ران و ریندوکسانی بودند که متوجه احساس بین ات و سانزو بو

ران و ریندو،کسانی بودند که متوجه احساس بین ا/ت و سانزو بودند اما نمیتوانستند انها را بهم برسانند.نقشه هایی میکشیدند که انها را بهم برسانند اما غرور ان دو قوی تر از هر چیزی بود.یک روز نقشه ای کشیدند و نامش را نقشه ی اول گذاشتند اما نقشه‌ی اول با شکست مواجه شد؛ نه به خاطر اینکه آن‌ها احساسی نداشتند، بلکه دقیقاً به خاطر اینکه هر دو استادِ پنهان کردنِ همان احساس بودند. ران و ریندو، در حالی که از آشپزخانه صدای ظروف را در می‌آوردند، نگاهی به هم انداختند. ران با لبخندی که بوی دردسر می‌داد، زمزمه کرد: «این دو تا انقدر مغرورن که اگه وسطِ طوفان هم باشن، باز هم وانمود می‌کنن که فقط دارن از هوای خنک لذت می‌برن.»

فردا شب، عمارت هایتانی تبدیل به قلبِ تپنده‌ی بانتن شد. موسیقی ملایمی در فضا پخش بود و بوی عود و نوشیدنی‌های گران‌قیمت در هوا می‌پیچید. ران و ریندو، با مهارتِ تمام، تمامِ اعضای بانتن را طوری مدیریت کردند که نه تنها سانزو و ا/ت تنها نمانند، بلکه در میان شلوغی، مدام کنار هم قرار بگیرند.

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. مهمان‌ها یکی‌یکی با خنده و تلوتلو خوردن از در خارج شدند. ران، قبل از رفتن به طبقه بالا، دستی به شانه‌ی سانزو زد و با چشمکی به ا/ت گفت: «ما می‌ریم بخوابیم. ا/ت، سانزو، زحمتِ جمع‌وجور کردنِ این آخری‌ها با شما. درِ اصلی هم قفله، اگه خواستید برید، کلید دستِ شماست.»

و در کسری از ثانیه، سکوتِ سنگینی بر عمارت حاکم شد.

ا/ت در مرکز سالن ایستاده بود و به لیوان‌های نیمه‌خالی روی میز نگاه می‌کرد. تپشِ قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید. سانزو در چند قدمی او، در حالی که یقه پیراهنش را کمی باز کرده بود، به دیوار تکیه داد و با چشم‌های نیمه‌بسته به لوئیس خیره شد.

ا/ت سعی کرد صدایش نلرزد: «همیشه همین‌طورین. فکر می‌کنن با این ترفندها می‌تونن...»

سانزو حرفش را قطع کرد. صدایش بم و خش‌دار بود: «فکر می‌کنن ما احمقیم. یا شایدم... فکر می‌کنن ما خیلی سرسختیم که جرأت نداریم حرف بزنیم.»

ا/ت به سمتِ او چرخید. «تو چی فکر می‌کنی؟»

سانزو از دیوار جدا شد. فاصله‌ی بین آن‌ها به شکلی خطرناک کم شد. او حتی یک قدم هم عقب نرفت. نگاهِ سانزو، که همیشه پر از آشوب بود، حالا مثل یک آهنربا ا/ت را در خود می‌کشید. «من فکر می‌کنم... تو تنها کسی هستی که می‌تونی این نقابِ لعنتی رو از صورتم برداری، ولی انقدر مغروری که ترجیح می‌دی من رو توی همین وضعیتِ "نامشخص" ببینی.»

ا/ت لبخندِ تلخی زد؛ لبخندی که در آن ردی از تسلیم بود. «من مغرورم؟ تو چطور؟ تو که حتی وقتی دلم می‌خواست بگی "بمون"، ترجیح دادی بگی "باید برم".»

سانزو یک قدم دیگر جلو آمد. حالا می‌توانست گرمای نفس‌های ا/ت را حس کند. او دستش را بالا آورد و خیلی آرام، طوری که انگار از شکستنِ ا/ت می‌ترسید، تارِ مویی را از روی صورتش کنار زد. انگشتانش گرم بود و پوستِ ا/ت در تماس با او مورمور شد.

سانزو زمزمه کرد: «اگر بمونم... دیگه نمی‌تونم وانمود کنم که برام مهم نیستی. اگه بمونم، تمامِ اون دیوارهایی که با زحمت دورِ خودم چیدم، فرو می‌ریزه. می‌فهمی ا/ت؟ من از شکستنِ خودم نمی‌ترسم، از اینکه تو اون‌طرفِ دیوار چیزی نبینی می‌ترسم.»

ا/ت دستِ سانزو را که هنوز روی گونه‌اش بود، با دستش گرفت. دستِ او کمی می‌لرزید. «احمق... چطور می‌تونی فکر کنی که من چیزی نمی‌بینم؟ من دارم دیوونه می‌شم از این‌که هر بار که نگام می‌کنی، همه‌چیز رو می‌فهمم، ولی غرورِ لعنتیِ خودم اجازه نمی‌ده حتی اعتراف کنم که تپشِ قلبم به خاطرِ توئه.»

سانزو چشمانش را بست. این اعترافِ ا/ت، مثلِ یک تیر مستقیم به قلبش نشست. او سرش را به پیشانیِ ا/ت تکیه داد. بوی عطرِ زنانه و تنباکوی تلخ در فضا پیچید.

سانزو با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، گفت: «دیگه کافی نیست؟ این بازیِ مسخره‌یِ "کی اول می‌گه"؟»

ا/ت نفسِ عمیقی کشید و بالاخره، بعد از مدت‌ها، تمامِ گاردش را پایین آورد. چشمانش را باز کرد و مستقیماً به چشمانِ سانزو نگاه کرد: «تمومش کن سانزو. غرورت رو بذار کنار. من هم همین‌طور. فقط... فقط من رو از این تردید نجات بده.»

سانزو دیگر منتظر نماند. فاصله‌ی باقیمانده را با یک حرکت بست. دستش را پشتِ گردن ا/ت برد و او را به خود فشرد. بوسه‌ی آن‌ها، نه شبیه یک شروعِ عاشقانه و آرام، بلکه شبیه به یک نبردِ طولانی بود که بالاخره به آتش‌بس رسیده بود؛ خشن، تشنه و پر از تمامِ کلماتِ ناگفته‌ای که ماه ها در گلوی هر دویشان گیر کرده بود.

ران و ریندو، از پشتِ نرده‌های طبقه بالا، سایه‌های هم را می‌دیدند. ران با نیشخندی پیروزمندانه به ریندو نگاه کرد و زمزمه کرد: «بالاخره... کسی که باید، شکست.»

ریندو فقط با خیالِ راحت تکیه داد: «وقتش بود.»
دیدگاه ها (۲)

در قلبِ شهر، کافه‌ای کوچک و دنج به نام «عطرِ صبح» قرار داشت....

جات تو قلبمه💝

پارت نمیدونم چند ......ا/ت از اتاق ریندو میره پیش سانزو و با...

واکنششون وقتی که با دمپایی می زنینشون پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط