بابام منو به فرزندخوندگی یک زوج ثروتمند که مال کشور همسایه ( تانگ ) بود در آورد
خیلی گریه می کردم و بابام رو محکم گرفته بودم که هلم داد و
گفت : من پول ندارم خرج تو یکی رو بدم ، توام باید مثل مادرت همون موقع میمردی و اگه الان نری با دستای خودم میکشمت دختره ی احمق
من : بابا...لط...لطفا منو نف..روش
پدر: خفه شو
و به نوکراش دستور داد که منو ببرن بیرون
اون روز تصمیم گرفتم که در آینده انتقام بگیرم ....
راستش زوج خوبی بودن و در طول سفر باهام خوب بودن ولی همینکه رسیدیم پایتخت پدر خوندم سختگیری هاشو شروع کرد
پدر خوندم گفته بود : برات پول ندادم که توی خونه استراحت کنی و بعدش شوهر کنی ، پول دادم که در آینده باعث افتخار خانوادم بشی چون من پسر ندارم و تو باید جای پسرمو بگیری .
ترسیده بودم چطور منی که فقط 12 سالم بود و دختر بودم میتونستم باعث افتخار این خانواده بشم
به پدر خونده گفتم : خب چ..چرا یه پسر نخریدی و منو خریدی ، منی که مهارت خاصی هم ندارم
گفت : من انتخابت نکردم ، کار همسرم بود چون بدبختی هاتو دید گفت تو رو به فرزندخوندگی بگیرم ، و دیگه نبینم سوال بپرسی ، تو فقط باید رو تمرینات تمرکز کنی ، احمق
خیلی اعصبانی بودم چون بهم گفت احمق .
ولی باید تلاش میکردم پس شروع کردم .
از اون روز بهم شمشیر زنی یاد میداد و هر وقت بهش میگفتم چرا بهم شمشیر زنی یاد میدی آخه من دخترم و این کار رو پسرا باید انجام بدن
میگفت : فقط کاری رو که میگم باید انجام بدی و اینقدر سوال نپرس .
+راستی فاملیه پدرخوندم( بای ) بود بخاطر همین اسمم شد
( بای میائو میائو )
اسم رمان : عشق همراه با قدرت
پارت اول
لی میائو میائو . ( دختر اصلی رمان )
بچه بودم که مادرم از دنیا رفت ،هنوزم یادآوری اون روز برام آزاردهندست
، وقتی مامانم از دنیا رفت ، بابام حتی صبرم نکرد و رفت زن گرفت و همیشه باهام بد رفتار بود ، انگار که اصلا من بچش نبودم
تا اینکه تصمیم گرفت منو از خونه بیرون کنه
چون نامادریم ازش خواسته بود و میدونین اون خیلی عاشق نامادریم بود
بعد از دو سال که بابام زن گرفت بابام منو به فرزندخوندگی یک زوج ثروتمند که مال کشور همسایه ( تانگ ) بود در آورد
خیلی گریه می کردم و بابام رو محکم گرفته بودم که هلم داد و
گفت : من پول ندارم خرج تو یکی رو بدم ، توام باید مثل مادرت همون موقع میمردی و اگه الان نری با دستای خودم میکشمت دختره ی احمق
من : بابا...لط...لطفا منو نف..روش
پدر: خفه شو
و به نوکراش دستور داد که منو ببرن بیرون
اون روز تصمیم گرفتم که در آینده انتقام بگیرم ....
راستش زوج خوبی بودن و در طول سفر باهام خوب بودن ولی همینکه رسیدیم پایتخت پدر خوندم سختگیری هاشو شروع کرد
پدر خوندم گفته بود : برات پول ندادم که توی خونه استراحت کنی و بعدش شوهر کنی ، پول دادم که در آینده باعث افتخار خانوادم بشی چون من پسر ندارم و تو باید جای پسرمو بگیری .
ترسیده بودم چطور منی که فقط 12 سالم بود و دختر بودم میتونستم باعث افتخار این خانواده بشم
به پدر خونده گفتم : خب چ..چرا یه پسر نخریدی و منو خریدی ، منی که مهارت خاصی هم ندارم
گفت : من انتخابت نکردم ، کار همسرم بود چون بدبختی هاتو دید گفت تو رو به فرزندخوندگی بگیرم ، و دیگه نبینم سوال بپرسی ، تو فقط باید رو تمرینات تمرکز کنی ، احمق
خیلی اعصبانی بودم چون بهم گفت احمق .
ولی باید تلاش میکردم پس شروع کردم .
از اون روز بهم شمشیر زنی یاد میداد و هر وقت بهش میگفتم چرا بهم شمشیر زنی یاد میدی آخه من دخترم و این کار رو پسرا باید انجام بدن
میگفت : فقط کاری رو که میگم باید انجام بدی و اینقدر سوال نپرس .
+راستی فاملیه پدرخوندم( بای ) بود بخاطر همین اسمم شد
( بای میائو میائو )
- ۷۶۴
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط