...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:¹⁷

بعد از اون بوسه، چند ثانیه فقط به همدیگه نگاه کردیم. نمی‌دونم چرا، ولی هر بار که اینجوری نزدیکم می‌شد، هم آروم‌تر می‌شدم هم بیشتر گیج.
ا/ت: تهیونگ…
تهیونگ: هوم؟
ا/ت: حس می‌کنم هرچی بیشتر کنار تو می‌مونم، بیشتر یه چیزایی توی ذهنم تکون می‌خوره.
تهیونگ: خوبه یا بد؟
یه کم فکر کردم.
ا/ت: هردو. خوبه چون حس می‌کنم دارم به یه چیزی نزدیک می‌شم. بده چون نمی‌تونم کامل بگیرمش.
تهیونگ خیلی آروم دستش رو روی موهام کشید.
تهیونگ: خودتو اذیت نکن. لازم نیست امشب همه‌چی یادت بیاد.
سرم رو تکون دادم.
ا/ت: می‌دونم… ولی دلم می‌خواد.
یه لحظه سکوت بینمون افتاد. بعد تهیونگ به دستبندم نگاه کرد.
تهیونگ: می‌خوای یه چیزی نشونت بدم؟
ا/ت: چی؟
تهیونگ گوشی‌ش رو از جیبش درآورد و چند ثانیه توش گشت. بعد صفحه رو سمتم گرفت.
تهیونگ: اینو.
عکس یه جعبه کوچیک روی صفحه بود. همون‌طور که گوشی رو گرفتم، ابروهام رفت بالا.
ا/ت: این… همون کادوی تولده‌ست؟
تهیونگ: آره. قبل از اینکه بهت بدم ازش عکس گرفته بودم.
به عکس خیره شدم. یه جعبه ساده و قشنگ بود. نمی‌دونم چی شد که یه‌دفعه قلبم تندتر زد. انگار اون تصویر زیادی آشنا بود.
ا/ت: یه لحظه…
تهیونگ سریع گفت:
تهیونگ: چی شد؟
گوشی رو محکم‌تر گرفتم. تصویر توی ذهنم یه کم روشن‌تر شد. من بودم… روی مبل… یه جعبه توی دستم… تهیونگ جلوم نشسته بود… و من هی سعی می‌کردم در جعبه رو باز کنم.
ا/ت: من… فکر کنم یه چیزی دیدم.
تهیونگ کامل برگشت سمتم.
تهیونگ: چی دیدی؟
ا/ت: من روی مبل بودم… فکر کنم همین‌جوری نشسته بودم… تو هم جلوم بودی… اون جعبه توی دستم بود.
چشم‌های تهیونگ یه‌دفعه برق زد.
تهیونگ: آره… آره دقیقاً. بعدش؟
چشم‌هام رو بستم تا بیشتر بهش فکر کنم.
ا/ت: داشتم سعی می‌کردم بازش کنم… ولی… صبر کن…
نفسم یه لحظه گیر کرد. یه صدای خیلی کوتاه اومد توی ذهنم. صدای خودم.
ا/ت: من بهت گفتم… «اگه چیز بدی خریده باشی، قهر می‌کنم»؟
تهیونگ همون لحظه خندید. از اون خنده‌های واقعی که معلوم بود جا خورده.
تهیونگ: آره! دقیقاً همینو گفتی.
چشم‌هام رو باز کردم و با تعجب نگاهش کردم.
ا/ت: جدی؟ واقعاً اینو گفتم؟
تهیونگ: آره. بعدشم خودت خندیدی.
ناخودآگاه لبخند زدم. یه حس عجیب بود. برای اولین بار یه جمله مشخص از گذشته توی ذهنم اومده بود.
ا/ت: یعنی… واقعاً یه چیز درست یادم اومد.
تهیونگ: آره ا/ت، این بار واضح‌تر بود.
هیجان و استرس با هم ریخته بود توی دلم.
ا/ت: صبر کن… یه چیز دیگه هم هست.
تهیونگ: چی؟
دوباره به عکس نگاه کردم. بعد آروم گفتم:
ا/ت: تو اون شب… لباس مشکی پوشیده بودی.
...
دیدگاه ها (۰)

...

...

...

...

...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط