پارت ششم — دوباره

پارت ششم — دوباره

چند روز گذشت.

یورا کم‌کم به بازار و کوچه‌های اطراف خانه عادت کرده بود. هنوز خیلی چیزها برایش عجیب بود، اما حداقل دیگر برای پیدا کردن مسیر، مجبور نبود هر پنج دقیقه از سوآ کمک بگیرد.

آن روز سوآ برای کاری نتوانست همراهش بیاید.

ـ «فقط این پارچه‌ها رو ببر خونه. خیلی هم دور نیست.»

یورا سبد را گرفت.

ـ «باشه. این دفعه گم نمی‌شم.»

سوآ خندید.

ـ «امیدوارم.»

یورا تنها راه افتاد.

در مسیر برگشت، صدای همهمه‌ای از سمت میدان شنید. چند نفر دور چیزی جمع شده بودند.

یورا کنجکاو شد و کمی جلو رفت.

دو اسب کنار میدان ایستاده بودند و چند سرباز مشغول جابه‌جا کردن صندوق‌هایی بودند.

یکی از سربازها با عجله برگشت و ناخواسته به یورا برخورد کرد.

سبد از دستش افتاد.

ـ «ببخشید!»

یورا خم شد تا وسایلش را جمع کند.

اما قبل از اینکه چیزی بردارد، دستی از کنار او پارچه‌ای را برداشت.

ـ «این مال شماست؟»

یورا سرش را بالا آورد.

همان مرد.

همان نگاه آرام و همان قیافه‌ای که هنوز از یادش نرفته بود.

یونگی.

یورا چند ثانیه به او خیره ماند.

یونگی هم او را شناخت.

لحظه‌ای سکوت بینشان افتاد.

بعد یورا پارچه را از دستش گرفت.

ـ «ممنون.»

یونگی فقط سر تکان داد.

ـ «این بار وسط راه نبودید.»

یورا ابرو بالا انداخت.

ـ «شما هنوز اون قضیه رو یادتونه؟»

ـ «ظاهراً شما هم یادتونه.»

یورا زیر لب گفت:

ـ «متأسفانه.»

یونگی برای لحظه‌ای لبخند خیلی کوتاهی زد.

اما قبل از اینکه حرف دیگری بزند، یکی از سربازها صدایش کرد:

ـ «ارباب مین!»

یونگی برگشت.

ـ «میام.»

بعد نگاه کوتاهی به یورا انداخت و از کنارش رد شد.

یورا هم سبدش را برداشت و راه افتاد.

اما این بار، برخلاف دفعه‌ی قبل، دیگر آن‌قدر عصبانی نبود.

فقط با خودش فکر کرد:

شاید آن‌قدرها هم که فکر می‌کرد، آدم بدی نباشد.

و همین فکر کوچک، اولین ترک را در تصویر بدی ایجاد کرد که یورا از او ساخته بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت هفتم — فقط یک آشنای عجیبیورا بعد از آن روز، دیگر یونگی ...

پارت پنجم — خاندان مینسوآ هنوز هم با ناباوری به یورا نگاه می...

پارت چهارم — اولین برخوردچند روز بعد، یورا کم‌کم داشت به زند...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط