بیستون بود و تمنای دو دوست.

بیستون بود و تمنای دو دوست.
آزمون بود و تماشای دو عشق.
در زمانی که زعشق ،
ناله می‌زد "شیرین" ،
تیشه می‌زد "فرهاد" !
نه توان گفت به جانبازی فرهاد: افسوس،
نه توان کرد ز بی جانی "شیرین" فریاد.
کار "شیرین" به جهان عشق برانگیختن است!
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آویختن است.
رمز شیرینی این قصه کجاست؟
که نه تنها شیرین،
بی‌نهایت زیباست
آنکه آموخت به ما درس محبت می‌خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
به وصالش برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد یک نفسی...

فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۲)

نگرانم، خدا، می‌ترسم،اما می‌دانم که نگرانیهیچ دردی را دوا نم...

سلام و درودإلهی به امید تو .ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺳــــﻼﻡ؛ﻣﺎ ﺑﯿـــــﺪﺍﺭ ﺷﺪﯾﻢ...

زندگینغمه ای از تکوین است .که یکی زاده شود .دیگری بار سفر بس...

می چکد شبنم احساس قشنگ از قلممدل من می گویدمی شود در دل تلخی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط