فصل عشق خونین
فصل۲《 عشق خونین 》
پارت ۷۶
بعد از صبحونه سوی جانگ رفت سره کارش و جیا هم بچه ها رو به مهدکودک میرساند جیمین و ات رو میز صبحونه نشسته بود ... سکوت کرده بودن جیمین هنوز به ات خیره شده بود
ات به پایین خیره شده بود بلخره خسته شد و گفت
ات : کافیه دیگه اینجوری نگاهم نکن
جیمین : چیه ها ... میخواهم به کسی که دوستش دارم نکاه کنم به شما چه
ات: بس کن دیگه .... چطور .. نه تو چطور میتونی اینجوری رفتار کنی انگار نه انگار که چیزی شده
از رو صندلی بلند شد و میخواست بره که ایستاد
جیمین: دل که سفره نیست برایه هر کی که میاد پهن کنی و بهش بگی ببین چی دارم گذاشت تو این سفره ...
ات : منتظورت اینه که من خودخواه هستم
جیمین: نه اینجوری نگفتم ... چرا اومدی نمیپرسی که کجا بودی چرا رفتی اصلا نمیخواهم بدونی
ات نگاه غمگینی بهش دوخت و چشم هایش پر از اشک شدن
ات: آخرش که چی تو که رفته بود ... و این وسط منو داغون کردی منو کشتی منو تیکه تیکه کردی
جیمین از رو صندلی بلند شد و جلو ات ایستاد
جیمین: معذرت میخواهم ولی من مجبور بودم ..
ات با داد و گریه گفت
ات: این حرف های الکی رو بهم نزن
جیمین بهش نزدیک تر شد و ات هولش داد که عقب رفت ولی بازم گفت
جیمین : من برایه همه چی معذرت میخواهم ولی نمی .. نمیتونست ببینم درد میکشی
ات : خفشو جیمین خفشو هیچ حرفی نزن
سمته اتاقش رفت و جیمین هم پشته سرش رفت و هر دو وارد اتاق شدن
ات : از اتاقم برو بیرووووووون
جیمین: نمیرم
ات: ازت .... متنفرم گمشو برو بیروووووووون
جیمین بدونه هیچ معطلی سمته ات رفت و طرفه های گونه هایش دست هایش را گذاشت و ل*ب های رو گذاشت رو ل*ب ها ات
دختره شوکه و همچین هیجان زده شده بود نمیفهمید که چیکار کنه در حالی ده سال منتظر همچین روز. و همچین لحظه ای بود دستش را گذاشت رو دست جیمین و دست جیمین را پایین کشید از رو گونه اش و جیمین ازش جدا شد و پیشونی اش را گذاشت رو پیشانی ات با چشم های بسته گفت
جیمین : خیلی دلم برات تنگ شده بود تا حدی که نمیفهمیدم که چیکار میکنم منو بدجور عاشق خودت کردی دختر
ات : منم دلم برات تنگ شده بود خیلی .. دوست دارم خیلی
دست هایش را دوره گردن جیمین حلقه کرد و سفت بغلش گرفت جیمین هم دست هایش را گذاشت رو کمر ات و به خودش نزدیک تر اش کرد ..
_________
تو بالکن نشسته بود و جیمین دست ات را سفت بین دست های گرم اش گرفته بود
جیمین : خب تو سوال میپرسی و من جواب میدم باشه عشقم
ات : چی "عشقم "
جیمین : آره خب تو عاشقمی و منم دیونه تو هستم و عاشقت پس دوست دخترم میشی دیگه و منم دوست پسرت پس میشه که عشقم صدات کنم
پارت ۷۶
بعد از صبحونه سوی جانگ رفت سره کارش و جیا هم بچه ها رو به مهدکودک میرساند جیمین و ات رو میز صبحونه نشسته بود ... سکوت کرده بودن جیمین هنوز به ات خیره شده بود
ات به پایین خیره شده بود بلخره خسته شد و گفت
ات : کافیه دیگه اینجوری نگاهم نکن
جیمین : چیه ها ... میخواهم به کسی که دوستش دارم نکاه کنم به شما چه
ات: بس کن دیگه .... چطور .. نه تو چطور میتونی اینجوری رفتار کنی انگار نه انگار که چیزی شده
از رو صندلی بلند شد و میخواست بره که ایستاد
جیمین: دل که سفره نیست برایه هر کی که میاد پهن کنی و بهش بگی ببین چی دارم گذاشت تو این سفره ...
ات : منتظورت اینه که من خودخواه هستم
جیمین: نه اینجوری نگفتم ... چرا اومدی نمیپرسی که کجا بودی چرا رفتی اصلا نمیخواهم بدونی
ات نگاه غمگینی بهش دوخت و چشم هایش پر از اشک شدن
ات: آخرش که چی تو که رفته بود ... و این وسط منو داغون کردی منو کشتی منو تیکه تیکه کردی
جیمین از رو صندلی بلند شد و جلو ات ایستاد
جیمین: معذرت میخواهم ولی من مجبور بودم ..
ات با داد و گریه گفت
ات: این حرف های الکی رو بهم نزن
جیمین بهش نزدیک تر شد و ات هولش داد که عقب رفت ولی بازم گفت
جیمین : من برایه همه چی معذرت میخواهم ولی نمی .. نمیتونست ببینم درد میکشی
ات : خفشو جیمین خفشو هیچ حرفی نزن
سمته اتاقش رفت و جیمین هم پشته سرش رفت و هر دو وارد اتاق شدن
ات : از اتاقم برو بیرووووووون
جیمین: نمیرم
ات: ازت .... متنفرم گمشو برو بیروووووووون
جیمین بدونه هیچ معطلی سمته ات رفت و طرفه های گونه هایش دست هایش را گذاشت و ل*ب های رو گذاشت رو ل*ب ها ات
دختره شوکه و همچین هیجان زده شده بود نمیفهمید که چیکار کنه در حالی ده سال منتظر همچین روز. و همچین لحظه ای بود دستش را گذاشت رو دست جیمین و دست جیمین را پایین کشید از رو گونه اش و جیمین ازش جدا شد و پیشونی اش را گذاشت رو پیشانی ات با چشم های بسته گفت
جیمین : خیلی دلم برات تنگ شده بود تا حدی که نمیفهمیدم که چیکار میکنم منو بدجور عاشق خودت کردی دختر
ات : منم دلم برات تنگ شده بود خیلی .. دوست دارم خیلی
دست هایش را دوره گردن جیمین حلقه کرد و سفت بغلش گرفت جیمین هم دست هایش را گذاشت رو کمر ات و به خودش نزدیک تر اش کرد ..
_________
تو بالکن نشسته بود و جیمین دست ات را سفت بین دست های گرم اش گرفته بود
جیمین : خب تو سوال میپرسی و من جواب میدم باشه عشقم
ات : چی "عشقم "
جیمین : آره خب تو عاشقمی و منم دیونه تو هستم و عاشقت پس دوست دخترم میشی دیگه و منم دوست پسرت پس میشه که عشقم صدات کنم
- ۱۵.۵k
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط