افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۴۰: عبور از مرز

نورِ سرخ فروکش کرد. وقتی مینجی چشمانش را باز کرد، دیگر خبری از قلعه نبود. او تنها در میانِ دشتِ خاکستریِ کوهستان افتاده بود و هوای سردِ شب، ریه‌هایش را می‌سوزاند.

آقای جئون در چند قدمیِ او، خون‌آلود روی زمین افتاده بود و با ناباوری به دستانِ خودش نگاه می‌کرد. خبری از جونگ‌کوک نبود. فقط ردِ سوختگیِ عجیبی روی خاک باقی مانده بود که بویِ فلز و صاعقه می‌داد.

مینجی برخاست، بدنش از شدتِ خستگی می‌لرزید. «اون... اون کجا رفت؟»

آقای جئون با صدایی گرفته پاسخ داد: «اون به جایی رفت که میراثِ خون بهش تعلق داره. جایی که دیگه نه انسانی باقی مونده و نه دردی. اون دیگه به این دنیا برنمی‌گرده، مینجی.»

مینجی به دستانش نگاه کرد؛ هنوز اثرِ گرمایِ لمسِ جونگ‌کوک را روی پوستش حس می‌کرد. او باور نکرد. او می‌دانست که جونگ‌کوک هرگز او را بدونِ خداحافظی رها نمی‌کند.
دیدگاه ها (۰)

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیآن شب، ا.ت سعی کرد مثل همیشه ...

☆‌عشق اجباری من✧P6ویو نویسندهچراغ‌های عمارت خاموش شده بود و ...

Heir of Light and Darknesspart : 9آقای کیم به جونگ‌کوک نگاه ...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

☆دوپارتی، پارت آخر☆𓆩𐙚..وقتی هم استادته هم همسرت..𐙚𓆪ـــــــــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط