نیمه شب است که فیلچ می آید و از سلول بیرون میبرتم از سرسر
نیمه شب است که فیلچ می آید و از سلول بیرون میبرتم از سرسرا میگذریم و به دفتر مدیر میرسیم وارد میشوم.سرم پایین است.ویل و آلیس اینجا هستند.از خجالت دلم میخواهد آب شوم دلم میخواهد زمین را با دست هایم پاره کنم و زیر آن پنهان شوم...اول ویل به حرف میآید"اول تو شروع کردی ری؟"
زیر لبی و با بغض حرف میزنم"نه"
نرم و ملایم صحبت میکند"میدونستی آواداکداورا چکار میکنه؟"
اشک هایم روی گونه هایم جاری میشود"نه...من حتی نمیدونستم ادامه ش چیه!فقط حرف جیمز رو تکرار کردم"
میگوید"یعنی اون این ورد رو گفت؟"
"یکمش رو.بعد پریدم تو حرفش "
رو به آلیس میکند"عزیزم میشه یه چند دقیقه ببریش بیرون؟"
آلیس به سمتم میآید و دستش را پشت کمرم میگذارد و می برتم توی سرسرا"خوبی عزیزم؟"
اشک هایم همچنان میبارند"من قاتل نیستم آلیس...حرفمو باور میکنی؟"
در آغوش میکشتم و من بوی شیرین عطرش را به مشام میکشم"معلومه که باور میکنم ری!همه ما باورت داریم.مشکل اوناست که احمقن و نمیتونن واقعیت هارو ببینن"
در آغوشش کلی گریه میکنم.او گرم است.امن است.خوحالم که او را دارم.واقعاً خوشحالم.سرکوفتم نمیزند دعوایم نمیکند طرف من است چون مطمئن است که فقط از خودم دفاع کردم و این شاید ارزشمند ترین حسی است که تا حالا داشتم.ویل بیرون میآید و نزدیک من میایستد"دوست داری یه هفته بیای خونه ری؟"
به او نگاه میکنم"برای...برای چی؟"
دست هایم را میگیرد"برای استراحت."
کمی بعد سوار کادیلاک سرمه ای اش نشسته ام و از خودم متنفرم.من سر افکنده شان کردم!هنوز نرسیده دردسر درست کردم من قول داده بودم دعوا نکنم...از همه بدتر؛آنها عصبانی نیستند.بلکه آرامند.خیلی آرام. در حدی که شرمنده ترم میکنند.
زیر لبی و با بغض حرف میزنم"نه"
نرم و ملایم صحبت میکند"میدونستی آواداکداورا چکار میکنه؟"
اشک هایم روی گونه هایم جاری میشود"نه...من حتی نمیدونستم ادامه ش چیه!فقط حرف جیمز رو تکرار کردم"
میگوید"یعنی اون این ورد رو گفت؟"
"یکمش رو.بعد پریدم تو حرفش "
رو به آلیس میکند"عزیزم میشه یه چند دقیقه ببریش بیرون؟"
آلیس به سمتم میآید و دستش را پشت کمرم میگذارد و می برتم توی سرسرا"خوبی عزیزم؟"
اشک هایم همچنان میبارند"من قاتل نیستم آلیس...حرفمو باور میکنی؟"
در آغوش میکشتم و من بوی شیرین عطرش را به مشام میکشم"معلومه که باور میکنم ری!همه ما باورت داریم.مشکل اوناست که احمقن و نمیتونن واقعیت هارو ببینن"
در آغوشش کلی گریه میکنم.او گرم است.امن است.خوحالم که او را دارم.واقعاً خوشحالم.سرکوفتم نمیزند دعوایم نمیکند طرف من است چون مطمئن است که فقط از خودم دفاع کردم و این شاید ارزشمند ترین حسی است که تا حالا داشتم.ویل بیرون میآید و نزدیک من میایستد"دوست داری یه هفته بیای خونه ری؟"
به او نگاه میکنم"برای...برای چی؟"
دست هایم را میگیرد"برای استراحت."
کمی بعد سوار کادیلاک سرمه ای اش نشسته ام و از خودم متنفرم.من سر افکنده شان کردم!هنوز نرسیده دردسر درست کردم من قول داده بودم دعوا نکنم...از همه بدتر؛آنها عصبانی نیستند.بلکه آرامند.خیلی آرام. در حدی که شرمنده ترم میکنند.
- ۱.۲k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط