رمان دخترای شیطون
رمان دخترای شیطون
پارت_۱۱۴
رسیدیم به ماشین اراد چمدون ها رو گذاشتیم صندوق عقب
حاج بابا رو به زور فرستادیم جلو منو بی بی و ایناز عقب
راه افتادیم سمت تهران
به گوشیم نگاه کردم دیدم همه زنگ زدن وای الان نگران میشن
به اراد اس ام اس زدم
من:اراد نمیخواستم بلند بکم به مامان و بابای منم گفتی
اراد دید و چشماشو به علامت مثبت بازو بسته کرد اخیش خیالم راحت شد
بلاخره رسیدیم خونه مامان ارزو
ساعت۱۰شب بود
ماشینو تو حیاط پارک کردیم از ماشین پیاده شدیم
یهو در باز شد و ارمیا و ارمان و راشا و رها و ریحانه اومدن بیرون
مامان ارزو و مامان ریما و بابا علی هم اومدن بیرون
ارمیا با تعجب اومد نزدیک حاج بابا
یهو رفت تو بغل حاج بابا
حاج بابا سر ارمیا رو ب*و*سید
حاج بابا:خوبی بابا
ارمیا:وای بابا جون چقدر خوشحالم شما رو میبینم باورم نمیشه
حاج بابا از گفتن باباجون چشماش پر از اشک شد
حاج بابا:قربون پسرگلم
اراد:ارمیا حاج بابا رو اذیت نکن تازه رسیدن خستن
حاج بابا:نه چه اذیتی بابا جان
ارمیا بعد از اینکه از تو بغل حاج بابا در اومد رفت تو بغل بی بی
همه از اومدن بی بی و حاج بابا خیلی خوشحال شده بودن
رفتیم تو خونه
اراد ساکشونو برد تو یکی از اتاقای پایین جون اگ بالا میبرد پاهاشون درد میگرفت
نشستیم رو مبل
مامان ارزو:خوش اومدین
بی بی:این چه حرفیه مادر ما به شما زحمت دادیم
مامان ارزو:اینجوری نگین بی بی شما بزرگ مایین بچه ها خیلی دوستون دارن
مامان ریما:من مامان رزام راستش من یه تشکر به شما بدهکارم که بچه های منو به خونتون راه دادین
حاج بابا:اینارو نگو دخترم بچه های شما هم مثل بچه های ما هستن
ارمان:حالا حاج بابا و بی بی اینجا خونه ی خودتون به حساب میاد اصلا نباید معذب باشید الانم میخواییم شام بیاریم درکنار هم بیشتر بهمون خوش میگذره
همه با این حرف ارمان لبخند اومد رو لباشون
بی بی و حاج بابا رفتن تو اتاق که لباساشونو عوض کنن
پسرا از اومدن بی بی و حاج بابا انگار دنیا رو داده بودن بهشون و همیچنین دخترا
۳ماه بعد
پارت_۱۱۴
رسیدیم به ماشین اراد چمدون ها رو گذاشتیم صندوق عقب
حاج بابا رو به زور فرستادیم جلو منو بی بی و ایناز عقب
راه افتادیم سمت تهران
به گوشیم نگاه کردم دیدم همه زنگ زدن وای الان نگران میشن
به اراد اس ام اس زدم
من:اراد نمیخواستم بلند بکم به مامان و بابای منم گفتی
اراد دید و چشماشو به علامت مثبت بازو بسته کرد اخیش خیالم راحت شد
بلاخره رسیدیم خونه مامان ارزو
ساعت۱۰شب بود
ماشینو تو حیاط پارک کردیم از ماشین پیاده شدیم
یهو در باز شد و ارمیا و ارمان و راشا و رها و ریحانه اومدن بیرون
مامان ارزو و مامان ریما و بابا علی هم اومدن بیرون
ارمیا با تعجب اومد نزدیک حاج بابا
یهو رفت تو بغل حاج بابا
حاج بابا سر ارمیا رو ب*و*سید
حاج بابا:خوبی بابا
ارمیا:وای بابا جون چقدر خوشحالم شما رو میبینم باورم نمیشه
حاج بابا از گفتن باباجون چشماش پر از اشک شد
حاج بابا:قربون پسرگلم
اراد:ارمیا حاج بابا رو اذیت نکن تازه رسیدن خستن
حاج بابا:نه چه اذیتی بابا جان
ارمیا بعد از اینکه از تو بغل حاج بابا در اومد رفت تو بغل بی بی
همه از اومدن بی بی و حاج بابا خیلی خوشحال شده بودن
رفتیم تو خونه
اراد ساکشونو برد تو یکی از اتاقای پایین جون اگ بالا میبرد پاهاشون درد میگرفت
نشستیم رو مبل
مامان ارزو:خوش اومدین
بی بی:این چه حرفیه مادر ما به شما زحمت دادیم
مامان ارزو:اینجوری نگین بی بی شما بزرگ مایین بچه ها خیلی دوستون دارن
مامان ریما:من مامان رزام راستش من یه تشکر به شما بدهکارم که بچه های منو به خونتون راه دادین
حاج بابا:اینارو نگو دخترم بچه های شما هم مثل بچه های ما هستن
ارمان:حالا حاج بابا و بی بی اینجا خونه ی خودتون به حساب میاد اصلا نباید معذب باشید الانم میخواییم شام بیاریم درکنار هم بیشتر بهمون خوش میگذره
همه با این حرف ارمان لبخند اومد رو لباشون
بی بی و حاج بابا رفتن تو اتاق که لباساشونو عوض کنن
پسرا از اومدن بی بی و حاج بابا انگار دنیا رو داده بودن بهشون و همیچنین دخترا
۳ماه بعد
- ۷۳.۰k
- ۱۰ بهمن ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط