حالا فاصله‌تون خیلی کمتر بود.

حالا فاصله‌تون خیلی کمتر بود.
و تو تونستی صورتش رو ببینی.
چشم‌های تیره.
پوست رنگ‌پریده.
و یک قطره آب بارون که از کنار فکش پایین می‌اومد.
تو چند لحظه نگاهش کردی.
«اسمت چیه؟»
«جونگین.»
«فامیلی؟»
«لازم نیست بدونی.»
«چه مرموز.»
جونگین:
«تو همیشه اینقدر حرف می‌زنی؟»
«وقتی استرس دارم.»
«استرس داری؟»
«نه.»
«پس چرا حرف می‌زنی؟»
تو چند ثانیه فکر کردی.
«چون حوصله‌م سر رفته.»
جونگین نگاهت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«تو واقعاً عجیبی.»
«ممنون.»
«تعریف نبود.»
«بازم ممنون.»
ناگهان جونگین سرش رو بلند کرد.
صورتش تغییر کرد.
«چی شد؟»
جواب نداد.
تو هم به اطراف نگاه کردی.
«جونگین؟»
«ساکت.»
«چرا؟»
«یه چیزی شنیدم.»
تو گوش دادی.
بارون.
باد.
صدای ماشین دور.
«من چیزی نمی‌شنوم.»
جونگین:
«دقیقاً.»
«یعنی چی؟»
«خیابون زیادی ساکته.»
تو با اخم بهش نگاه کردی.
«خب ساعت نزدیک دوازده شبه.»
جونگین بهت نگاه کرد.
«نه.»
«چی نه؟»
«این محله هیچ‌وقت اینقدر ساکت نیست.»
تو آهسته گفتی:
«خب... حالا چی؟»
جونگین نزدیکت شد.
....
پارت بعد؟؟
۹ تا لایک🧛🏻‍♀️✨
دیدگاه ها (۰)

بحبح🎀😈

رز آبی پارت ۷

🩸 نیشِ نیمه‌شبقسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کردبارون از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط