هفت پسر + دختر
هفت پسر + دختر
پارت ۴۳
یونا نفس عمیق کشید و شروع به صحبت کرد
+درسته من اشتباه کردم که از دست تو حرس خوردم و معذرت می خوام تو موقع فرار وقت نداشتی که بهم بگی داری فرار میکنی
فیلیکس لبخندی زد
~می بخشمت تو هم حق داری من بی خبر گذاشتم رفتم و بعد از سالها یهو پیدام شد برای تو باید خیلی شوکه کننده باشه چون بعد چند سال منو دیدی من از دستت عصبانی نیستم
یونا لبخند میزنه و دستاش رو باز میکنه
+مثل همیشه بخشش خاص مون رو بهم میدی؟
~معلومه که این کار و می کنم خامه عسلی
دونفر خندیدن و به رسم دوستیشون همدیگر و بغل کردن
چند دقیقه بعد*
+ عقلتو از دست دادی چرا باید همچین کاری کنی ؟
~یونا من که نگفتم حمله کنیم بهشون گفتم ازشون انتقام بگیریم
+من از کسی انتقام بگیرم که چلو چشمم مرده؟
~میتونیم برای انتقام از فرانک بریم سراغ رئیسش
+میخوای از کجا پیداش کنیم از توی جیبم که نمیتونم پیداش کنم
~ناسلامتی هر دو مون داریم با کسایی زندگی میکنیم که میتونن کمکمون کنن
+یعنی میگی ازشون کمک بگیریم ؟
~آروم مطمعنام اونا به ما کمک میکنن ولی بهتره انقدر سریع بهشون نگیم خب؟
+ خب....ب.باشه
یک ماه بعد*
یک ماه شده بود که منو فیلیکس داشتیم درمورد گروهی که بابام توش کار میکرد تحقیق میکردیم به خواطر کمبود امکانات اونقدر اطلاعات زیادی نداشتیم اما در حدی بود که بدونیم چه غلطایی توی اون گروه صورت میگرفت از فروش مواد شروع کردن و همین طور بد و بدتر میشد تا اینکه هر کاری رو یه بخش کردن و سر هر بخش یه رئیس گذاشتن تا روی عملکرد ها نظارت داشته باشه اما رئیس اصلی یک نفر بود که یه گروه برای این نظارت ها داشت بابام نظارت روی فروش اعضای بدن رو داشت و لقبش تو گروه بی حس بود چون هیچ حسی به کارش نداشت
و مثل ربات کارشو میکرد به جز بابا لقب های دیگه ای هم بود گربه تیز ، چشم طلا ، فریبنده ، خنجر تیز و آخریش هم لینا بود که لقب روباه بنفش رو داشت اول فقط این افراد و رئیس اصلیشون بوده که اسمش کَل و ملقب به دودمان سوز بوده اما بعدا گروه گسترش پیدا میکنه اسم گروه اصلی که اژدها بوده بعدا اسم به اَژدر تغییر میکنه و شروع به انجام کار های گوناگونی میشه محل دقیقش رو هنوز گیر نیوردیم ولی در تلاشیم من و فیلیکس واقعا تصمیم انتقام داریم .......
پارت ۴۳
یونا نفس عمیق کشید و شروع به صحبت کرد
+درسته من اشتباه کردم که از دست تو حرس خوردم و معذرت می خوام تو موقع فرار وقت نداشتی که بهم بگی داری فرار میکنی
فیلیکس لبخندی زد
~می بخشمت تو هم حق داری من بی خبر گذاشتم رفتم و بعد از سالها یهو پیدام شد برای تو باید خیلی شوکه کننده باشه چون بعد چند سال منو دیدی من از دستت عصبانی نیستم
یونا لبخند میزنه و دستاش رو باز میکنه
+مثل همیشه بخشش خاص مون رو بهم میدی؟
~معلومه که این کار و می کنم خامه عسلی
دونفر خندیدن و به رسم دوستیشون همدیگر و بغل کردن
چند دقیقه بعد*
+ عقلتو از دست دادی چرا باید همچین کاری کنی ؟
~یونا من که نگفتم حمله کنیم بهشون گفتم ازشون انتقام بگیریم
+من از کسی انتقام بگیرم که چلو چشمم مرده؟
~میتونیم برای انتقام از فرانک بریم سراغ رئیسش
+میخوای از کجا پیداش کنیم از توی جیبم که نمیتونم پیداش کنم
~ناسلامتی هر دو مون داریم با کسایی زندگی میکنیم که میتونن کمکمون کنن
+یعنی میگی ازشون کمک بگیریم ؟
~آروم مطمعنام اونا به ما کمک میکنن ولی بهتره انقدر سریع بهشون نگیم خب؟
+ خب....ب.باشه
یک ماه بعد*
یک ماه شده بود که منو فیلیکس داشتیم درمورد گروهی که بابام توش کار میکرد تحقیق میکردیم به خواطر کمبود امکانات اونقدر اطلاعات زیادی نداشتیم اما در حدی بود که بدونیم چه غلطایی توی اون گروه صورت میگرفت از فروش مواد شروع کردن و همین طور بد و بدتر میشد تا اینکه هر کاری رو یه بخش کردن و سر هر بخش یه رئیس گذاشتن تا روی عملکرد ها نظارت داشته باشه اما رئیس اصلی یک نفر بود که یه گروه برای این نظارت ها داشت بابام نظارت روی فروش اعضای بدن رو داشت و لقبش تو گروه بی حس بود چون هیچ حسی به کارش نداشت
و مثل ربات کارشو میکرد به جز بابا لقب های دیگه ای هم بود گربه تیز ، چشم طلا ، فریبنده ، خنجر تیز و آخریش هم لینا بود که لقب روباه بنفش رو داشت اول فقط این افراد و رئیس اصلیشون بوده که اسمش کَل و ملقب به دودمان سوز بوده اما بعدا گروه گسترش پیدا میکنه اسم گروه اصلی که اژدها بوده بعدا اسم به اَژدر تغییر میکنه و شروع به انجام کار های گوناگونی میشه محل دقیقش رو هنوز گیر نیوردیم ولی در تلاشیم من و فیلیکس واقعا تصمیم انتقام داریم .......
- ۱۸.۸k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط