دلم گرفته ...

دلم گرفته ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟

پاسخش را دادم : از تکرار که در حال نفوذ در بین روزهاست .

گفت : می نویسی که چه شود ؟؟ که درد دلت تازه شود ؟؟!!

گفتم کیستی ؟؟ آشنایی می دانم ... حست غریب نیست ، لمست می کنم ...

گفت آری بیگانه نیستم ، هرازگاهی مهمانت می شوم و تو به سرعت قلم بدست می گیری برای نوشتن ...

او حرف می زد و من بی اعتنا به حرفهایش می نوشتم هر لحظه صدایش دورتر می شد و دلم آرامتر می گرفت ...

دیگر کاغذم سفید نبود... صدایش را نمی شنیدم ... آرام بودم ... آری او غم بود که به واژه درامد و دل آرام گرفت ...
دیدگاه ها (۶)

هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟پاسخ...

قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پرسید : از چه می نویسی ؟؟پاسخ...

هوا ابریست ... دلم گرفته ...قلم بدست گرفتم بنویسم که صدایی پ...

بار چندمیست که دست به قلم مے شوم تا براے تو ڪه هم جانے و هم ...

#فکر_نو(وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ یُقْتَلُ فِی سَبیلِ اللّهِ أ...

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسمکه چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

عصر یک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط