آنالیبس کنکمی داد
#𝐖𝐡𝐲_𝐡𝐢𝐦
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟓𝟒
آنالی:بس کن.(کمی داد
شاید ملین دختر سلیطه ای بود ولی نمیتونم بذارم که اینجوری تحقیر بشه.
کل خدمتکارا جمع شده بودن پشت در آجوما هم سعی میکرد که ملین رو ببره ولی فایده ای نداشت.
کوک:هوففف فقط بخواطر تو باهاش حرف میزنم.
بنال ببینم چته؟
ملین:میخوام خصوصی حرفمو بهتون بگم.
کوک:برو تو کتابخونه تا بیام.
ملین:چشم.
کوک:شما ها وایستادین نگا چی میکنین گمشین سرکارتون(کمی داد
آنالی:جونگ کوک رفت که با ملین حرف بزنه منم تو اتاق تنها بودم که در اتاق زده شد.
آنالی:کیه؟
هانا:منم هانا.
آنالی:بیا تو.
هانا وارد اتاق شد و روی کاناپه اتاق نشست.
آنالی:چیزی شده؟
هانا:چرا نذاشتی ارباب تنبیهش کنه؟
آنالی:شاید کار مهمی داشته باشه.
هانا:چه کار مهمی دختر مگه اونو نمیشناسی یه دختر سلیطه بدجنس.
آنالی:شاید در ظاهر اینطور بیاد و باطنش حتماً فرق داره و اینکه جونگ کوک زیادی داشت تحقیرش میکرد.
هانا:حقش بود.
آنالی:یادم دو سه سال پیش که پیش پدرو مادرم بودم همیشه تحقیرم میکردن سر چیزای کوچیکه بهم میگفتن هرزه و خلاصه چیزای دیگه شاید کار خیلی مهمی داشته زود قضاوت نکن.
هانا: هوم
حتماً خیلی اذیتت میکردن.
آنالی:آهوم.
هانا: راستی اگه دوست داری بیا بریم توی حیاط عمارت.
آنالی:اما جونگ........
هانا:ازش اجازتو گرفتم.
آنالی: خب باشه.
داشتم از اتاق بیرون میرفتم که...............
ادامه دارد..............∆
#ادیونگی ∆
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟓𝟒
آنالی:بس کن.(کمی داد
شاید ملین دختر سلیطه ای بود ولی نمیتونم بذارم که اینجوری تحقیر بشه.
کل خدمتکارا جمع شده بودن پشت در آجوما هم سعی میکرد که ملین رو ببره ولی فایده ای نداشت.
کوک:هوففف فقط بخواطر تو باهاش حرف میزنم.
بنال ببینم چته؟
ملین:میخوام خصوصی حرفمو بهتون بگم.
کوک:برو تو کتابخونه تا بیام.
ملین:چشم.
کوک:شما ها وایستادین نگا چی میکنین گمشین سرکارتون(کمی داد
آنالی:جونگ کوک رفت که با ملین حرف بزنه منم تو اتاق تنها بودم که در اتاق زده شد.
آنالی:کیه؟
هانا:منم هانا.
آنالی:بیا تو.
هانا وارد اتاق شد و روی کاناپه اتاق نشست.
آنالی:چیزی شده؟
هانا:چرا نذاشتی ارباب تنبیهش کنه؟
آنالی:شاید کار مهمی داشته باشه.
هانا:چه کار مهمی دختر مگه اونو نمیشناسی یه دختر سلیطه بدجنس.
آنالی:شاید در ظاهر اینطور بیاد و باطنش حتماً فرق داره و اینکه جونگ کوک زیادی داشت تحقیرش میکرد.
هانا:حقش بود.
آنالی:یادم دو سه سال پیش که پیش پدرو مادرم بودم همیشه تحقیرم میکردن سر چیزای کوچیکه بهم میگفتن هرزه و خلاصه چیزای دیگه شاید کار خیلی مهمی داشته زود قضاوت نکن.
هانا: هوم
حتماً خیلی اذیتت میکردن.
آنالی:آهوم.
هانا: راستی اگه دوست داری بیا بریم توی حیاط عمارت.
آنالی:اما جونگ........
هانا:ازش اجازتو گرفتم.
آنالی: خب باشه.
داشتم از اتاق بیرون میرفتم که...............
ادامه دارد..............∆
#ادیونگی ∆
- ۱۱.۳k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط