رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:24
چند روز بعد
دیروز مامان و بابا رسیدن خونه
باید هر چی سریعتر قضیه رو بهش میگفتم
شب بود که بعد از شام هممون دور همدیگه نشسته بودیم
هیونجین:(بابا میخوام یه چیزی بهت بگم)
نگاهم روی هیون افتاد میخواست به بابا و مامان بگه خیلی استرس داشتم اگه قبول نمیکردن چی؟
کف دستم حسابی عرق کرده بود
بابا هیونجین:(بله پسرم؟)
هیونجین:(بابا میخوام اول خوب به حرفام گوش کنی و بعد قضاوتم کنی باشه؟)
بابا هیونجین:(باشه پسرم بگو)
هیونجین:(راستش...الان چند هفته ای میشه که من و هیونا با هم قرار میزاریم)
میتونستم چهره ی پر تعجب مامان و بابا رو ببینم
هیونجین:(خیلی وقته که عاشق هیونام و اونم من و دوست داره،درسته ما خواهر و برادریم ولی از نظر قانونی و خونی ما هیچ ربطی بهم نداریم پس چه اشکالی داره که باهم باشیم،بابا خواهش میکنم اجازه بده تا ما با همدیگه باشیم،من و هیونا از اون چیزی که فکرشو میکنی بیشتر هم و دوست داریم)
بابا هیونجین:(هیونجین اصن میدونی چی میگی؟داری میگی میخوای با بچه ای که از کوچیکی باهاش بزرگ شدی قرار بزاری؟اون خواهرته هیونجین؟میفهمی چی میگی)
هیونجین:(بابا اون خواهر واقعیم نیست،من نمیتونم هیونا رو به چشم خواهرم ببینم،مگه شما خودتون نگفتین برای چیزی که میخوام بجنگم،الان دارم میجنگم و تا شما رو راضی نکنم نمیشینم
اصن قضیه خودت و مامان،بابابزرگ اصن به ازدواج شما راضی نبود ولی شما دو نفر خیلی همو دوست داشتین و با پافشاری های تو بالاخره بابابزرگ راضی شد الان میخوای از منی که بچه ی خودتم بگی که همچین کاری نکنم؟)
بابا هیونجین:(این فرق داره هیونجین)
هیونجین:(چه فرقی داره چون من با هیونا از بچگی بزرگ شدم حق ندارم عاشقش بشم؟)
بابا هیونجین:(تو پسر خودمی نمیتونم با لجبازی هات کنار بیام و باهات مخالفت کنم ولی الان نباید اونقدر رابطتتون جدی باشه،هیونا هنوز دانشگاه خوبی قبول نشده،باشه؟)
هیونجین:(مرسی بابا)
بعد از حرفی که بابا زد خیالم از هر چیزی راحت شد
چند ماه بعد
هیونجین:(میدونی چند ماه میشه که دریا رو ندیدیم)
در حالی که نسیم دریا موهام و توی صورتم میآورد گفتم:(خیلی دلم برای دریا تنگ شده بود)
هیونجین:(بهت افتخار میکنم بالاخره تونستی اون دانشگاهی که میخوای قبول شی)*لبخند
و بوسه ی کوتاهی روی لبام گزاشت
هیونجین:(هیونا؟)
هیونا:(بله؟)
روم و به طرف هیون چرخوندم که دیدم هیون جلوم زانو زده
هیونجین:(بانوی من به بنده افتخار میدهید که زندگی جدیدی رو با شما شروع کنم)*لبخند*
هیونا:(هیونننن!حتی نمیتونی توی این مسئله هم دست از شوخی برداریییی)
هیونجین:(با من ازدواج میکنی؟)
که دیدم صدا های آشنایی به گوشم میخوره
جنی:(منتظر چی هستی بله رو بگو دیگههه)
هیونا:(شما ها اینجا چیکار میکنید؟)
چان:(مگه میشه توی همچین لحظه ی مهمی ما نباشیم؟)
هان:(راس میگه زود باش بله رو بگووو)
نگاهی به هیون انداختم و گفتم:(بله)
هیون به طرفم اومد و حلقه رو دستم کرد و بی مقدمه لباش و روی لبام گذاشت
چان:( خاک تو سرم حداقل مراعات ما رو میکردین)
همه شروع کردن به خندیدن
چان دستش و روی چشمای آی ان گذاشت
آی ان:(هیونگ داری چیکار میکنی؟)
چان:(این صحنه مناست تو نیست)
آی ان(هیونگگگگگ؟)
همه دوباره خندیدن
هیونجین:(دوست دارم)
هیونا:(منم همینطور)
"پایان"
خب این رمان هم به پایان رسید🥲
خیلی ممنونم از خوشگلایی که تا اینجا ازم حمایت کردن و با تعریفاشون بهم انرژی دادن واقعا ازتون ممنونم❤️🩹
ببخشید اگه رمان بد بود یا جاییش و بد نوشتم چون واقعا من داخل نویسندگی استعداد ندارم و فقط چیز هایی که توی ذهنم میومد و مینوشتم ولی بازم ازتون ممنونم که ازم حمایت کردید خیلی دوستون دارم💋🫂
امیدوارم همونجوری که از این رمان حمایت کردید از رمان جدیدم هم حمایت کنید✨️
part:24
چند روز بعد
دیروز مامان و بابا رسیدن خونه
باید هر چی سریعتر قضیه رو بهش میگفتم
شب بود که بعد از شام هممون دور همدیگه نشسته بودیم
هیونجین:(بابا میخوام یه چیزی بهت بگم)
نگاهم روی هیون افتاد میخواست به بابا و مامان بگه خیلی استرس داشتم اگه قبول نمیکردن چی؟
کف دستم حسابی عرق کرده بود
بابا هیونجین:(بله پسرم؟)
هیونجین:(بابا میخوام اول خوب به حرفام گوش کنی و بعد قضاوتم کنی باشه؟)
بابا هیونجین:(باشه پسرم بگو)
هیونجین:(راستش...الان چند هفته ای میشه که من و هیونا با هم قرار میزاریم)
میتونستم چهره ی پر تعجب مامان و بابا رو ببینم
هیونجین:(خیلی وقته که عاشق هیونام و اونم من و دوست داره،درسته ما خواهر و برادریم ولی از نظر قانونی و خونی ما هیچ ربطی بهم نداریم پس چه اشکالی داره که باهم باشیم،بابا خواهش میکنم اجازه بده تا ما با همدیگه باشیم،من و هیونا از اون چیزی که فکرشو میکنی بیشتر هم و دوست داریم)
بابا هیونجین:(هیونجین اصن میدونی چی میگی؟داری میگی میخوای با بچه ای که از کوچیکی باهاش بزرگ شدی قرار بزاری؟اون خواهرته هیونجین؟میفهمی چی میگی)
هیونجین:(بابا اون خواهر واقعیم نیست،من نمیتونم هیونا رو به چشم خواهرم ببینم،مگه شما خودتون نگفتین برای چیزی که میخوام بجنگم،الان دارم میجنگم و تا شما رو راضی نکنم نمیشینم
اصن قضیه خودت و مامان،بابابزرگ اصن به ازدواج شما راضی نبود ولی شما دو نفر خیلی همو دوست داشتین و با پافشاری های تو بالاخره بابابزرگ راضی شد الان میخوای از منی که بچه ی خودتم بگی که همچین کاری نکنم؟)
بابا هیونجین:(این فرق داره هیونجین)
هیونجین:(چه فرقی داره چون من با هیونا از بچگی بزرگ شدم حق ندارم عاشقش بشم؟)
بابا هیونجین:(تو پسر خودمی نمیتونم با لجبازی هات کنار بیام و باهات مخالفت کنم ولی الان نباید اونقدر رابطتتون جدی باشه،هیونا هنوز دانشگاه خوبی قبول نشده،باشه؟)
هیونجین:(مرسی بابا)
بعد از حرفی که بابا زد خیالم از هر چیزی راحت شد
چند ماه بعد
هیونجین:(میدونی چند ماه میشه که دریا رو ندیدیم)
در حالی که نسیم دریا موهام و توی صورتم میآورد گفتم:(خیلی دلم برای دریا تنگ شده بود)
هیونجین:(بهت افتخار میکنم بالاخره تونستی اون دانشگاهی که میخوای قبول شی)*لبخند
و بوسه ی کوتاهی روی لبام گزاشت
هیونجین:(هیونا؟)
هیونا:(بله؟)
روم و به طرف هیون چرخوندم که دیدم هیون جلوم زانو زده
هیونجین:(بانوی من به بنده افتخار میدهید که زندگی جدیدی رو با شما شروع کنم)*لبخند*
هیونا:(هیونننن!حتی نمیتونی توی این مسئله هم دست از شوخی برداریییی)
هیونجین:(با من ازدواج میکنی؟)
که دیدم صدا های آشنایی به گوشم میخوره
جنی:(منتظر چی هستی بله رو بگو دیگههه)
هیونا:(شما ها اینجا چیکار میکنید؟)
چان:(مگه میشه توی همچین لحظه ی مهمی ما نباشیم؟)
هان:(راس میگه زود باش بله رو بگووو)
نگاهی به هیون انداختم و گفتم:(بله)
هیون به طرفم اومد و حلقه رو دستم کرد و بی مقدمه لباش و روی لبام گذاشت
چان:( خاک تو سرم حداقل مراعات ما رو میکردین)
همه شروع کردن به خندیدن
چان دستش و روی چشمای آی ان گذاشت
آی ان:(هیونگ داری چیکار میکنی؟)
چان:(این صحنه مناست تو نیست)
آی ان(هیونگگگگگ؟)
همه دوباره خندیدن
هیونجین:(دوست دارم)
هیونا:(منم همینطور)
"پایان"
خب این رمان هم به پایان رسید🥲
خیلی ممنونم از خوشگلایی که تا اینجا ازم حمایت کردن و با تعریفاشون بهم انرژی دادن واقعا ازتون ممنونم❤️🩹
ببخشید اگه رمان بد بود یا جاییش و بد نوشتم چون واقعا من داخل نویسندگی استعداد ندارم و فقط چیز هایی که توی ذهنم میومد و مینوشتم ولی بازم ازتون ممنونم که ازم حمایت کردید خیلی دوستون دارم💋🫂
امیدوارم همونجوری که از این رمان حمایت کردید از رمان جدیدم هم حمایت کنید✨️
- ۱.۸k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط