رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۶۵
-ول کن بیا بریم.
صداي نیما رو شنیدم.
-اوه، تو هم که اینجایی! میدونستم یه ربطی به هم
دارید، خوشحالم که اینقدر باهوشم.
قبل از اینکه مهرداد حرفی بزنه گفتم: تو احمقترین
آدمی هستی که توي عمرم دیدم.
به سمتش چرخیدم که دیدم ابروهاشو بالا انداخته.
پوزخندي زدم و به سمتش رفتم.
-احمق که خودش به خودش اعتماد نداره که نمیتونه بدون نگاه کردن به طرحهاي بقیه یه ایده بده!
نگاهش جدي شد.
-حرفتو مزه مزه کن بد بزن خوشگله، اینجا
شرکت منه.
مهرداد: مطه...
دستمو بالا بردم.
رو به روش وایسادم.
-دلم واست میسوزه.
عصبی انگشت اشارشو سمتم گرفت.
-ببین چی میگم، یه بار دیگه فقط میخوام اون جاسوس کوچولوت طرحی برات بیاره اونوقت می دونم باهاش چیکار کنم.
به صورتش نزدیک شدم و برخلاف واقعیت آروم لب
زدم: من میدونم جاسوست کیه.
شدید جا خورد.
نیشخندي زدم.
-پس حواست به کارهات باشه جناب شاهرخی.
پوزخندي زد و با تردید گفت: داري بلوف میزنی! اگه
راست میگی کیه؟
آروم خندیدم.
-خودت بهتر میدونی، فکر نکنم نیاز باشه که من بهت بگم... پس، اگه یه بار دیگه دست از پا خطا کنه
اول توسط من یه کم اذیت میشه و بعد تحویل پلیس میدمش، اوکی؟
حرص نگاهشو پر کرده بود.
با همون لبخند مرموز روي لبم عقب عقب رفتم.
-پس قبل هر کاري به عاقبتش فکر کن.
چرخیدم که دیدم مهرداد بدجور خشکش زده.
بدبخت حق داره.
تا حالا منو اینجوري ندیده.
ولی خداییش دمم گرم، عجب بازیگر خوبیم!
بازوي مهرداد رو گرفتم و چرخوندمش.
-بریم.
بیحرف همراهم اومد.
همین که توي ماشین نشستیم زدم زیر خنده.
دلمو گرفتم و خم شدم.
با خنده گفتم: وایی خدا، قیافهشو دیدي؟
با تعجب گفت: مطمئنی خوبی؟! تو اومدي منو آروم
کنی اونوقت خودت اونجوري...
تکونم داد.
-مطهره؟
با خنده نگاهش کردم.
-چیه؟
دستی به ته ریشش کشید.
-یه چیز دیگه به جاي نوشابه خوردي؟
با ته موندهی خندم خم شدم و دو طرف صورتشو
گرفت و لبشو محکم بوسیدم.
فقط خشک زده نگاهم کرد.
دستی به مقنعهم کشیدم و به خیابون اشاره کردم.
-نمیخواي
راه بیوفتی؟
باز دستی به ته ریشش کشید و گیج نگاهی بهم
انداخت.
به جا سوئیچیش نگاه کرد.
-سوئیچ‌ کو؟
از توي جیبم بیرونش آوردم و به سمتش گرفتم که
ازم گرفت و ماشینو روشن کرد.
به راه افتاد.
-چی بهش گفتی که نگاه پیروزمندانهش خوابید؟
-بهش گفتم میدونم جاسوس کیه.
سریع بهم نگاه کرد.
-میدونی؟
خندیدم.
-نه بابا، چاخان گفتم بترسه!
اینبار اونم خندید.
-تو دیگه کی هستی مطهره!
باز خندیدم که با خنده سرشو به چپ و راست تکون داد.
یه دفعه سرمو گرفت و به سمت خودش کشوندم.
بوسهاي زد و ولم کرد.
-دیوونهی خودمی دیگه.
با تعجب بهش نگاه کردم که سرفهاي کرد و خودشو جمع کرد.
-هنوز نمیخواي بگی دکترت چی گفت؟
دیدگاه ها (۱۱)

رمان:#دخترم_باش#پارت_۴نگاه ی به آقا حشمت انداختم روی تخت بال...

مطهرمون حالش بده چجوری تونستی اینکارو باهام بکنی این همه ذوق...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۴در اتاق که باز شد عسکري و سه تا م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۶۳-خب مطهره جون، بگو ببینم، عروسی ا...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۰با خنده بلندي سرشو توي گردن...

فیک تهکوک پارت 3 عشق الکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط