ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر

ساقیا پُر کن به یاد چشم او جامی دگر
تا بسوی عالم مستی زنم گامی دگر ..

چشم مستت را بنازم ، تازه از راه آمدم
بعد ازین جامی که دادی ، باز هم جامی دگر

تا مگر مستانه بر گیرم قلم ، وز راه دور
باز بفرستم بسوی دوست پیغامی دگر

رو که زین پس از کبوتر عاشقی آموختم
گر نشد بام تو ، جویم دانه از بامی دگر

ای " امید " از مستی و از عشق برخوردار شو
خوشتر از ایام مستی نیست ایامی دگر

خنده ی خورشید را هر صبح دانی چیست رمز ؟
گوید از عمرت گذشت ای بی خبر شامی دگر
دیدگاه ها (۵)

دختر کاشان بیا عطر و گلاب آورده امبس شدم دلتنگ با حالی خراب ...

جای تو خالی ست!در تنهایی هایی که مرا تا عمیق ترین دره های بی...

آمدی اما نفهمیدم تمنای تو را حیرتی دارم چو میخوانم غزلهای تو...

راه که میروی ، عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط