فردا شد

فردا شد
ات وسایل تهیونگ و کوک رو برای باشگاه حاضر کرد و خودشم یه دامن با یه پیراهن گلگلی پوشیده بود.
خلاصه سوار ماشین شدن
رفتن سمت باشگاه
ات توی قسمت انتظار نشست در حالی که کوک و تهیونگ 2 ساعت بدن سازی انجام میدادن.
بعد از تمرین رفتن استخر و بعدش حاضر شدن که بیان بیرون.
ویو ات
توی قسمت انتظار نشسته بودم و خیلی کسل کننده بود ولی مجبور بودم . رفتم سمت باکس کتاب فروشی ها و اونجا به کتابا نگاه میکردم
فروشنده: خانم چه کتابی میخوایین؟
ات: کتاب.....دارین.
فروشنده: بله..این نوع ژانر ها توی قفسه پنچ نگه داری میشن.
ات رفت سمت قفسه پنچ اونجا شین رو دید که اونجا بود و گفت: اقای شین....
شین: سلام خانم ات...خوب هستین
ات: بله....شما...کتاب میخونید؟
شین با تک لبخندی گفت: بهم نمیاد.
ات: چرا چرا خیلی ببخشید که...
شین: نه شوخی کردم....شما برای ورزش اینجا میان؟
ات: نه من...همراه اقاهای کیم هستم..
شین: میتونیم برای منتظر موندن بریم شهر بازی .....خب خواهر زاده ام هم اونجاست.
ات با اقای شین از مرکز ورزشی خارج شد و رفتن به شهر بازی و خیلی خوشحال بودن.
تا اینکه کوک و تهیونگ از سالن اومدن بیرون و دیدن ات نیست.
تهیونگ از با دیدن دوربینای مدار بسته سریع رفت و دید که ات با شین رفته شهر بازی.
خلاصه رفتن پیش شین
ات: اقای....
کوک: ات...برو سوار ماشین شو
ات بدون خداحافظی از شین رفت و سوار ماشین شد
تهیونگ: تو از ات چی میخوای
شین: من بخدا منظوری نداشتم فقط...
خواهر زاده ی شین: دایی...داییی..میخوام برم سوار اون قایق بشم.
شین: ناهو...
کوک به دختر کوچیکه نگا کرد و رفت سوار ماشین شد و تهیونگ هم گفت: دیگه دور بر ات نبینمت...
تهیونگ اومد سوار ماشین شد.
ات هیچی نمیگفت.
تهیونگ شروع به داد و بیداد کرد
ته: تو چطور تونستی با اون مردیکه ی هول بری شهر بازی....
کوک هم صداش ‌بلند بود گفت: اصلا تو اون مرد رو میشناسی
ات سرش رو پایین انداخته بود
و خودشو نیشگون میگرفت و معذرت خواهی میکرد
دستای ات کبود شده بود و دور انگشتاش زخمی و چشماش پر از اشک.
خلاصه دیگه چیزی نگفتن .
رسیدن به پارتی ویلا.
دیدگاه ها (۲)

از ماشین پیاده شدیم.کوک صورتمو سمت خودش چرخوند و گفت: ببینمت...

ات با مستی گفت: من نمیتونم ببینم..کوک: ات حالت خوب نیست .......

تهیونگ: کوک میای بریم یا نهکوک اومد توی آشپزخونه و گفت: ات ف...

ات هیچی نمیگفت و فقط سرش رو پایین انداخته بود. رد دست م ات ه...

رسیدن بیمارستان تیهونگ: کوک اروم باشکوک: باید میدونستم مامان...

تهیونگ ات رو دید که میخواست بره بیرون سریع گفت: ات...ات: بله...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط