[•] عــــمارت★عشقـــ[•]

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]
Part number 28
"شاید..."
+«یعنی امکان داره؟؟»
"بعید نیست..."
+«همچین اینده ای...یعنی...من...»
"چویا...نگران نباش...چیزی نمیشه...!"
+«چیزی میشه...»
با حالت وحشت زده ای رو زانو هاش افتاد.
+«من...»
"کتاب دست کیه؟"
+«دست ایلا...»
"پسش بگیر...اینده داره خراب میشه..."
+«من...یعنی...»
"طبق چیزی که من فهمیدم...اره..."
+«نه!!!»
جیغ زد. شروع کرد به نفس نفس زدن، اتوکو جلوش زانو زد. چویا موهاشو گرفت و کشید.
+«نه...نه...نمیخوام...»
اتوکو به زور دستاشو از موهاش جدا کرد.
"خودتو..."
+«انجامش میدم...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"هوم...چه عجب..."
+«ت...تو...»
"عجیبه مگه نه؟"
+«یجورایی اره...»
"از الان تو زیردست منی..."
مجبور شد زانو بزنه...
+«چشم...رئیس...»
"برو خداتو شکر کن قبولت کردم...حالا هم گورتو گم کن..!"
+«چشم...»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"دازای؟! من میخوام برم حموم...کمک کن!"
با عشوه گفت.
_«شکمتو نگاه کنی میفهمی به کمکم نیاز نداری...»
بیخیال لب زد.
"دازای! در هر حالت من وارث تورو تو شکمم دارم!"
لپاشو پف داد و گفت.
_«وارث من؟! هه! جالب بود!»
سادیستی خندید.
_«خیلی ضایعی..!»
با تمسخر نگاهش کرد.
"هوم...کمکم کن...نباید زیاد سر پا بمونم!"
_«خودت برو!»
بی حوصله گفت.
"دازای!"
_«کوفت!»
"من..."
شروع کرد به گریه (اراشی: عاشک تیمساحـ...)
_«گریه نکن...باشه...اه!»
بلند شد و کمکش کرد بره حموم، مرگ پدرش؛ فردا قرار بود رئیس بشه...اما...اون از ایلا همچین اینده رو نشنیده بود.
یکم بعد از حموم بیرون اومد. یوری هم بعدش...
لباساشو پوشید و از اتاق بیرون رفت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«بـُعد 14!»
"چشم!"
تلپورت شد.
ایلا از مدرسه بیرون اومد. خیلی اروم راه میرفت.
_«ایلا...»
ایلا سرشو برگردوند.
"بابا؟!"
دازای زانو زد. ایلا سمتش دوید و پدرشو بغل کرد.
"خیلی وقت بود ندیده بودمت!"
_«ولی من نه...»
"اینجا چیکار میکنی؟"
_«کتابو میخوام...»
"کتاب ؟ اها...تو کیفم بود..."
_«میشه بدیش؟»
ایلا کتاب رو داد. یکم بعد صدای دازای☆ (یا همون دازای اینده) اومد.
_«خدافظ کوچولوم...»
سریع بلند شد و رفت.
برگشت خونه...رفت تو دفترش...یه صفحه رو باز کرد.
_«طبق اطلاعات داده شده؛ بعضی اینده ها ممکن است عوض شوند. برای مثل، اگر در پیش بینی 2 سال گفته شده باشد؛ احتمال این وجود دارد که ان 2 سال به 4 سال تبدیل شود.»
لباشو تر کرد و ادامه داد.
_«اما این مورد، فقط در زمان نیست. این امکان وجود دارد که شما طبق انکه میندانید، برای نمونه، قرار است با کسی ازدواج کنید؛ احتمال دارد ان اتفاق نیوفتد. یعنی شما با ان شخص ازدواج نخواهید کرد.»
خشکش زد.
_«چ...چی؟»
نگاهشو به اینه داد.
_«چیشده؟ اینده چرا داره عوض میشه؟!»
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط