✧wolf✧
✧wolf✧
✯part:³⁷
تهیونگ فرمون رو محکم تر گرفته بود و هیچ حرفی نزد سکوت کرد میخواست فقط شنونده باشه
جنا: یه روزی جونمم براش میدادم
تهیونگ: چی شد که جدا شدین؟
تهیونگ همه چیز رو میدونست ولی میخواست ببینه جنا واقعا بهش اعتماد داره یا نه
جنا: بدنم رو میخواست همه چیزم رو بهش دادم ولی برای اون کار هنوز آماده نبودم بعد از مخالفت باهاش رفتارش تغییر کرد شد اون مرد بی رحم دیگه من دختر کوچولوش نبودم که بغلش میکرد و مراقبش بود سرد شده بود هر شب با یه دختر میومد خونه و...
تهیونگ: کافیه میدونم
تهیونگ حرف جنا رو قطع کرد همون جوری که دست جنا توی دستش بود سمت لب هاش برد و بوسیدش
تهیونگ: من این طوری نیستم
جنا چشم هاش پر از اشک شده بود با چشم اشکی به تهیونگ نگاه کرد
جنا: قول میدی؟
تهیونگ وقتی متوجه اشک های جنا شد اخم کرد
تهیونگ: وای از دست تو دختر
سریع ماشین رو پارک کرد و نگه داشت کمر بندش رو باز کرد و جنا رو بغل کرد
تهیونگ: گریه نکن من قول میدم قول میدم مثل اون عوضی نباشم
جنا سرش رو توی گودی گردن تهیونگ برد و همون بغل باعث سرازیر شدن اشک هاش شد
تهیونگ: گریه نکن وقتی گریه میکنی احساس میکنم بدبخت ترین آدم روی زمینم
بعد از چند مین جنا آروم شد تهیونگ بوسه ای روی سر جنا گذاشت و برش گردوند سر جاش کمر بندش رو بست و بعد از نشستن خودش راه افتاد سکوت توی ماشین حکم فرما بود ولی نه سکوت سنگین و بد بلکه به سکوت آرامش بخش و شیرین.
جنا بعد از تموم شدن گریه اش کم کم خوابش برد وقتی رسیدن تهیونگ نگاهش کرد نمیخواست بیدارش کنه و نمیخواست تکونش بده پس چند لحظه توی ماشین نشست فکرش مشغول مینسوک شد حالا فقط سه روز به عروسی مونده بود سه روز دیگه باید توی این عمارت دووم می آوردن سه روز تا وقتی که تهیونک بتونه آرامش رو به جنا بده
تهیونگ به جنا نگاه کرد چهره آروم جنا لبخندی به لب های نشوند
دستش رو سمت صورت جنا برد و مو های رو پشت گوشش زد همین لمس باعث شد چنا چشم های رو باز کنه
تهیونگ: رسیدیم... ببخشید بیدارت کردم
جنا لبخند گرمی زد و یکی از تار های موی تهیونگ که رو هوا بود رو دست کرد
لمس جنا باعث شد تهیونگ سمت لمسش خم بشه جنا لبخندی زد
جنا: آقا کوچولو بریم داخل دیگه
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ: آقا کوچولو؟
جنا لبخند رضایتی زد
جنا: بله آقا کوچولو
تهیونگ تا خواست چیزی بگه جنا از ماشین پیاده شد
تهیونگ: این آخر منو دیوانه میکنه
تهیونگ هم از ماشین پیاده شد و پشت سر جنا به داخل عمارت رفتن
عمارت سکوت بود انگار همه رفته بودن به اتاقشون جنا وقتی دید هیچ کس نیست برگشت و به تهیونگ نگاه کرد
جنا: چیزی خوردی
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد و سرش رو به معنای نه تکون داد جنا با لبخند سمت آشپزخونه رفت
جنا: چی میخوری؟
تهیونگ: نمیدونم هر چی که تو دوست داشته باشی
جنا: من؟
جنا یکم فکر کرد
جنا: من چی دوست دارم؟ (زمزمه)
تهیونگ نگاهش کرد
جنا: من تا حالا بهش فکر نکرده بودم پس بیخیال تو انتخاب کن
جنا شروع کرد گشتن توی آشپزخونه هین درست کردن غذا لبخند میزد و با تهیونگ حرف میزد که پدرش سمتشون اومد جنا با دیدن پدرش لبخندش محو شد
乁༼☯‿☯✿༽ㄏ
خوشگلا ببخشید بهونه ای ندارم برای اینکه دیشب پارت نزاشتم فقط دیشب خیلی خوابم میومد ببخشید ❤️✨😁
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:³⁷
تهیونگ فرمون رو محکم تر گرفته بود و هیچ حرفی نزد سکوت کرد میخواست فقط شنونده باشه
جنا: یه روزی جونمم براش میدادم
تهیونگ: چی شد که جدا شدین؟
تهیونگ همه چیز رو میدونست ولی میخواست ببینه جنا واقعا بهش اعتماد داره یا نه
جنا: بدنم رو میخواست همه چیزم رو بهش دادم ولی برای اون کار هنوز آماده نبودم بعد از مخالفت باهاش رفتارش تغییر کرد شد اون مرد بی رحم دیگه من دختر کوچولوش نبودم که بغلش میکرد و مراقبش بود سرد شده بود هر شب با یه دختر میومد خونه و...
تهیونگ: کافیه میدونم
تهیونگ حرف جنا رو قطع کرد همون جوری که دست جنا توی دستش بود سمت لب هاش برد و بوسیدش
تهیونگ: من این طوری نیستم
جنا چشم هاش پر از اشک شده بود با چشم اشکی به تهیونگ نگاه کرد
جنا: قول میدی؟
تهیونگ وقتی متوجه اشک های جنا شد اخم کرد
تهیونگ: وای از دست تو دختر
سریع ماشین رو پارک کرد و نگه داشت کمر بندش رو باز کرد و جنا رو بغل کرد
تهیونگ: گریه نکن من قول میدم قول میدم مثل اون عوضی نباشم
جنا سرش رو توی گودی گردن تهیونگ برد و همون بغل باعث سرازیر شدن اشک هاش شد
تهیونگ: گریه نکن وقتی گریه میکنی احساس میکنم بدبخت ترین آدم روی زمینم
بعد از چند مین جنا آروم شد تهیونگ بوسه ای روی سر جنا گذاشت و برش گردوند سر جاش کمر بندش رو بست و بعد از نشستن خودش راه افتاد سکوت توی ماشین حکم فرما بود ولی نه سکوت سنگین و بد بلکه به سکوت آرامش بخش و شیرین.
جنا بعد از تموم شدن گریه اش کم کم خوابش برد وقتی رسیدن تهیونگ نگاهش کرد نمیخواست بیدارش کنه و نمیخواست تکونش بده پس چند لحظه توی ماشین نشست فکرش مشغول مینسوک شد حالا فقط سه روز به عروسی مونده بود سه روز دیگه باید توی این عمارت دووم می آوردن سه روز تا وقتی که تهیونک بتونه آرامش رو به جنا بده
تهیونگ به جنا نگاه کرد چهره آروم جنا لبخندی به لب های نشوند
دستش رو سمت صورت جنا برد و مو های رو پشت گوشش زد همین لمس باعث شد چنا چشم های رو باز کنه
تهیونگ: رسیدیم... ببخشید بیدارت کردم
جنا لبخند گرمی زد و یکی از تار های موی تهیونگ که رو هوا بود رو دست کرد
لمس جنا باعث شد تهیونگ سمت لمسش خم بشه جنا لبخندی زد
جنا: آقا کوچولو بریم داخل دیگه
تهیونگ اخم کرد
تهیونگ: آقا کوچولو؟
جنا لبخند رضایتی زد
جنا: بله آقا کوچولو
تهیونگ تا خواست چیزی بگه جنا از ماشین پیاده شد
تهیونگ: این آخر منو دیوانه میکنه
تهیونگ هم از ماشین پیاده شد و پشت سر جنا به داخل عمارت رفتن
عمارت سکوت بود انگار همه رفته بودن به اتاقشون جنا وقتی دید هیچ کس نیست برگشت و به تهیونگ نگاه کرد
جنا: چیزی خوردی
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد و سرش رو به معنای نه تکون داد جنا با لبخند سمت آشپزخونه رفت
جنا: چی میخوری؟
تهیونگ: نمیدونم هر چی که تو دوست داشته باشی
جنا: من؟
جنا یکم فکر کرد
جنا: من چی دوست دارم؟ (زمزمه)
تهیونگ نگاهش کرد
جنا: من تا حالا بهش فکر نکرده بودم پس بیخیال تو انتخاب کن
جنا شروع کرد گشتن توی آشپزخونه هین درست کردن غذا لبخند میزد و با تهیونگ حرف میزد که پدرش سمتشون اومد جنا با دیدن پدرش لبخندش محو شد
乁༼☯‿☯✿༽ㄏ
خوشگلا ببخشید بهونه ای ندارم برای اینکه دیشب پارت نزاشتم فقط دیشب خیلی خوابم میومد ببخشید ❤️✨😁
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۶۶۲
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط