مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای ماد

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟
دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت
بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!
دیدگاه ها (۱)

بی صبرانه در انتظارم تا، زمان سالخوردگی ام فرا برسد! شاید عش...

هيچ کس ويرانیم را حس نکرد وسعت تنهائيم را حس نکرد در ميان خن...

زمین خوردن چه زیباست اگر هدف بوسیدن خاک پای مادر باشد [] سلا...

خیاط خوبیست خدا..... اما دل مرا،به عمد یا به سهو،نمی دانم......

Beauty and the Beast...

رمان انفجار و امید

فرشته‌ای در قلمرو شیطانpart: 1 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط