علامت های شخصیت های اصلی
علامت های شخصیت های اصلی}
علامت ات ☆
علامت املی <مامان ات> ○
علامت فیلیکس<داداش ات> □
علامت جئون جونکوک ~
علامت لونا <دوست ات> ♤
✨️خودم و خودت✨️
✨️پارت پنجم✨️
ویو ات✨️
برگشتم ببینم کیه دیدم پسر که از من معلوم بود کوچیکتره داشت منو تحقیر میکرد گفتم
~: تابحال ندیدمت؟
□: من داداش همونیم که میخوای سرزنشش کنی
~: چی میخوای؟
□: دست از سر ات بردار عوضی
~: اگه برندارم؟
□: میکشمت
~: تو یه الف بچه میخوای منو بکشی؟😂
□: عوضی
همینطوری رفتم و پشت سرمم نگاه نکردم رفتم خونه روی تختم دراز کشیدم
ویو فیلیکس✨️
نمیدونم چرا ات بهش چیزی نگفت یعنی خواهرم قراره تا آخر عمرش اذیت و آزار این عوضی رو بکشه؟😒
من میدونم این عوضی همونیه که بابام رو کشت وقتی در خونه بودن همچیو شنیدم🥲
رفتم خونه تا اینکه مامانم صدام زد رفتم پیشش
○: کجا بودی این وقت شب؟
□: یه دقیقه رفتم بیرون هوا بخورم🫠
○: چشمات اینو نمیگه ها😄
□: دیگه دیر وقت نمیرم بیرون
○: افرین برو بخواب دیگه
□: مامان مگه بچم اینطوری میکنی😄
○: مگه نیستی؟😄
□: مامانننننن
○: برو بخواب دیگه
فلش بک به فردا صبح🏙
ویو ات✨️
خسته و کوفته از تخت بلند شدم واقعااا خستم دلم میخواد دوروز کامل فقط بخورم و بخوابم <با صدای بلند>
□: هع فکر کرده خبر ندارم😒
☆: باز چته؟🤨
□: به تو چه🙄
○: دعوا نکنید بیاید صبحونه بخورید
☆: من نمیخورم تا همین الانم دیر کردم
○: پس توی راه یه چیزی بخر و بخور
☆: باشه یه وافل میخرم و کوفت میکنم😁
رفتم آماده شدم و یه لباس آستین کوتاه سفید با یه شلوار قهوه ای گشاد پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و یه میکاپ ساده کردم و کفشمو پوشیدم و راه افتادم تا اینکه دیدم جونکوک با ماشینش سر راهم سبز شد.........
علامت ات ☆
علامت املی <مامان ات> ○
علامت فیلیکس<داداش ات> □
علامت جئون جونکوک ~
علامت لونا <دوست ات> ♤
✨️خودم و خودت✨️
✨️پارت پنجم✨️
ویو ات✨️
برگشتم ببینم کیه دیدم پسر که از من معلوم بود کوچیکتره داشت منو تحقیر میکرد گفتم
~: تابحال ندیدمت؟
□: من داداش همونیم که میخوای سرزنشش کنی
~: چی میخوای؟
□: دست از سر ات بردار عوضی
~: اگه برندارم؟
□: میکشمت
~: تو یه الف بچه میخوای منو بکشی؟😂
□: عوضی
همینطوری رفتم و پشت سرمم نگاه نکردم رفتم خونه روی تختم دراز کشیدم
ویو فیلیکس✨️
نمیدونم چرا ات بهش چیزی نگفت یعنی خواهرم قراره تا آخر عمرش اذیت و آزار این عوضی رو بکشه؟😒
من میدونم این عوضی همونیه که بابام رو کشت وقتی در خونه بودن همچیو شنیدم🥲
رفتم خونه تا اینکه مامانم صدام زد رفتم پیشش
○: کجا بودی این وقت شب؟
□: یه دقیقه رفتم بیرون هوا بخورم🫠
○: چشمات اینو نمیگه ها😄
□: دیگه دیر وقت نمیرم بیرون
○: افرین برو بخواب دیگه
□: مامان مگه بچم اینطوری میکنی😄
○: مگه نیستی؟😄
□: مامانننننن
○: برو بخواب دیگه
فلش بک به فردا صبح🏙
ویو ات✨️
خسته و کوفته از تخت بلند شدم واقعااا خستم دلم میخواد دوروز کامل فقط بخورم و بخوابم <با صدای بلند>
□: هع فکر کرده خبر ندارم😒
☆: باز چته؟🤨
□: به تو چه🙄
○: دعوا نکنید بیاید صبحونه بخورید
☆: من نمیخورم تا همین الانم دیر کردم
○: پس توی راه یه چیزی بخر و بخور
☆: باشه یه وافل میخرم و کوفت میکنم😁
رفتم آماده شدم و یه لباس آستین کوتاه سفید با یه شلوار قهوه ای گشاد پوشیدم و موهامو باز گذاشتم و یه میکاپ ساده کردم و کفشمو پوشیدم و راه افتادم تا اینکه دیدم جونکوک با ماشینش سر راهم سبز شد.........
- ۱.۱k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط