جونگ کوک که دیگر نمیتوانست جلوی ذوقزدگیاش را بگیرد، سر
جونگ کوک که دیگر نمیتوانست جلوی ذوقزدگیاش را بگیرد، سریع برای همسرش تایپ کرد ٫٫ می هی ، این عکس زیباترین چیزی بود که امروز دیدم. با دیدن این بشقاب، دلم پر کشید برای خونه. انگار میتونم عطر دستهات رو از پشت صفحه حس کنم ٫٫
او گوشی را قفل کرد و با انرژی مضاعفی به جلسه برگشت. حالا دیگر نه آن گزارشهای طولانی برایش خستهکننده بود و نه اعداد و ارقام پیچیده چون میدانست در انتهای روز، آغوشی گرم و سفرهای پر از عشقِ تو در انتظارش است. هرچند کل روز را در شرکت با کار سپری میکرد ولی شب اش یه آغوش گرم و پر از عشق منتظرش بود همین او را خوشحال میکرد ...
...
نور گرم بعدازظهر روی فرش اتاق پذیرایی پهن شده بود و جیجیکی در حالی که با ماشینهای کوچکش بازی میکرد، دیگر خسته شده بود
جیجی کی ماشین کوچکش را انداخت و به سوی حیاط قدم برداشت با دیدن مادرش که درحال آب دادن به گل های زیبایی عمارته تند سمتش هجوم برد، بلافاصله پشت سرش ایستاد و لب زد : اوما
ات سمته پسرش چرخید و مقابلش زانو زد : بگو عشق مامانی چی شده
جیجی کی با چشمهای گرد و براقش به مامانش نگاه کرد و گفت: اوما دلم بلای بابایی تنگ شده... زنگ بزنیم به گوشیِ بزلگش
ات که داشت با لبخند نگاهش میکرد گوشی را برداشت جیجیکی با همان انگشتان کوچکش روی آیکون تماس تصویری کوبید. بعد از چند بوق، چهرهی خسته اما مهربان جونگکوک روی صفحه ظاهر شد. او در دفتر کارش بود، اما به محض دیدن صورت تپلِ پسرش، تمام خستگی از چشمانش پر کشید. : سلام قهرمان من چه خبر
صدای بم و گرم جونگکوک در فضای سرسبز حیاط پیچید.
جیجیکی گوشی را از دست مامانش قاپید و آن را خیلی نزدیک به صورتش گرفت، طوری که جونگکوک فقط یک جفت چشم درشت و یک بینی کوچولو میدید با لحن بچهگانه ای بیان کرد : بابایی! اوما واسم آدمکهای خندان دلست کرد همهشو خولدم تو هم خولدی ۶ وشه ای از سالن روی مبل خانم ها نشسته درحال صحبت گرم زنانه بودند آقایون بیرون از سالن جلوی استخر لیوان های سفید رنگ پر از شراب قرمز در دست داشتند و با صدای بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند
جیجی کی روی پاهای مادرش خوابش برده مینی هم روی پای مادرش خوابیده بود ات روبه سولگی گفت : بهتره بچه ها رو توی اتاق بزاریم اینجا راحت نیستند
سولگی با در آغوش گرفتن دخترش لب زد : فکره خوبیه بریم
هر دو بچه هاشونو در آغوش گرفته، به سوی اتاق حرکت کردند یه جونگ توی سالن تنها ماند
جونگ کوک چشم اش خورد به سالن که تنها یه جونگ اونجا نشسته لبخند خبیثانه ای زد با خودش فکر کرد چرا این دونفر را بهم نزدیک نکند یکمم می هان را عصبی کند چون او به شدت از رابطه متنفر بود، جونگ کوک سریع روبه می هان کرد : انگار گوشیت داره زنگ میخوره برو ببین
می هان منتجب نگاهش کرد : اما من که چیزی نمی شنوم
جونگ کوک با اطمینان لب زد : ای بابا همونجا روی مبل گذاشتیش وو سونگ تو نمی شنوی .. وو سونگ : نمیدونم من چیزی نمی شنوم
می هان که زیر لب فوشی نثار جونگ کوک میکرد راهی شد در سالن
به سوی مبلی که یه جونگ نشسته بود رفت دختر با دیدن او خوشحال لب زد. : دنبال چیزی میگردی من کمکت کنم
می هان خیلی بیخیال بیان کرد : گوشیم نیست
بالشت های مبل را زیر و رو کرد ولی هیچی نیافت یه جونگ تند پرسید : چقدر اینجا میمونی دوباره برمیگردی
می هان نیم نگاهی بهش انداخت و کوتاه جواب داد : نمیدونم
یه جونگ دوباره پرسید : دوست دختری ....می هان : نه
یه جونگ کنجکاو و خوشحال تر ادامه داد : یعنی با کسی نیستی اصلا
می هان نگاه پوزخند واری بهش انداخت : نه دستگاه پر حرف اصلا
یه جونگ خوشحال خندید و دامن کوتاهش را کمی روی پاهایش کشید
با یک تیشرت سفید ساده که کلمه "TOI" روی آن خودنمایی میکرد و دامن کوتاهی با طرحهای هندسی ظریف، استایلی دخترانه و رها داشت. کفشهای پاشنهبلند لژدار با طرح توپتوپی (خالخالی)،
استایل دخترانه ای براش ساختهبود می هان که متوجه این شده بود کلافه نفس کشید روی زیر پوش آستین کوتاه مشکی اش یه پیران ساده مشکی پوشیده بود، همان پیرهن رو کشید و گذاشت روی پاهای یه جونگ بدون حرف رفت همین کار باعث لبخند و خوشحالی یه جونگ شد
اجازه پست نداشتم وگرنه بیشتر میگذاشتم براتون « Sorry »
او گوشی را قفل کرد و با انرژی مضاعفی به جلسه برگشت. حالا دیگر نه آن گزارشهای طولانی برایش خستهکننده بود و نه اعداد و ارقام پیچیده چون میدانست در انتهای روز، آغوشی گرم و سفرهای پر از عشقِ تو در انتظارش است. هرچند کل روز را در شرکت با کار سپری میکرد ولی شب اش یه آغوش گرم و پر از عشق منتظرش بود همین او را خوشحال میکرد ...
...
نور گرم بعدازظهر روی فرش اتاق پذیرایی پهن شده بود و جیجیکی در حالی که با ماشینهای کوچکش بازی میکرد، دیگر خسته شده بود
جیجی کی ماشین کوچکش را انداخت و به سوی حیاط قدم برداشت با دیدن مادرش که درحال آب دادن به گل های زیبایی عمارته تند سمتش هجوم برد، بلافاصله پشت سرش ایستاد و لب زد : اوما
ات سمته پسرش چرخید و مقابلش زانو زد : بگو عشق مامانی چی شده
جیجی کی با چشمهای گرد و براقش به مامانش نگاه کرد و گفت: اوما دلم بلای بابایی تنگ شده... زنگ بزنیم به گوشیِ بزلگش
ات که داشت با لبخند نگاهش میکرد گوشی را برداشت جیجیکی با همان انگشتان کوچکش روی آیکون تماس تصویری کوبید. بعد از چند بوق، چهرهی خسته اما مهربان جونگکوک روی صفحه ظاهر شد. او در دفتر کارش بود، اما به محض دیدن صورت تپلِ پسرش، تمام خستگی از چشمانش پر کشید. : سلام قهرمان من چه خبر
صدای بم و گرم جونگکوک در فضای سرسبز حیاط پیچید.
جیجیکی گوشی را از دست مامانش قاپید و آن را خیلی نزدیک به صورتش گرفت، طوری که جونگکوک فقط یک جفت چشم درشت و یک بینی کوچولو میدید با لحن بچهگانه ای بیان کرد : بابایی! اوما واسم آدمکهای خندان دلست کرد همهشو خولدم تو هم خولدی ۶ وشه ای از سالن روی مبل خانم ها نشسته درحال صحبت گرم زنانه بودند آقایون بیرون از سالن جلوی استخر لیوان های سفید رنگ پر از شراب قرمز در دست داشتند و با صدای بلند بلند حرف میزدند و میخندیدند
جیجی کی روی پاهای مادرش خوابش برده مینی هم روی پای مادرش خوابیده بود ات روبه سولگی گفت : بهتره بچه ها رو توی اتاق بزاریم اینجا راحت نیستند
سولگی با در آغوش گرفتن دخترش لب زد : فکره خوبیه بریم
هر دو بچه هاشونو در آغوش گرفته، به سوی اتاق حرکت کردند یه جونگ توی سالن تنها ماند
جونگ کوک چشم اش خورد به سالن که تنها یه جونگ اونجا نشسته لبخند خبیثانه ای زد با خودش فکر کرد چرا این دونفر را بهم نزدیک نکند یکمم می هان را عصبی کند چون او به شدت از رابطه متنفر بود، جونگ کوک سریع روبه می هان کرد : انگار گوشیت داره زنگ میخوره برو ببین
می هان منتجب نگاهش کرد : اما من که چیزی نمی شنوم
جونگ کوک با اطمینان لب زد : ای بابا همونجا روی مبل گذاشتیش وو سونگ تو نمی شنوی .. وو سونگ : نمیدونم من چیزی نمی شنوم
می هان که زیر لب فوشی نثار جونگ کوک میکرد راهی شد در سالن
به سوی مبلی که یه جونگ نشسته بود رفت دختر با دیدن او خوشحال لب زد. : دنبال چیزی میگردی من کمکت کنم
می هان خیلی بیخیال بیان کرد : گوشیم نیست
بالشت های مبل را زیر و رو کرد ولی هیچی نیافت یه جونگ تند پرسید : چقدر اینجا میمونی دوباره برمیگردی
می هان نیم نگاهی بهش انداخت و کوتاه جواب داد : نمیدونم
یه جونگ دوباره پرسید : دوست دختری ....می هان : نه
یه جونگ کنجکاو و خوشحال تر ادامه داد : یعنی با کسی نیستی اصلا
می هان نگاه پوزخند واری بهش انداخت : نه دستگاه پر حرف اصلا
یه جونگ خوشحال خندید و دامن کوتاهش را کمی روی پاهایش کشید
با یک تیشرت سفید ساده که کلمه "TOI" روی آن خودنمایی میکرد و دامن کوتاهی با طرحهای هندسی ظریف، استایلی دخترانه و رها داشت. کفشهای پاشنهبلند لژدار با طرح توپتوپی (خالخالی)،
استایل دخترانه ای براش ساختهبود می هان که متوجه این شده بود کلافه نفس کشید روی زیر پوش آستین کوتاه مشکی اش یه پیران ساده مشکی پوشیده بود، همان پیرهن رو کشید و گذاشت روی پاهای یه جونگ بدون حرف رفت همین کار باعث لبخند و خوشحالی یه جونگ شد
اجازه پست نداشتم وگرنه بیشتر میگذاشتم براتون « Sorry »
- ۳۸۸
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط