رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:۹
با چیزی که دیدم رنگ از صورتم پرید جیغ بلندی کشیدم که همه شروع کردن به نگاه کردن من جعبه رو پرت کردم
از شدت ترس داشتم میلرزیدم که دستی رو دور کمرم حس کردم
هیونجین:(هیونا چی شدههه؟آروم باش نفس بکش)
با دیدن هیونجین دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زدم زیر گریه
داخل جعبه یه خرگوش مرده بود که پر خون بود،چشماش در اومده بودن و روی خرگوش یه برگه بود
به دستام نگاه کردم دستم خونی بود و از اونورم هیونجین داشت آرومم میکرد
ویو هیونجین
دیدم اینجوری فایده نداره از اونور هم خبرنگار ها پشت سر همدیگه داشتن عکس و فیلم میگرفتن
هیونا رو برآید استایل بغل کردم و به طرف اتاقم حرکت کردم بابا هم داشت اوضاع رو درست میکرد
ویو فلیکس
کنار هیونجین نشسته بودیم که یهو صدای جیغ هیونا اومد هیونجین سریع به طرف هیونا رفت و منم بلند شدم تا به طرف هیونا برم دیدم که هیونا دستاش خونیه و داره گریه میکنی نگاهم روی زمین افتاد که یه جعبه رو دیدم که داخلش یه خرگوش مرده و خونی بود و یه برگه هم داخلش بود برگه رو برداشتم که دیدم یه جمله نوشته شده[این تازه اولشه]
ولی اون جمله با خون نوشته شده بود
اوضاع به هم ریخته شده بود بابا و عمو داشتن اوضاع رو آروم میکردن[منظور فلیکس از عمو بابای هیونجین و هیوناست]
ویو هیونجین
هیونا رو آوردم و گزاشتم روی تختم که جنی هم وارد اتاق شد و با نگرانی اومد کنار هیونا نشست
هیونجین:(هیونا آروم باش من کنارتم باشه دیگه نترس)
دستای خونیش و گرفتم و بعد بغلش کردم هنوز از شدت ترس داشت میلرزید
فکرم درگیر جعبه شد یعنی اون جعبه رو کی فرستاده
بعد از اینکه یکم آروم شد جنی هیونا رو برد تا دستاش رو بشوره
در همین حین فلیکس با چهره ای پر از سوال وارد اتاق شد
هیونجین:(چی شد فلیکس؟اوضاع پایین چطوره)
فلیکس:(هیچی با بدبختی جمعش کردیم)
هیونجین:(اون چیه داخل دستت؟)
فلیکس:(هیون این و نگاه)
فلیکس یه برگه ای رو دستم داد بعد از اینکه خوندمش رو به فلیکس کردم:(این چیه منظورش چیه؟)
فلیکس:(خودمم نمیدونم داخل اون جعبه بود ولی هیونجین این با خون نوشته شده)
هیونجین:(خون؟)
فلیکس:(آره)
غرق فکر بودم که هیونا و جنی هم اومدن
هیونجین:(هیونا حالت خوبه؟)
هیونا:(اوهوم)
فلیکس:(هیونا همه چی رو از اول تعریف کن،اصن این جعبه دست تو چیکار میکنه؟،کی این جعبه رو بهت داده؟)
هیونا:(نشسته بودیم که آجوما صدام کرد رفتم پیشش که گفت یه غریبه که صورتش هم مشخص نبود گفته که این جعبه رو بهم بده و من بعد اینکه جعبه رو باز کردم با این صحنه مواجه شدم)*بغض*
هیونا بغضش گرفت که جنی بغلش کرد تا آروم بشه
فلیکس:(یعنی کسی که این کار و کرده چه انگیزه ای داشته؟)
هیونجین:(ذهن منم درگیر همینه)
فلیکس:(بنظرت کار کیه؟)
هیونجین:(هیچ ایده ای ندارم،بعید میدونم کار کیم باشه چون اونم تو مهمونی حضور داشته)
فلیکس:(ولی نمیتونیم بهش شک نکنیم شاید از قصد میخواسته همچین چیزی اتفاق بیوفته)
هیونجین:(واقعا هیچ ایده ای ندارم،تنها کاری که باید بکنیم اینه که از هیونا محافظت کنیم دیدی که روی برگه چی نوشته شده)
ویو هیونا
بعد از اون همه اتفاقات رفتم که بخوابم ولی میترسیدم اما باید به کی میگفتم؟
اینم پارت نهم💋
نظرتون؟✨️
مطمئنم حتی یک درصد هم نمیتونید حدس بزنید که ممکنه کسی که جعبه رو فرستاده کیه👍🏻🤡
شرط:۳ تا بازنشر/۳۰ تا لایک/۲۰ تا کامنت🍒
part:۹
با چیزی که دیدم رنگ از صورتم پرید جیغ بلندی کشیدم که همه شروع کردن به نگاه کردن من جعبه رو پرت کردم
از شدت ترس داشتم میلرزیدم که دستی رو دور کمرم حس کردم
هیونجین:(هیونا چی شدههه؟آروم باش نفس بکش)
با دیدن هیونجین دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زدم زیر گریه
داخل جعبه یه خرگوش مرده بود که پر خون بود،چشماش در اومده بودن و روی خرگوش یه برگه بود
به دستام نگاه کردم دستم خونی بود و از اونورم هیونجین داشت آرومم میکرد
ویو هیونجین
دیدم اینجوری فایده نداره از اونور هم خبرنگار ها پشت سر همدیگه داشتن عکس و فیلم میگرفتن
هیونا رو برآید استایل بغل کردم و به طرف اتاقم حرکت کردم بابا هم داشت اوضاع رو درست میکرد
ویو فلیکس
کنار هیونجین نشسته بودیم که یهو صدای جیغ هیونا اومد هیونجین سریع به طرف هیونا رفت و منم بلند شدم تا به طرف هیونا برم دیدم که هیونا دستاش خونیه و داره گریه میکنی نگاهم روی زمین افتاد که یه جعبه رو دیدم که داخلش یه خرگوش مرده و خونی بود و یه برگه هم داخلش بود برگه رو برداشتم که دیدم یه جمله نوشته شده[این تازه اولشه]
ولی اون جمله با خون نوشته شده بود
اوضاع به هم ریخته شده بود بابا و عمو داشتن اوضاع رو آروم میکردن[منظور فلیکس از عمو بابای هیونجین و هیوناست]
ویو هیونجین
هیونا رو آوردم و گزاشتم روی تختم که جنی هم وارد اتاق شد و با نگرانی اومد کنار هیونا نشست
هیونجین:(هیونا آروم باش من کنارتم باشه دیگه نترس)
دستای خونیش و گرفتم و بعد بغلش کردم هنوز از شدت ترس داشت میلرزید
فکرم درگیر جعبه شد یعنی اون جعبه رو کی فرستاده
بعد از اینکه یکم آروم شد جنی هیونا رو برد تا دستاش رو بشوره
در همین حین فلیکس با چهره ای پر از سوال وارد اتاق شد
هیونجین:(چی شد فلیکس؟اوضاع پایین چطوره)
فلیکس:(هیچی با بدبختی جمعش کردیم)
هیونجین:(اون چیه داخل دستت؟)
فلیکس:(هیون این و نگاه)
فلیکس یه برگه ای رو دستم داد بعد از اینکه خوندمش رو به فلیکس کردم:(این چیه منظورش چیه؟)
فلیکس:(خودمم نمیدونم داخل اون جعبه بود ولی هیونجین این با خون نوشته شده)
هیونجین:(خون؟)
فلیکس:(آره)
غرق فکر بودم که هیونا و جنی هم اومدن
هیونجین:(هیونا حالت خوبه؟)
هیونا:(اوهوم)
فلیکس:(هیونا همه چی رو از اول تعریف کن،اصن این جعبه دست تو چیکار میکنه؟،کی این جعبه رو بهت داده؟)
هیونا:(نشسته بودیم که آجوما صدام کرد رفتم پیشش که گفت یه غریبه که صورتش هم مشخص نبود گفته که این جعبه رو بهم بده و من بعد اینکه جعبه رو باز کردم با این صحنه مواجه شدم)*بغض*
هیونا بغضش گرفت که جنی بغلش کرد تا آروم بشه
فلیکس:(یعنی کسی که این کار و کرده چه انگیزه ای داشته؟)
هیونجین:(ذهن منم درگیر همینه)
فلیکس:(بنظرت کار کیه؟)
هیونجین:(هیچ ایده ای ندارم،بعید میدونم کار کیم باشه چون اونم تو مهمونی حضور داشته)
فلیکس:(ولی نمیتونیم بهش شک نکنیم شاید از قصد میخواسته همچین چیزی اتفاق بیوفته)
هیونجین:(واقعا هیچ ایده ای ندارم،تنها کاری که باید بکنیم اینه که از هیونا محافظت کنیم دیدی که روی برگه چی نوشته شده)
ویو هیونا
بعد از اون همه اتفاقات رفتم که بخوابم ولی میترسیدم اما باید به کی میگفتم؟
اینم پارت نهم💋
نظرتون؟✨️
مطمئنم حتی یک درصد هم نمیتونید حدس بزنید که ممکنه کسی که جعبه رو فرستاده کیه👍🏻🤡
شرط:۳ تا بازنشر/۳۰ تا لایک/۲۰ تا کامنت🍒
- ۲.۰k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط