ناگهان دیدم سرم آتش گرفت

ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم، سکوتم آب شد
چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم، دفترم آتش گرفت
دیدگاه ها (۱)

پاره هایی از یک منظومه1نه گندم و نه سیبآدم فریب نام تو را خو...

مساحت رنجشعاع درد مرا ضرب در عذاب کنیدمگر مساحت رنج مرا حساب...

آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرسابر، بارانی است از اشک چو ...

عید که آمدفکری برای آسمان تو خواهم کردیادم باشدروزهای آخر اس...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "1"‌☆از زبان هانا ☆سلام من هانا هستم من و مادر مون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط