سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۱۵

صبح روز بعد، عمارت بزرگ جونگ کوک برخلاف همیشه در سکوت فرو رفته بود.
هیچ‌کس جرئت نداشت بدون اجازه وارد اتاق رئیس شود.
همه منتظر نتیجه بررسی پرونده جدید بودند.
نام «کیم دوهان» دوباره بعد از شش سال بر سر زبان‌ها افتاده بود.
و همین موضوع، همه را نگران کرده بود.

جونگ کوک مقابل پنجره ایستاده بود.
باران آرام روی شیشه‌ها می‌لغزید.
پرونده قطوری را در دست گرفته بود.
اما حتی یک صفحه هم ورق نمی‌زد.
ذهنش کاملاً درگیر گذشته شده بود.

جیمین با دو فنجان قهوه وارد اتاق شد.
یکی را روی میز گذاشت.
نگاهی به چهره خسته جونگ کوک انداخت.
«از دیشب حتی یه دقیقه هم نخوابیدی، درسته؟»
جونگ کوک فقط لبخند تلخی زد.

تهیونگ هم چند لحظه بعد وارد شد.
یک فلش مموری روی میز گذاشت.
«همه اطلاعاتی که از خونه خائن پیدا کردیم اینجاست.»
جونگ کوک فوراً لپ‌تاپ را روشن کرد.
هر سه روبه‌روی صفحه نشستند.

داخل فلش چندین فایل محرمانه وجود داشت.
اسناد مربوط به معاملات قدیمی مافیا.
نام چند خانواده بزرگ روی صفحه دیده می‌شد.
اما یک پوشه بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد.
پوشه‌ای با عنوان «M».

جونگ کوک فایل را باز کرد.
اولین عکس، تصویر روز عروسی خودش و میره بود.
دومین عکس، میره را در حال خروج از عمارت نشان می‌داد.
سومین عکس...
باعث شد نفس جونگ کوک بند بیاید.

در عکس سوم، مردی دیده می‌شد.
همان کیم دوهان.
اما کنار او...
یکی از افراد قدیمی سازمان جونگ کوک ایستاده بود.
کسی که سال‌ها به او اعتماد داشتند.

تهیونگ با عصبانیت از جایش بلند شد.
«لعنتی... پس خیانت از همون موقع شروع شده بوده.»
جیمین هم باورش نمی‌شد.
هیچ‌کس انتظار دیدن آن چهره را نداشت.
همه شوکه شده بودند.

از طرف دیگر...
میره برای اولین بار بعد از مدت‌ها تصمیم گرفت سر کار برگردد.
سوهی و آرا هم همراهش بودند.
هر سه سعی می‌کردند رفتار عادی داشته باشند.
اما ترس هنوز در دلشان بود.

وقتی وارد کافه شدند،
چند نفر آرام به میره نگاه کردند.
او احساس می‌کرد زیر نظر است.
اما هر بار که برمی‌گشت،
هیچ‌کس به او توجهی نشان نمی‌داد.

سوهی با لبخند گفت:
«وقتی این ماجرا تموم بشه، میریم سفر.»
آرا هم خندید.
«یه سفر طولانی، بدون دردسر.»
میره آرزو کرد کاش این روز زودتر برسد.

در همان لحظه،
گوشی جدیدش لرزید.
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
«به هیچ‌کس اعتماد نکن...
حتی به جونگ کوک.»

میره با تعجب به صفحه خیره شد.
شماره فرستنده ناشناس بود.
قبل از اینکه بتواند جواب بدهد،
پیام خودبه‌خود پاک شد.
انگار هیچ‌وقت وجود نداشته است.

همان زمان...
جونگ کوک افرادش را در حیاط عمارت جمع کرد.
نگاهش روی تک‌تک آن‌ها چرخید.
با صدایی محکم گفت:
«از امروز، شکار واقعی شروع می‌شه.»

همه با احترام سرشان را پایین انداختند.
ماشین‌ها یکی‌یکی آماده حرکت شدند.
تهیونگ اسلحه‌اش را داخل غلاف گذاشت.
جیمین آخرین اطلاعات مسیر را بررسی کرد.
هیچ‌کس نمی‌دانست چه چیزی انتظارشان را می‌کشد.

اما چند کیلومتر آن‌طرف‌تر...
کیم دوهان داخل یک انبار متروکه ایستاده بود.
عکس میره را روی میز گذاشت.
لبخند سردی زد و زیر لب گفت:
«فقط چند قدم تا پایان این بازی مونده...»

در همان لحظه،
یکی از افرادش با عجله وارد شد.
نفس‌نفس‌زنان گفت:
«رئیس... جونگ کوک داره مستقیم به سمت مخفیگاه ما میاد.»
دوهان آرام خندید.
سپس فقط یک جمله گفت:
«پس وقتشه از مهمون‌هامون استقبال کنیم...»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۴)

سایه‌های مافیاپارت : ۱۶ صبح هنوز کامل روشن نشده بود.کاروان م...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۷ شب آرام‌آرام روی شهر سایه انداخته بو...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۴ باران هنوز بند نیامده بود.جونگ کوک ع...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۳ صدای شکستن شیشه در تمام خانه پیچید.م...

سایه‌های مافیاپارت : ۱۰ عمارت بزرگ جونگ کوک در سکوت فرو رفته...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط