ادم است دیگر

ادم است دیگر
از کنار یک گل فروشی که رد میشوی چشم هایت برق میزند از دیدن ان همه گل,پشت شیشه چند دقیقه ای را مکث میکنی و بعد میروی
همین که در پیاده رو قدم میزنی پسرک گریانی را میبینی که به دنبال مادرش است نزدیکش میشوی و به او میگویی: ارام باش عزیزم مادرت می اید با چشمهای خیسش به تو نگاه میکند انگار که میخواهد حقیقت را از چشمهایت بفهمد,مادرش هراسان نامش را صدا میزند و پسرک گویی دنیا را به او داده اند به اغوش مادرش پناه میبرد,مادرش نفسی از سر اسودگی میکشد و دور میشوند, پسرک سرش را برمیگرداند و برایم دست تکان میدهد به او لبخند میزنم و به گذشته ای دور میروم که من نیز مادرم را یکبار در بازار گم کردم و او مرا پیدا کرد,لبخندی میزنم و مسیرم را طی میکنم
ویترین مغازه ها را نگاه میکنم حس و حال خرید کردن را ندارم, دلم میخواهد کمی قدم بزنم . .
پارک سر خیابان را که میبینم سرعتم را بیشتر میکنم و یک بستنی میخورم و روی صندلی مینشینم بازی بچه ها را نگاه میکنم و چه قدر خوب است چه قدر شیرین است این کودکانه ها. .
دلم لک زده بود برای یک تاب بازی اخرین بار که تاب بازی کردم را به یاد نداشتم . . بعد یک ساعت که بر روی تاب نشستم پاهایم را روی زمین زده و سرعتم را بیشتر کردم. .ان بالا که باشی خنده هایت شیرین است و از بازی ات لذت میبری ان روز برایم یک روز فوق العاده بود. .
چه خوب است گاهی به یاد دوران کودکی مان بیافتیم و بچگی کنیم
دیدگاه ها (۲)

امشب ازشبهای تنهایی است😔 ....رحمی کن وبیا...

😔

خیلی زودفراموش میشیم😔 😔

😥

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁷﴿ویو ات﴾زنگ آخر مدرسه به صدا درآمد.با ب...

✦ اولین گناه ✦فصل پانزدهم: ردِ پایی که در تاریکی گم شدسیلی.د...

پارت دوم

(#قرمز_ممنوع ❤️#part⁸﴿ویو ات﴾دستم را محکم به نرده گرفتم و دو...

part : 4تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ...

پارت ۶۵معامله نهایی« به خود مسیح قسم میخورم هوانگ هیونجین ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط