۱۵ سالم بود که برادرم از آلمان یک دست لباس مارک دار آدیدا

۱۵ سالم بود که برادرم از آلمان یک دست لباس مارک دار آدیداس برایش فرستاد.
یک بار هم نپوشید.
گفتم چرا؟
بی درنگ جواب داد:«من تابلوی استعمار نمی شوم»

#شهید_گمنام
دیدگاه ها (۱۲)

مادری که آرزوی پسر پنج‌ساله‌اش را باور نکردآنچه امروز بیش از...

فاصله یک لبخند تا جنون

داستان عاشقانه جدید

رمان انتقام ازدواج کامل

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

نماد مرگ پارت شیشم

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

رمان اسیر خان پارت هشتم 8

پارت ۳۹ — «سه روز»شب اول بعد از صدور حکم، یورا دوباره برای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط