گنجشک با ناراحتی به خدا گفت:

گنجشک با ناراحتی به خدا گفت:
لانه کوچکم! آرامگاه خستگیهایم بود! تو آن را از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟
مگرلانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی. به باد گفتم تا لانه ات را واژگون کند.
آنگاه تو از کمین ماری که منتظر بود، پرگشودی.
دیدگاه ها (۳)

پارت ۳ ویو ات ...خب، رسیدیم به اتاق‌ها. من و سولا رفتیم تو ا...

پشت نگاه سردت.. پارت ۱۳فقط همین یه کلمه برای من کافی بود.یه...

ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم : ران : ات : رااا...

وقتی مریض بودی ولی ..

#تکپارتیموضوع:(وقتی مست می‌کنه)خیلی نگرانم شدی؟بنگچان/ا.تاون...

۲ پارتی لینو پارت ۲ ( درخواستی ) با یه دل درد شدید پا شدم ه...

The Joke That Broke Us

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④_بخش اول_ من از تو شروع میشومو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط