آرزوی دیدارت را دارم....

آرزوی دیدارت را دارم....
پارت 14

["ویو سلین"]
جیغ زدمو به سمت پیکر تهیونگ دویدم...
غرق خون بود...
نبض ضعیفی داشت...
چشماش نیم باز بود.

+"تهیونگ....هق..هق...هق
لطفا..
چشماتو نبند...
خواهش میکنم تهیونگ..
ببین منو."

دستشو آروم آروم تکون داد و روی موهام حرکت داد...

_"دوستت....دوستت...دارم...سلین..
موا...مواظب...خودت...و دخترک مون باش...."

با بسته شدن چشماش و فوران کردن خون از دهنش یخ بستم...

گریه ام شدید شد و تنم شدید تر لرزید...

+"نه....نه....نه..
نفسم؟...
تهیونگم؟
نکن‌ اینکارو...
چشماتو باز کن...
التماست میکنم...
باشه؟
منم دوستت دارمممممم منم عاشقتم...
تهیونگ لطفا."

چشمامو باز کردم...
عرق کرده بودمو توی تخت خوابیده بودم....
آمِلیا کنارم بود..
یادم آمد که کابوس بود..

کابوس...مرگ تهیونگ...
اینا چه نشونه هاییه؟دلیل اینا چیه...
یه لیوان آب که روی عسلی بود رو خوردمو نفسی کشیدم....

موهامو بالا دادمو تند تند نفس کشیدم..
قلبم داشت میومد توی دهنم...

دلم ضعف کرده بودو گشنم بود..
از تخت پایین آمدم و به سرویس رفتم...
خودمو توی آینده نگاه کردم..
چقد شکسته شدم...
توی‌خواب و کابوس..
چقد از مرگ تهیونگ ترسیدمو نابود شدم...
آخ لعنتی..
چشمامم قرمز شده بودو روی پیشونیم و صورتم عرق سرد بود...

به اتاق برگشتمو به سالن رفتم...
جونگ کوک و آوا خونه نبودن و گفتم شاید رفتن بیرون...
کمی ناهار برای خودم گذاشتم و خوردم...
گشنم بود اونم زیاد...
وقتی سیر شدم ظرف ها شستمو روی مبل نشستم...
موهامو بالا دادم...
قوی باش سلین...قوی..نشکن

شرط= ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
دیدگاه ها (۱۴)

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 15["دو هفته بعد،در خانه ی پدر سل...

پارت ۱۰ :https://wisgoon.com/p/ZQFRHHL20Hپارت ۱۱ :https://wi...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 13["ویو سلین"]روی کاناپه نشستم ...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 12["ویو سلین"]از روی مبل بلند شد...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.35که نگام افتاد جای تت...

آرزوی دیدارت را دارم....پارت 8["ویو سلین"]از روی کاناپه بلند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط