⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁴
ساحلِ موناکو، زیرِ نورِ نقرهای و سردِ مهتاب، گویی به صحنهیِ نمایشی در دنیایی دیگر تبدیل شده بود. صدایِ برخوردِ امواج با ساحل، دیگر آرامبخش نبود؛ بلکه گویی ضربآهنگِ کوبیدنِ طبلهایِ جنگ را تداعی میکرد.
لوسیان با قدمهایی آهسته و متین، روی شنهای خیسِ ساحل پیش میآمد. هر قدمِ او، ردِ پایی از یخ بر جای میگذاشت. وُید، با بدنی که از زخمهایِ تالار هنوز خونریزی داشت، سپری از انرژیِ تاریک میانِ خود و لوسیان ایجاد کرد.
«اون رو به من بسپار، وُید.» لوسیان با صدایی که آمیزهای از تحکم و دلسوزیِ کاذب بود، گفت. «تو نمیدونی داری با چی بازی میکنی. اون انرژیای که توی رگهایِ اِلاست، نه متعلق به اونِ و نه متعلق به تو. اون یه میراثِ نفرینشدهست که اگه آزاد بشه، نه فقط قصرِ سایهها، که تمامِ این ساحل و شهرهایِ پشتِش رو به خاکستر تبدیل میکنه.»
اِلا، در حالی که سعی میکرد تعادلِ خود را حفظ کند، دستش را به شانهیِ زخمیِ وُید گرفت. گرمایِ دستِ اِلا، برایِ لحظهای وُید را از آن فضایِ یخیِ لوسیان جدا کرد.
«گوش نده بهش، وُید...» اِلا زیرِ لب گفت، اما چشمانش دوباره برایِ لحظهای به رنگِ جیوه درخشید. «اون میخواد من رو از تو جدا کنه تا بتونه کنترلِ اون «چیزی» که درونمه رو به دست بگیره. اون هیچ فرقی با امپراتورها نداره.»
وُید نگاهی به لوسیان انداخت. سالها پیش، لوسیان برای او نه یک دشمن، که یک آموزگار بود. کسی که راه و رسمِ بقا در جهانهایِ موازی را به او آموخته بود. اما اکنون، نگاهِ او آکنده از سردیِ قدرتطلبی بود.
«تو دیگه اون آموزگاری نیستی که میشناختم، لوسیان.» وُید با غیظ گفت و شمشیرِ نوریاش را با چنان شدتی فشرد که جرقههایِ بنفشرنگ از آن به هوا پرتاب شد. «اِلا با منه. تا وقتی من زندهام، هیچکس اون رو به بند نمیکشه، نه تو، نه اون امپراتورهایِ پست.»
لوسیان ایستاد. لبخندی تلخ بر لبانش نشست. «زندهبودنت، وُید... این بخشِ کوتاهترینِ ماجراست.»
در همان لحظه، آسمانِ شبِ موناکو از هم درید. نه با رعد و برقِ معمولی، بلکه با شکافهایی که گویی از ورقِ کهنهای از زمان بر پیکرهیِ واقعیت افتاده بود. لشکری از سایههایِ مسلح، که این بار نه از حوضِ قصر، بلکه از درونِ این شکافها بیرون میریختند، ساحل را محاصره کردند.
اِلا با دیدنِ این صحنه، دردی جانکاه در سینهاش حس کرد. او به جلو خم شد و فریادی بی صدا کشید.
«وُید... دارن... دارن از درونِ من میخوان بیان بیرون!»
وُید فهمید که لوسیان راست میگفت؛ اِلا در حالِ تبدیل شدن به یک دروازهیِ انسانی بود. او باید انتخابی میکرد: مبارزه با لوسیان و ارتشِ سایهها، یا مهار کردنِ قدرتِ اِلا که داشت از کنترل خارج میشد.
وُید به سمتِ اِلا چرخید. «اِلا، بهم نگاه کن! به من گوش بده! هرچی که اون توئه، نباید بیرون بیاد. همین الان... همین الان باید زنجیرها رو دوباره محکم کنیم. منو بگیر!»
او دستانش را به سمتِ اِلا دراز کرد، اما در همین حال، لوسیان شمشیرش را بالا برد و مسیرِ بینِ آنها را با دیواری از یخِ سیاه مسدود کرد.
«زمانِ نمایش تموم شد، وُید.»
ادامه دارد...
☠︎زنجیرههای خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁴
ساحلِ موناکو، زیرِ نورِ نقرهای و سردِ مهتاب، گویی به صحنهیِ نمایشی در دنیایی دیگر تبدیل شده بود. صدایِ برخوردِ امواج با ساحل، دیگر آرامبخش نبود؛ بلکه گویی ضربآهنگِ کوبیدنِ طبلهایِ جنگ را تداعی میکرد.
لوسیان با قدمهایی آهسته و متین، روی شنهای خیسِ ساحل پیش میآمد. هر قدمِ او، ردِ پایی از یخ بر جای میگذاشت. وُید، با بدنی که از زخمهایِ تالار هنوز خونریزی داشت، سپری از انرژیِ تاریک میانِ خود و لوسیان ایجاد کرد.
«اون رو به من بسپار، وُید.» لوسیان با صدایی که آمیزهای از تحکم و دلسوزیِ کاذب بود، گفت. «تو نمیدونی داری با چی بازی میکنی. اون انرژیای که توی رگهایِ اِلاست، نه متعلق به اونِ و نه متعلق به تو. اون یه میراثِ نفرینشدهست که اگه آزاد بشه، نه فقط قصرِ سایهها، که تمامِ این ساحل و شهرهایِ پشتِش رو به خاکستر تبدیل میکنه.»
اِلا، در حالی که سعی میکرد تعادلِ خود را حفظ کند، دستش را به شانهیِ زخمیِ وُید گرفت. گرمایِ دستِ اِلا، برایِ لحظهای وُید را از آن فضایِ یخیِ لوسیان جدا کرد.
«گوش نده بهش، وُید...» اِلا زیرِ لب گفت، اما چشمانش دوباره برایِ لحظهای به رنگِ جیوه درخشید. «اون میخواد من رو از تو جدا کنه تا بتونه کنترلِ اون «چیزی» که درونمه رو به دست بگیره. اون هیچ فرقی با امپراتورها نداره.»
وُید نگاهی به لوسیان انداخت. سالها پیش، لوسیان برای او نه یک دشمن، که یک آموزگار بود. کسی که راه و رسمِ بقا در جهانهایِ موازی را به او آموخته بود. اما اکنون، نگاهِ او آکنده از سردیِ قدرتطلبی بود.
«تو دیگه اون آموزگاری نیستی که میشناختم، لوسیان.» وُید با غیظ گفت و شمشیرِ نوریاش را با چنان شدتی فشرد که جرقههایِ بنفشرنگ از آن به هوا پرتاب شد. «اِلا با منه. تا وقتی من زندهام، هیچکس اون رو به بند نمیکشه، نه تو، نه اون امپراتورهایِ پست.»
لوسیان ایستاد. لبخندی تلخ بر لبانش نشست. «زندهبودنت، وُید... این بخشِ کوتاهترینِ ماجراست.»
در همان لحظه، آسمانِ شبِ موناکو از هم درید. نه با رعد و برقِ معمولی، بلکه با شکافهایی که گویی از ورقِ کهنهای از زمان بر پیکرهیِ واقعیت افتاده بود. لشکری از سایههایِ مسلح، که این بار نه از حوضِ قصر، بلکه از درونِ این شکافها بیرون میریختند، ساحل را محاصره کردند.
اِلا با دیدنِ این صحنه، دردی جانکاه در سینهاش حس کرد. او به جلو خم شد و فریادی بی صدا کشید.
«وُید... دارن... دارن از درونِ من میخوان بیان بیرون!»
وُید فهمید که لوسیان راست میگفت؛ اِلا در حالِ تبدیل شدن به یک دروازهیِ انسانی بود. او باید انتخابی میکرد: مبارزه با لوسیان و ارتشِ سایهها، یا مهار کردنِ قدرتِ اِلا که داشت از کنترل خارج میشد.
وُید به سمتِ اِلا چرخید. «اِلا، بهم نگاه کن! به من گوش بده! هرچی که اون توئه، نباید بیرون بیاد. همین الان... همین الان باید زنجیرها رو دوباره محکم کنیم. منو بگیر!»
او دستانش را به سمتِ اِلا دراز کرد، اما در همین حال، لوسیان شمشیرش را بالا برد و مسیرِ بینِ آنها را با دیواری از یخِ سیاه مسدود کرد.
«زمانِ نمایش تموم شد، وُید.»
ادامه دارد...
- ۱۳۶
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط