پارت دوم
پارت دوم
#گنگستر مهربون
اما صاحب کافه زنگ زد و گفت :« امروز نمیتونم بیام و کلید رو بهت بدم ، معذرت میخوام یه مشکلی برام پیش اومد باید برم بیمارستان.»
و قطع کرد
خیلی خورد تو ذوقم نزدیک بود از شدت ناراحتی گریه کنم . خیلی برام سخت بود نمیتونستم فراموش کنم که آرزوم چند روز عقب افتاده .
داشتم لباسام رو در می آوردم که دوباره گوشیم زنگ خورد.
-بله !
سلام جوکیونگ خوبی ؟
-بله شما !
منم کانگ جون
(هم مدرسه ایم تو دوران دبیرستان )
-عه سلام اتفاقی افتاده آخه شمارت رو سیو کرده بودن
میدونم این یه شماره دیگس
-خوب چیزی شده ؟
راستش میشه امروز بیای کافه ؟
-باشه همین الان میام
(چون خیلی ناراحت بودم دلم میخواست باهاش حرف بزنم و با کمال میل قبول کردم )
#گنگستر مهربون
اما صاحب کافه زنگ زد و گفت :« امروز نمیتونم بیام و کلید رو بهت بدم ، معذرت میخوام یه مشکلی برام پیش اومد باید برم بیمارستان.»
و قطع کرد
خیلی خورد تو ذوقم نزدیک بود از شدت ناراحتی گریه کنم . خیلی برام سخت بود نمیتونستم فراموش کنم که آرزوم چند روز عقب افتاده .
داشتم لباسام رو در می آوردم که دوباره گوشیم زنگ خورد.
-بله !
سلام جوکیونگ خوبی ؟
-بله شما !
منم کانگ جون
(هم مدرسه ایم تو دوران دبیرستان )
-عه سلام اتفاقی افتاده آخه شمارت رو سیو کرده بودن
میدونم این یه شماره دیگس
-خوب چیزی شده ؟
راستش میشه امروز بیای کافه ؟
-باشه همین الان میام
(چون خیلی ناراحت بودم دلم میخواست باهاش حرف بزنم و با کمال میل قبول کردم )
- ۱.۶k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط