🖤 مافیای من

🖤 مافیای من

قسمت دوازدهم | اولین نشانه

ات پشت سر جونگکوک ایستاد.

مرد آن طرف خیابان چند ثانیه به آنها نگاه کرد و بعد آرام دور شد.

ات گفت:

— رفت.

جونگکوک جواب نداد.

فقط تلفنش را بیرون آورد.

— پیداش کنید.

ات با تعجب نگاهش کرد.

— کی بود؟

— نمی‌دونم.

— ولی گفتید پیداش کنید.

— برای همین.

ات آه کشید.

— شما همیشه این‌قدر مرموز حرف می‌زنید؟

جونگکوک تلفنش را کنار گذاشت.

— بله.

— حتی الان؟

— مخصوصاً الان.

ات با حرص گفت:

— حداقل یه توضیح کوچیک بدید!

جونگکوک نگاهش کرد.

— لازم نیست.

— چرا؟

— چون هرچه کمتر بدونی، امن‌تری.

ات ساکت شد.

برای چند لحظه فقط صدای ماشین‌های خیابان شنیده می‌شد.

بعد ات آرام گفت:

— ولی من دیگه نمی‌تونم نادیده‌ش بگیرم.

جونگکوک چیزی نگفت.

ات ادامه داد:

— از وقتی اون پیام رو گرفتم، فهمیدم موضوع فقط یه قرارداد نیست.

جونگکوک بلافاصله پرسید:

— چه پیامی؟

ات گوشی‌اش را نشان داد.

جونگکوک پیام را خواند.

چهره‌اش تغییر نکرد، اما نگاهش سردتر شد.

— چرا به من نگفتی؟

ات شانه بالا انداخت.

— چون فکر کردم خودم از پسش برمیام.

— اشتباه کردی.

ات اخم کرد.

— من بچه نیستم.

— نگفتم هستی.

— پس چرا با من مثل بچه‌ها رفتار می‌کنید؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

— چون این آدم‌ها با کسانی که وارد کارشون می‌شن، شوخی ندارن.

ات پرسید:

— شما از کجا این‌همه درباره‌شون می‌دونید؟

جونگکوک نگاهش کرد.

سکوت.

ات آهسته گفت:

— چون خودتون هم یکی از اونایید؟

جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.

ات منتظر جواب ماند.

اما جونگکوک فقط گفت:

— سوار شو.

— جواب ندادید.

— می‌دونم.

— پس نمیام.

جونگکوک ایستاد.

— ات.

— بله؟

— سوار شو.

ات دست به سینه شد.

— اول جواب.

جونگکوک برای چند ثانیه کاملاً ساکت ماند.

بعد خیلی سرد گفت:

— من آدمی نیستم که بخوای درباره‌اش سؤال‌های زیادی بپرسی.

ات نگاهش کرد.

— اتفاقاً همین باعث میشه بیشتر سؤال بپرسم.

جونگکوک چیزی نگفت.

فقط در ماشین را باز کرد.

ات با لجبازی وارد شد.


---

نیم ساعت بعد، ماشین جلوی ساختمان شرکت توقف کرد.

ات با تعجب گفت:

— چرا برگشتیم شرکت؟

جونگکوک پیاده شد.

— چون جایی که می‌ریم اینجاست.

— الان؟

— بله.

ات هم پیاده شد.

طبقه‌های شرکت تقریباً کاملاً تاریک بودند.

فقط چراغ‌های اضطراری روشن بود.

ات آرام گفت:

— اینجا خیلی ترسناکه.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:

— پس کنار من بمون.

ات بلافاصله گفت:

— لازم نیست.

جونگکوک ایستاد.

— هرطور راحتی.

آنها وارد آسانسور شدند.

طبقه‌ی آخر.

در باز شد.

ات چند قدم جلو رفت.

اما ناگهان صدای باز شدن یک در از انتهای راهرو آمد.

جونگکوک فوراً ایستاد.

ات هم متوقف شد.

مردی از تاریکی بیرون آمد.

— بالاخره اومدی، جئون.

ات به جونگکوک نگاه کرد.

مرد ادامه داد:

— فکر کردی می‌تونی گذشته رو برای همیشه پنهان کنی؟

جونگکوک کاملاً سرد جواب داد:

— من چیزی رو پنهان نکردم.

مرد خندید.

— پس به کارمندت بگو تو واقعاً کی هستی.

ات آرام به جونگکوک نگاه کرد.

مرد به ات اشاره کرد.

— اون هنوز نمی‌دونه مدیرعامل محترمش کیه، نه؟

جونگکوک نگاهش را تیز کرد.

— اسم من رو وارد این ماجرا نکن.

مرد لبخند زد.

— خیلی دیر شده.

و در تاریکی ناپدید شد.

ات چند ثانیه ساکت ماند.

بعد رو به جونگکوک کرد.

— حالا دیگه جواب می‌خوام.

جونگکوک نگاهش کرد.

— فردا.

— نه.

— ات...

— همین الان.

جونگکوک برای اولین بار در برابر لجبازی او، چند ثانیه سکوت کرد.

و بعد گفت:

— باشه.

اما هنوز جمله‌ی بعدی را نگفته بود که تلفنش زنگ خورد.

جونگکوک پاسخ داد.

صدای فرد پشت خط مضطرب بود:

— رئیس... یه مشکل داریم.

جونگکوک سرد پرسید:

— چی؟

— پرونده‌های محرمانه از داخل شرکت ناپدید شده.

جونگکوک نگاهش را به ات دوخت.

— کدوم پرونده‌ها؟

صدای مرد لرزید.

— پرونده‌های مربوط به خود شما.


حمایتتتتت
دیدگاه ها (۰)

قسمت سیزدهم | شب، چهره‌ی واقعی اوروزها، جونگکوک جئون فقط یک ...

🖤 مافیای منقسمت چهاردهم | دو چهرهصبح شرکت مثل همیشه شلوغ بود...

🖤 مافیای منقسمت یازدهم | حقیقتی که نباید می‌فهمیدات تمام روز...

🖤 مافیای منقسمت دهم | پشت پردهات هنوز به عکس خیره شده بود.— ...

🖤 مافیای منقسمت نهم | چیزی که نباید می‌دیدماشین همچنان در خی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط