چندپارتی
چندپارتی
توروز تولد منو فراموش کردی!
یعنی واقعا اون تولد منو فراموش کرده؟
بعد کلی گریه؛دخترک خوابید.
فردا صبح شد و دید که تام روی کاناپه نشسته و داره کتاب میخونه.
عصبانی سمتش رفت و نشست کنارش.
گفت:مستر ریدل خوشحالم بعد از مدتا میبینمتون.
تام:بهم تیکه ننداز.
ا/ت:چشممم حتما فقط احساس نمیکنید یه چیزی رو یادتون رفته؟
تام:چی؟
ا/ت:هه تازه میگه چی!
تام:عزیزم چیزی شده؟
ا/ت:اصلا چیزی نشده فقط امروز تولد یه نفره که الان جلوتونه.
و بعدش بدو بدو میره سمت اتاق درو میبنده و قفل میکنه و میپره رو تختش.
تام که تازه فهمید چه روز مهمی رو فراموش کرده میره سمت اتاق.
درو باز میکنه میبینه قفله.
درو میزنه و ا/ت رو صدا میزنه.
ا/ت؟دارلینگ؟منو ببخش لطفا من اصلا یادم نبود کلی کار داشتم.
اون گفت:قول میدم برات جبران کنم حالا الان بیا بیرون تا باهم حرف بزنیم.
ا/ت عصبانی گفت:من با شما حرفی ندارم اقای ریدل.
توروز تولد منو فراموش کردی!
یعنی واقعا اون تولد منو فراموش کرده؟
بعد کلی گریه؛دخترک خوابید.
فردا صبح شد و دید که تام روی کاناپه نشسته و داره کتاب میخونه.
عصبانی سمتش رفت و نشست کنارش.
گفت:مستر ریدل خوشحالم بعد از مدتا میبینمتون.
تام:بهم تیکه ننداز.
ا/ت:چشممم حتما فقط احساس نمیکنید یه چیزی رو یادتون رفته؟
تام:چی؟
ا/ت:هه تازه میگه چی!
تام:عزیزم چیزی شده؟
ا/ت:اصلا چیزی نشده فقط امروز تولد یه نفره که الان جلوتونه.
و بعدش بدو بدو میره سمت اتاق درو میبنده و قفل میکنه و میپره رو تختش.
تام که تازه فهمید چه روز مهمی رو فراموش کرده میره سمت اتاق.
درو باز میکنه میبینه قفله.
درو میزنه و ا/ت رو صدا میزنه.
ا/ت؟دارلینگ؟منو ببخش لطفا من اصلا یادم نبود کلی کار داشتم.
اون گفت:قول میدم برات جبران کنم حالا الان بیا بیرون تا باهم حرف بزنیم.
ا/ت عصبانی گفت:من با شما حرفی ندارم اقای ریدل.
- ۲۴۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط