ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۸۲
دنیل و آنالی اومدن سمتمون و دنیل با لطف همیشگیش گفت: خيلي تبريك ميگم... امیدوارم هزار سال کنار هم شاد و خوشبخت باشین.
شاد و قدردان گفتم واقعا ممنونم..
دنیل یه پاکت باريك كاهي رنگي رو سمت جیمین گرفت و خندید و گفت: فک نکنم این دیگه به درد بخوره..خيلي
خوشحالم که به درد نخورد..
جیمین خندید و سر تکون داد و ازش گرفت
چشمامو باريك كردم. چیه این؟
جیمین دنیل رو بغل کرد و گفت: واسه همه زحمت هات ممنونم... منم خيلي خوشحالم که به درد نخورد.. با لبخند نگاشون کردن
دنیل اروم یه چیزی تو گوش جیمین گفت و يه چيزي تو
جیبش گذاشت.
واه..
دیگه واقعا قضیه یه جوري شد.
اون پاکت چیه؟چي تو جیب جیمین گذاشت؟
فضولیم گل کرده بود.
آنالی با محبت بغلم کرد و شیطون تو گوشم گفت:خوش
بگذره..
لپام گل انداخت و نرم خندیدم.
ازشون جدا شدیم و جیمین دستم رو مهربون گرفت و
گفت بریم عزیزم؟
با ذوق و شوق اروم گفتم بریم.
عاشقونه دستامونو تو هم قفل کردیم و سمت زندگي
جدیدمون راه افتادیم..
همه با دست و سوت و گل هاي پرپر شده بدرقه مون کردن.شاد و سرخوش خندیدم
جیمین در ماشین رو برام باز کرد و كمك كرد بشینم و برگشت جمعي که برامون ارزوی خوشبختی میکردن.. فرد از اون وسط بلند گفت شما برین.. ما فعلاً هستیم..
همه بلند خندیدن.
جیمین با خنده سر تکون داد و در رو بست و اومد کنارم
نشست و راه افتاد.
با لبخند نگاش کردم
چقدر احساس شادي و خوشبختی میکردم. انگار به ارامش رسیده بودم. جیمینم با عشق و علاقه نگام کرد و گفت بریم سراغش؟
گنگ گفتم سراغ چي؟
عمیق گفت: عشق و خوشبختي
نرم خندیدم و گفتم بریم.
دستم رو گرفت و برد جلوي دهنش و بوسید. با ذوق گفتم الان کجا میریم؟
جیمین : ماه عسل..
نرم خندیدم و ناباور گفتم الان؟همینجوری؟ دستمو روي دنده گذاشت و گفت همین ..الان همیـ
اخ..باورم نمیشد..
شاد به روبروم نگاه کردم..
دستم رو زیر دستش فشرد.
با شوق گفتم حالا اينجوري كجا ميريم . ماه عسل؟
شیطون گفت: ميفهمي..سوپرایزه..
هیجان زده گفتم اخ جووون
و با لذت و قلبي سرخوش سرمو روي شونه شوهرم گذاشتم. شوهرم..
چه واژه قشنگي
شوهر بدون قرارداد و بدون قانون و شرط. فقط با عشق..
نفس عمیق و پر از شوقي کشید. انقدر اروم بودم که حد نداشت.
زندگي زير سرم بود.. خداروشکر..
جیمین : اگه خوابت میاد یه کم بخواب..
شیطون گفت: شب بايد بيدار بموني..
با پخي زدم زیر خنده و با غیض گفتم:لوس..
خندید
هوا داشت تاریک میشد.
نرم و مهربون :گفتم جیمین هوا داره تاریک میشه..خب بگو
کجا میریم؟ چقدر دیگه مونده؟
سرمو بوسید و گفت: زیاد نمونده خانوم..باور کن وقتي
ببينيش ميبيني مي ارزه..
( فصل سوم ) پارت ۶۸۲
دنیل و آنالی اومدن سمتمون و دنیل با لطف همیشگیش گفت: خيلي تبريك ميگم... امیدوارم هزار سال کنار هم شاد و خوشبخت باشین.
شاد و قدردان گفتم واقعا ممنونم..
دنیل یه پاکت باريك كاهي رنگي رو سمت جیمین گرفت و خندید و گفت: فک نکنم این دیگه به درد بخوره..خيلي
خوشحالم که به درد نخورد..
جیمین خندید و سر تکون داد و ازش گرفت
چشمامو باريك كردم. چیه این؟
جیمین دنیل رو بغل کرد و گفت: واسه همه زحمت هات ممنونم... منم خيلي خوشحالم که به درد نخورد.. با لبخند نگاشون کردن
دنیل اروم یه چیزی تو گوش جیمین گفت و يه چيزي تو
جیبش گذاشت.
واه..
دیگه واقعا قضیه یه جوري شد.
اون پاکت چیه؟چي تو جیب جیمین گذاشت؟
فضولیم گل کرده بود.
آنالی با محبت بغلم کرد و شیطون تو گوشم گفت:خوش
بگذره..
لپام گل انداخت و نرم خندیدم.
ازشون جدا شدیم و جیمین دستم رو مهربون گرفت و
گفت بریم عزیزم؟
با ذوق و شوق اروم گفتم بریم.
عاشقونه دستامونو تو هم قفل کردیم و سمت زندگي
جدیدمون راه افتادیم..
همه با دست و سوت و گل هاي پرپر شده بدرقه مون کردن.شاد و سرخوش خندیدم
جیمین در ماشین رو برام باز کرد و كمك كرد بشینم و برگشت جمعي که برامون ارزوی خوشبختی میکردن.. فرد از اون وسط بلند گفت شما برین.. ما فعلاً هستیم..
همه بلند خندیدن.
جیمین با خنده سر تکون داد و در رو بست و اومد کنارم
نشست و راه افتاد.
با لبخند نگاش کردم
چقدر احساس شادي و خوشبختی میکردم. انگار به ارامش رسیده بودم. جیمینم با عشق و علاقه نگام کرد و گفت بریم سراغش؟
گنگ گفتم سراغ چي؟
عمیق گفت: عشق و خوشبختي
نرم خندیدم و گفتم بریم.
دستم رو گرفت و برد جلوي دهنش و بوسید. با ذوق گفتم الان کجا میریم؟
جیمین : ماه عسل..
نرم خندیدم و ناباور گفتم الان؟همینجوری؟ دستمو روي دنده گذاشت و گفت همین ..الان همیـ
اخ..باورم نمیشد..
شاد به روبروم نگاه کردم..
دستم رو زیر دستش فشرد.
با شوق گفتم حالا اينجوري كجا ميريم . ماه عسل؟
شیطون گفت: ميفهمي..سوپرایزه..
هیجان زده گفتم اخ جووون
و با لذت و قلبي سرخوش سرمو روي شونه شوهرم گذاشتم. شوهرم..
چه واژه قشنگي
شوهر بدون قرارداد و بدون قانون و شرط. فقط با عشق..
نفس عمیق و پر از شوقي کشید. انقدر اروم بودم که حد نداشت.
زندگي زير سرم بود.. خداروشکر..
جیمین : اگه خوابت میاد یه کم بخواب..
شیطون گفت: شب بايد بيدار بموني..
با پخي زدم زیر خنده و با غیض گفتم:لوس..
خندید
هوا داشت تاریک میشد.
نرم و مهربون :گفتم جیمین هوا داره تاریک میشه..خب بگو
کجا میریم؟ چقدر دیگه مونده؟
سرمو بوسید و گفت: زیاد نمونده خانوم..باور کن وقتي
ببينيش ميبيني مي ارزه..
- ۳.۷k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط