سناریو
☆انسان بیپایان
•/•فصل یک/عروسک مرده p³
---
«ویو آیومی»
-میخوام که... بیای تو گروه من. میخوام یه تیم بزنیم که بریم سراغ ساداکو و بفهمیم چرا اینجوریه.
چویا یه نفس عمیق کشید و تکیه داد به صندلی. با اون حالت همیشگیِ بیحوصلهاش گفت:
+یعنی میخوای بریم تو زندگی خصوصی یه دختر فضولی کنیم؟
-نهههه... میخوام کمکش کنیم. فرق داره.
چویا چند ثانیه نگاهم کرد. بعد با یه لبخند کوچیک گفت:
+باشه. ولی اگه وسطاش به مشکل خوردیم، تو مسئولی.
-اوکییییی! 😆
چویا کیفش رو بست و بلند شد.
+خب کی دیگه توی این گروه هست؟
-فعلاً فقط تو. ولی میخوام برم از بقیه هم بپرسم.
چویا اخم کرد:
+یعنی از همه؟
-آره! هرکی دوست داشت بیاد.
رفتم سراغ بچههای کلاس. یکی یکی پرسیدم.
-هی! میخوای بیای تو گروه من؟ راجبِ ساداکو تحقیق میکنیم.
جوابایی که گرفتم:
«ساداکو؟ همون دختر خاموشه؟ نه ممنون.»
«آخه ما که باهاش حرف نزدیم هیچوقت.»
«به نظرم الکیه ولش کن.»
هیچکی قبول نکرد. فقط یه سری نگاههای عجیب و شونهانداختن.
تا رسیدم به دازای.
اون لم داده بود رو صندلیش و داشت به سقف خیره میشد.
-دازای! میخوای بیای تو گروه من؟
با بیحوصلگی کامل، بدون اینکه حتی نگاه کنه، گفت:
+آهان... باشه.
-وا... وای... یعنی قبول میکنی؟
+آره دیگه. حوصلهم سر رفته. یه سرگرمی بد نیست.
-...
خب. یه جورایی قبول کرد. با بیحوصلگیِ محض، ولی قبول کرد.
بعدش رفتم سراغ رانپو. توی کتابخونه بود. براش توضیح دادم.
رانپو با خونسردی کامل گفت:
+نه.
و دوباره برگشت به کتابش.
#Sadaku ☆ #Endless_Human ☆ #Dead_Doll
•/•فصل یک/عروسک مرده p³
---
«ویو آیومی»
-میخوام که... بیای تو گروه من. میخوام یه تیم بزنیم که بریم سراغ ساداکو و بفهمیم چرا اینجوریه.
چویا یه نفس عمیق کشید و تکیه داد به صندلی. با اون حالت همیشگیِ بیحوصلهاش گفت:
+یعنی میخوای بریم تو زندگی خصوصی یه دختر فضولی کنیم؟
-نهههه... میخوام کمکش کنیم. فرق داره.
چویا چند ثانیه نگاهم کرد. بعد با یه لبخند کوچیک گفت:
+باشه. ولی اگه وسطاش به مشکل خوردیم، تو مسئولی.
-اوکییییی! 😆
چویا کیفش رو بست و بلند شد.
+خب کی دیگه توی این گروه هست؟
-فعلاً فقط تو. ولی میخوام برم از بقیه هم بپرسم.
چویا اخم کرد:
+یعنی از همه؟
-آره! هرکی دوست داشت بیاد.
رفتم سراغ بچههای کلاس. یکی یکی پرسیدم.
-هی! میخوای بیای تو گروه من؟ راجبِ ساداکو تحقیق میکنیم.
جوابایی که گرفتم:
«ساداکو؟ همون دختر خاموشه؟ نه ممنون.»
«آخه ما که باهاش حرف نزدیم هیچوقت.»
«به نظرم الکیه ولش کن.»
هیچکی قبول نکرد. فقط یه سری نگاههای عجیب و شونهانداختن.
تا رسیدم به دازای.
اون لم داده بود رو صندلیش و داشت به سقف خیره میشد.
-دازای! میخوای بیای تو گروه من؟
با بیحوصلگی کامل، بدون اینکه حتی نگاه کنه، گفت:
+آهان... باشه.
-وا... وای... یعنی قبول میکنی؟
+آره دیگه. حوصلهم سر رفته. یه سرگرمی بد نیست.
-...
خب. یه جورایی قبول کرد. با بیحوصلگیِ محض، ولی قبول کرد.
بعدش رفتم سراغ رانپو. توی کتابخونه بود. براش توضیح دادم.
رانپو با خونسردی کامل گفت:
+نه.
و دوباره برگشت به کتابش.
#Sadaku ☆ #Endless_Human ☆ #Dead_Doll
- ۳.۹k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط