نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت⁷ | یک سال بعد
این یک سال خیلی چیزها را عوض کرد. خانواده جئون و خانواده مین، در به در دنبال ردی از «کلاغ» بودند؛ اما انگار آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود. هیچ ردی از او نبود.
در همین گیر و دار، تائه هم به جونکی خنجر زد. درست وقتی جونکی غرقِ عزای پسرش بود، تائه سعی کرد از این آبِ گلآلود ماهی بگیرد و جای او را بگیرد؛ ولی دستش به جایی نرسید و نقشهاش نقش بر آب شد.
اما این درگیری و اختلافات بین جونکی و تائه به نفع ات شد.
نامزدی ات و ووسک بهم خورد
ویو نویسنده | رستوران Radiance
رستورانی که همیشه مشتری در رفت و آمد بود حالا خالی بود
حتی مسئولان هم نبودند
وسط رستوران پشت میز مربی شکل؛ طرفی جئون و طرفی مین نشسته بود
جونکوک با همون نگاه خالی از حس و نافذ همیشگیش به جونکی چشم دوخته بود: « میشنوم »
جونکی صاف نشست، دستاشو توی هم گره زد: « برات یه پیشنهاد دارم »
یه تال ابروش بالا پرید: « چه پیشنهادی »
جونکی نفسش رو سنگین رو بیرون داد: « بیا به این دشمنی خاتمه بدیم و صلح کنیم »
جونکوک بدون اینکه تغییر توی حالش ایجاد کنه پرسید: « و این تصمیم یهویی از کجا اومد »
جونکی ادامه داد: « هردومون دنبال ینفریم، هردو یه انتقام داریم، حالا که نمیتونیم تنهایی پیداش کنیم پس باهم دنبالش دنبالش میگردیم »
جونکوک این دفه کمی تکون خورد، انگار جدی تر شده بود: « من و تو هیچ وقت توی یه جبهه نبودیم، چطور قراره بهم اعتماد کنیم »
جونکی که انگار منظورش رو گرفته بود گفت: « میدونم میگی که از پشت بهت خنجر میزنم؛ من چیزی بهت میدم که حتی اگه بخوام هم نمیتونم خلاف تو پیش برم »
جونکوک پرسید: « و اون چی هست؟ »
جونکی لحظه ای نفسشو حبس کرد، انگار داشت عاقبت این تصمیمشو هضم میکرد: « با دخترم ازدواج کن! »
اگه بد شده معذرت
شرط ها
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۵ بازنشر
بای بای💖
پارت⁷ | یک سال بعد
این یک سال خیلی چیزها را عوض کرد. خانواده جئون و خانواده مین، در به در دنبال ردی از «کلاغ» بودند؛ اما انگار آب شده بود و توی زمین فرو رفته بود. هیچ ردی از او نبود.
در همین گیر و دار، تائه هم به جونکی خنجر زد. درست وقتی جونکی غرقِ عزای پسرش بود، تائه سعی کرد از این آبِ گلآلود ماهی بگیرد و جای او را بگیرد؛ ولی دستش به جایی نرسید و نقشهاش نقش بر آب شد.
اما این درگیری و اختلافات بین جونکی و تائه به نفع ات شد.
نامزدی ات و ووسک بهم خورد
ویو نویسنده | رستوران Radiance
رستورانی که همیشه مشتری در رفت و آمد بود حالا خالی بود
حتی مسئولان هم نبودند
وسط رستوران پشت میز مربی شکل؛ طرفی جئون و طرفی مین نشسته بود
جونکوک با همون نگاه خالی از حس و نافذ همیشگیش به جونکی چشم دوخته بود: « میشنوم »
جونکی صاف نشست، دستاشو توی هم گره زد: « برات یه پیشنهاد دارم »
یه تال ابروش بالا پرید: « چه پیشنهادی »
جونکی نفسش رو سنگین رو بیرون داد: « بیا به این دشمنی خاتمه بدیم و صلح کنیم »
جونکوک بدون اینکه تغییر توی حالش ایجاد کنه پرسید: « و این تصمیم یهویی از کجا اومد »
جونکی ادامه داد: « هردومون دنبال ینفریم، هردو یه انتقام داریم، حالا که نمیتونیم تنهایی پیداش کنیم پس باهم دنبالش دنبالش میگردیم »
جونکوک این دفه کمی تکون خورد، انگار جدی تر شده بود: « من و تو هیچ وقت توی یه جبهه نبودیم، چطور قراره بهم اعتماد کنیم »
جونکی که انگار منظورش رو گرفته بود گفت: « میدونم میگی که از پشت بهت خنجر میزنم؛ من چیزی بهت میدم که حتی اگه بخوام هم نمیتونم خلاف تو پیش برم »
جونکوک پرسید: « و اون چی هست؟ »
جونکی لحظه ای نفسشو حبس کرد، انگار داشت عاقبت این تصمیمشو هضم میکرد: « با دخترم ازدواج کن! »
اگه بد شده معذرت
شرط ها
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۵ بازنشر
بای بای💖
- ۹۸۳
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط